مدرس فوق العاده و زبان جالبیه،هنوز عاشقش نشدم...
شوکه شدم فهمیدم بهم وابسته شده...اعتمادم از بین رفته...
قلبم شکسته،اما مطمئنم میخوام برم روسیه.
شهر خوبیه.زبان هامو میخونم.از زندگی راضی ام.اینجا خوشحال ترم.
هر چی بیشتر پیش میرم، قشنگ تر میشه.امشب عاشقش شدم.
نه میخوام صداشونو بشنوم،نه خبرهاشونو.یک عمر منو ندیدن.
مدارک اصلیمو گرفتم، کتاب خریدم و رفتم با همکارام خداحافظی کردم.
+پست وسایل مونده.این روزها خیلی خسته م.انگار کارها تمومی ندارن.
برای من روزهای سختیه و از مریم،انتظار درک و آرامش داشتم نه زرنگی.
ده ماه بود نرفته بودم،بخاطر ریز نمرات مجبور شدم برم.
+نرفتم سر خاک شون.ازش دلخورم.خونه هيچکدام هم نرفتم، دلم نکشید.
نه با استعفا موافقت کردن نه مرخصی، آزرده و عصبانی برگشتم خونه.
همکارام شوکه شدن.برگشتم خونه،میخوام تنها باشم.نمیخوام به کسی توضیحی بدم.
سخته،عجیبه و خیلی جدید اما نمیدونم چرا با سماجت دارم پیشش میبرم.