برگشتم به زندگی، حالم خیلی بهتره.رفتم پیاده روی،دلم برای آسمان پارک تنگ شده بود.پادکست گوش دادم و رفتم تره بار.
+تصمیم گرفتم با سالادهام سس بخورم.
بزرگترین اتفاق این روزهام،چت با یک مرد جوان پاکستانیه.از ذوقِ تسلط انگیلیسیم خیلی خوشحالم.
دیشب بد گذشت و من توی این ماجرا حس فریب دارم.دیروز قلبم گواهی میداد که صبر کنم،خوشحالم بهش گوش دادم.
+به خواب و دوری از همسایه ها احتیاج دارم.
امروز ف رو دیدم،چقدر حرف داریم...سخت جدا شدیم...
امروز درگیری کامل شده و صورتجلسه هم نوشته شده.دخترک فکر کرده هرکاری دلش بخواد میتونه بکنه؟
+قیافه آقای مزاحم الان دیدن داره.
جاهای قشنگی رفتیم،عکس ها فوقالعاده شدن اما من نگران زبان بودم و شب خیلی پادرد داشتم،چون 6.5 ساعت راه رفتیم.
+سفرهای شهرهای دیگه شون چقدر خستگیش بیشتره و اصلا مناسب من نیست.
امروز با همکارم حرف دوست یابی و مسافرت شد.اولش مسافرت با تور رو رد کردم اما بعدش یه تور تهران گردی خریدم،محض امتحان تورهای یکروزه دیگه و خوشگذرونی و البته دوستیابی.
قرار شده از آقای مزاحم شکایت کنیم.باید حساب کار دستش بیاد.
با همکاران،حرف آقای س شد،حس بدی که بهم دست داده،خیلی زیاده.شخصیت آدم ها در طول زمان مشخص میشه و چقدر به نظرم این آدم حقیر اومد.جالبه، تجربه همه مشابه بود،تجربه دروغگویی و زیرآب زنی با وجود اون همه ادعای نماز و دینداری!
مشتاق ایران-استرالیام، البته کلاس های آنلاینش...
دیروز یه فیلم دیدم راجع به معشوقه لویی پانزدهم.فیلم واقعا ارزش دیدن داشت اما اینکه در زمان انقلاب فرانسه چرا این همه اعدام صورت گرفت رو نفهمیدم،مثلا حتی ماری آنتونت.
"اگه همینجوری ادامه بدی،چه اتفاقی میفته؟"
+پاییز دوست داشتنی شروع شده...