آقای "هوشنگ ابتهاج" چقدر قشنگ گفتن:من شانس اینو داشتم که سمفونی 9 بتهوون رو گوش دادم.
+چقدر خوشحالم که منم شانس اینو داشتم که توی زندگیم زبان روسی و آلمانی یاد بگیرم و حتی به فرانسه و چینی فکر کنم.
روز سختی بود اما آلمانی زنده نگهم داشت.
هزار متر زنجیر بخرم برای دیوانه های شهر...
هر چه سنم بیشتر شد، بیشتر فهمیدم کمک یک جور هدیه ست.
خونه رو اجاره نمیدم و وسایل رو نمیفروشم.فقط از کارم استعفا میدم و میرم.70 درصد مشکلات حل شد.
دیروز اومد فرودگاه دنبالم.برام یه دسته گل بزرگ رز قرمز و نرگس خریده بود که بی تفاوت گذاشتمش روی اوپن خونه ی سردی که میخوام ترکش کنم.
+خواستم باهاش وقت بگذرونم و تصمیم بگیرم که میخوامش یا نه...جوابم "قطعا نه" هست.
دیروز برگشتم تهران،خیلی بابت تصمیمم مطمئنم.تهران تموم شده.حتی میدان رسالت برام غریبه شده...
این روزها فکر می کنم باید کاری رو انجام میدادم که دوست دارم.
باید از کار قبلی استعفا بدم،وسایل رو بفروشم،خونه رو پس بدم و تهران رو ترک کنم.
یک شغل جدید بهم پیشنهاد شده که فکرم بدجوری درگیرش شده...
من که میدونستم همشو دوست ندارم و میخوام برم...
زندگی چقدر بی مزه میشه اگر عاشق نباشی،حتی یک عشق یک طرفه.
اومدم بندرعباس، رفتیم قشم.خرید عالی،هوا گرم و من خیلی خوشحال.
- تو بگو من چجوری روسی نخونم،تسک 2 جذاب انگلیسی بنویسم؟عاشق جفتشونم...
- امان از عاشقی...
به حد مرگ
می پرستمت
ولی برای عشق تو ... کمه
خیلی آشوبی
خیلی درگیری
خیلی معلومه
که داری میری...
منو تهدید نکن...کار نمیکنه!
برگشتم به این جذاب لعنتی اما اگه زبان آلمانی،روسی و فرانسه با کمی اختلاف،بذاره.
بهش میگم مرخصی میخوام،میگه 2 روز.من گفتم 7 روز.هر دومون عوض شدیم.دیگه مضطرب نیستم.
همه تماس ها و پیامکها و حتی تلگرامشو بلاک کردم،باز دنبال توضیحه.بهش گفتم از زندگیم برو بیرون.کمی شعور...
یه بار دیگه توی زندگیم،اینجوری با عشق،آلمانی خوندم.این روزها خوشحالم.
آن کسی که به ما کمک میکنید خودش ممکن است در شرایط ایده آلی قرار نداشته باشد.
مقصد شد روسیه.برای دوره زبان فوریه میرم.خیلی خوشحالم و مشتاق یادگیری زبان جدید.
یه فرصت دیگه؟
ازش خیلی ناراحتم،دارم غصه میخورم و احتمالا گریه کنم، اما باشه!
هیچ بمبی،حریف لبخند تو نمی شود.
به دو هفته نکشید،دنیا برات جبران کرد.نباید بد میکردی،نباید فریبکاری میکردی.
دیگه برای آیلتس نمی خونم.میرم لهستان و تا وقتی هستم،زبان هامو میخونم و از زندگیم مثل گذشته لذت میبرم.
+آرامش و خوشحالی این روزهام انقدر برام مهمه که نمیخوام با استرس آیلتس از دستش بدم.
رفتیمکافه،حرف زدیم،هدیه شو پس دادم و بهش گفتم از زندگیم بره بیرون.
چرا فکر کردی کسی واقعیت ماجرا رو نمیفهمه؟
از کارم متنفرم اما عاشق زبان خوندنم.حالم گرفته ست امروز.