<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>روزهای روشن</title>
<link>https://f27.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 24 Sep 2026 09:22:52 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>آخرین سفر تابستونی؛ قشم</title>
<link>https://f27.blogfa.com/post/284</link>
<description>چند روز پیش، برای آخرین سفر تابستونی‌مون رفتیم قشم. برای دو روز اول، یک ویلای دوخوابه در هتل باراکودا با استخر رزرو کرده بودیم و واقعاً تجربه شیرینی بود. هتل خیلی تمیز بود، خدمات خوبی داشت و محیطش هم قشنگ و دلنشین بود. بیشتر وقتمون هم به شنا و استراحت در استخر گذشت و حسابی خوش گذشت. بعد از دو روز، هتل رو عوض کردیم و برای استفاده از ساحل اختصاصی و شن‌بازی بچه‌ها کنار دریا، به هتل پلاژ سیمین رفتیم، اما این قسمت سفر اصلاً مطابق تصورمون پیش نرفت.</description>
<pubDate>Thu, 24 Sep 2026 09:22:52 +0330</pubDate>
<dc:creator>f27</dc:creator>
<guid>f27.blogfa.com/post/284</guid>
</item>
<item>
<title>همین اتفاق های کوچک</title>
<link>https://f27.blogfa.com/post/283</link>
<description>دو شب پیش رفتیم کبابی بابا حاجی؛ یکی از کبابی‌های معروف بندرعباس. قبلاً با کباب، نان داغ و خوشمزه‌ای هم می‌دادند که واقعاً کیفیت خوبی داشت، اما مفهمیدیم نان را کنار گذاشته‌اند و برنج جایش را گرفته. حیف آن نان‌های داغ و خوشمزه! شش سیخ کباب کوبیده سفارش دادیم، همراه با نوشابه؛ که در نهایت شد دو میلیون و صد هزار تومان. ظاهراً حتی یک شام ساده‌ی کباب هم دیگر چندان ساده و ارزان نیست! اما چیزی که بیشتر از قیمت کباب توجهمان را جلب کرد، ماجرای چند توریست خارجی بود.</description>
<pubDate>Mon, 14 Sep 2026 04:23:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>f27</dc:creator>
<guid>f27.blogfa.com/post/283</guid>
</item>
<item>
<title>از قشنگی های بندرعباس</title>
<link>https://f27.blogfa.com/post/282</link>
<description>از قشنگی های زندگی توی بندرعباس، همزیستی با مرغ های دریایی و ماهی هاست. نزدیک خانه ما چند مرغ دریایی لانه دارند. روزی چند بار به لانه‌هایشان سر می‌زنند و جالب اینجاست که وقتی دارند برمی‌گردند، آن‌قدر توی آسمان سروصدا می‌کنند که انگار همه محله باید بفهمند که «ما برگشتیم!». انگار دارن آدم ها رو صدا میکنن و یک جور سلام‌ و علیک روزانه با محله دارند. چیز دیگری که برایم جالب است، ماهی‌های ریزی هستند که خیلی وقت‌ها در آب جوی‌ها و رودخانه‌ها می‌بینم.</description>
<pubDate>Fri, 11 Sep 2026 19:42:20 +0330</pubDate>
<dc:creator>f27</dc:creator>
<guid>f27.blogfa.com/post/282</guid>
</item>
<item>
<title>برگشت به خانه</title>
<link>https://f27.blogfa.com/post/281</link>
<description>یکشنبه صبح؛ از تهران به سمت یزد برگشتیم، چون مسیر تهران تا بندرعباس خیلی طولانیه. متأسفانه کولر ماشین خراب شده بود و گرما حسابی اذیتمون کرد. شب رو توی یزد موندیم و گاز کولر رو شارژ کردیم. دوشنبه صبح زود راه افتادیم، اما بنزینمون کم بود و سهمیه کارت هم تموم شده بود. توی استان کرمان، کارت‌های جایگاه‌ها رو جمع کرده بودن و بنزین آزاد هم پیدا نمی‌شد. چند جایگاه رفتیم و از چند نفر کمک خواستیم، ولی کسی کمک نکرد و مجبور شدیم تا حاجی‌آباد رانندگی کنیم.</description>
<pubDate>Thu, 10 Sep 2026 07:34:02 +0330</pubDate>
<dc:creator>f27</dc:creator>
<guid>f27.blogfa.com/post/281</guid>
</item>
<item>
<title>از یزد تا تهران </title>
<link>https://f27.blogfa.com/post/280</link>
<description>دوشنبه صبح زود از یزد زدیم بیرون و بعدازظهر رسیدیم تهران. این چند روز، دیدار خواهر برادرا تازه شد. امروز با خانواده برادرم رفتیم پارک جنگلی چیتگر که راستش گرچه خیلی قشنگ بود اما من اصلا راضی نبودم این همه راه رو بریم چون برگشتنی دو ساعت توی راه بودیم. میشد این تفریح کوچک مسخره رو جایی نزدیک تر برگزار کنیم. رتبه ی کارشناسی ارشد من با کمال ناباوری شد ۶۰۰. من قصد انتخاب رشته نداشتم چون کلا از دانشگاه رفتن پشیمون شده بودم اما با شروع دوباره جنگ، امروز صبح</description>
<pubDate>Thu, 03 Sep 2026 10:46:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>f27</dc:creator>
<guid>f27.blogfa.com/post/280</guid>
</item>
<item>
<title>سفر سه روزه یزد</title>
<link>https://f27.blogfa.com/post/279</link>
<description>جمعه صبح از بندرعباس با ماشین مون، به سمت یزد حرکت کردیم. ساعت ۳ رسیدیم یزد و رفتیم جایی که از طریق دیوار رزرو کرده بودیم. متاسفانه سوئیتش تمیز نبود و رفتیم جای دیگه، اما سوئیت دوم هم ۳۰ تا پله باریک و کوچولو داشت و بعد از ۲/۵ ساعت با خستگی، سوئیت سوم رو رزرو کردیم و جاگیر شدیم. شنبه ظهر رفتیم باغ دولت‌آباد که یکی از زیباترین باغ‌های تاریخی یزد و یادگاری از دوره افشاریه و زندیه است. این باغ در حدود ۷۰۰ سال پیش، به دستور حاکم یزد ساخته شده و برای رسوندن آب</description>
<pubDate>Sun, 30 Aug 2026 08:01:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>f27</dc:creator>
<guid>f27.blogfa.com/post/279</guid>
</item>
<item>
<title>شهریه یا استثمار</title>
<link>https://f27.blogfa.com/post/278</link>
<description>برای مدرسه ی بچه ها، باید چکاپ انجام می دادیم و از اونجایی که نمیدونم چرا؛ پزشک های خصوصی توی مطب شون، این چکاپ ساده رو انجام نمیدن، دیروز مجبور شدیم کله ی صبح بریم شبکه بهداشت. پزشک مسئول، عبوس و کم حرف، بالاخره بچه ها رو ویزیت کرد و برگشتیم. انگار اگر لبخند میزد، اسمشو توی بدها می نوشتن! برای برگشت به خانه، اسنپ گرفتیم و راننده عرض کرد توی سایت های خبری گفتن که مدارس، امسال هم مجازیه. من خوشحال شدم که تلاش خواهرم، برای ثبت نام بچه ها در مدرسه دولتی جواب</description>
<pubDate>Tue, 25 Aug 2026 05:04:04 +0330</pubDate>
<dc:creator>f27</dc:creator>
<guid>f27.blogfa.com/post/278</guid>
</item>
<item>
<title>فقط کمی شجاع تر باش</title>
<link>https://f27.blogfa.com/post/277</link>
<description>ناخن خواهرزاده م برای بار چندم خورد به جایی و آسیب دید. خیلی گریه کرد و ترسید و نذاشت کوتاهش کنیم. خیلی براش فیلم های خنده دار بازی کردیم، وسط اشک ریختن خندید اما بازم راضی نشد که ناخنش رو کوتاه کنیم. برادر 10 ساله ش بهش گفت: &quot;از کجا میدونی درد داره، وقتی هنوز امتحانش نکردی؟&quot;؛ جمله ی عمیقی بود. منو به این فکر انداخت که چقدر از ترس، بعضی کارها رو شروع نکردم؟ من توی زندگیم زیادی محتاط و بعضا ترسو بودم.</description>
<pubDate>Fri, 21 Aug 2026 19:08:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>f27</dc:creator>
<guid>f27.blogfa.com/post/277</guid>
</item>
<item>
<title>حتی اگر نرسم</title>
<link>https://f27.blogfa.com/post/276</link>
<description>این روزها، دارم یه پروژه ای رو پیش می برم که متاسفانه اصلا خوب پیش نمیره. دارم تلاشمو میکنم، درس می خونم و طبق برنامه پیش می رم اما ماجرا، اصلاً اون‌طوری که من دلم می‌خواد پیش نمی‌ره. نتایج بسیار ناامیدکننده و روند پیشرفت خیلی کنده، حتی نمیدونم آخرش به هدف می رسم یا نه. گاهی حتی پر از حس خشمم که چرا مجبورم چنین کاری رو ادامه بدم و با وجود تلاش، نتیجه اینقدر ناامید کننده ست. برخلاف حرفهای کلیشه ای، خودم مطمئنم اگر چند ماه دیگه، به این روزها فکر کنم، نه دلم</description>
<pubDate>Thu, 20 Aug 2026 05:40:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>f27</dc:creator>
<guid>f27.blogfa.com/post/276</guid>
</item>
<item>
<title>فرزند خواندگی</title>
<link>https://f27.blogfa.com/post/275</link>
<description>ماجراهای زیر، مربوط به چهار خانواده ی متفاوت از آشنایان و دوستان است که از بهزیستی بچه گرفته اند: مورد اول: یک زوج حدودا 50 ساله است. آقا دچار کم شنوایی است و خانم کارمند دچار لوپوس و ملزم به استراحت شدید در منزل. بعد از چند سال دوندگی و انتظار، دو برادر هفت و یازده ساله از بهزیستی گرفته ن که 6 ماه به صورت آزمایشی کنار هم زندگی کنن و اگر اوضاع خوب پیش رفت، این دو پسر رو به سرپرستی قبول کنن. در همان روزهای اول، متوجه فحاشی و دروغگویی پسرها شده ن و تقریبا</description>
<pubDate>Tue, 18 Aug 2026 12:26:36 +0330</pubDate>
<dc:creator>f27</dc:creator>
<guid>f27.blogfa.com/post/275</guid>
</item>
</channel>
</rss>
