ناخن خواهرزاده م برای بار چندم خورد به جایی و آسیب دید. خیلی گریه کرد و ترسید و نذاشت کوتاهش کنیم. خیلی براش فیلم های خنده دار بازی کردیم، وسط اشک ریختن خندید اما بازم راضی نشد که ناخنش رو کوتاه کنیم. برادر 10 ساله ش بهش گفت: "از کجا میدونی درد داره، وقتی هنوز امتحانش نکردی؟"؛ جمله ی عمیقی بود. منو به این فکر انداخت که چقدر از ترس، بعضی کارها رو شروع نکردم؟ من توی زندگیم زیادی محتاط و بعضا ترسو بودم. گاهی تصوراتم بزرگتر از اتفاق بدی بوده که هیچوقت نیفتاده. این روزها فکر می کنم باید شجاع تر باشم و برم تو دل کارها. داریم فکر می کنیم این بار اگر بریم سفر، از خانواده بخوایم که بیان همون شهر و ببینیمشون مثلا شیراز، یزد یا کرمان. برای شیراز دیر به ذهنمون رسید که بهشون بگیم اما برنامه چیدیم دفعه بعد بهتر عمل کنیم.
پی نوشت 1: یک چالش جدید رو امروز شروع کردم که دارم تلاش می کنم خوب پیشش ببرم. دلم میخواست اینجا به یادگار برای خودم بنویسم: قوی باش، نترس و انجامش بده. ارزششو داره که چالش های جدید رو شروع کنی و تلاشتو بکنی. این خوده زندگیه...
پی نوشت 2: امروز کلی نقاشی جدید از اینستاگرام اسکرین شات گرفتم که کم کم انجام شون بدم. چند ماهی هست که با مداد طراحی می کنم، خیلی زیاد نقاشی نمیکنم اما همین حد کم، به شدت روحمو آروم میکنه.
این روزها، دارم یه پروژه ای رو پیش می برم که متاسفانه اصلا خوب پیش نمیره. دارم تلاشمو میکنم، درس می خونم و طبق برنامه پیش می رم اما ماجرا، اصلاً اونطوری که من دلم میخواد پیش نمیره. نتایج بسیار ناامیدکننده و روند پیشرفت خیلی کنده، حتی نمیدونم آخرش به هدف می رسم یا نه. گاهی حتی پر از حس خشمم که چرا مجبورم چنین کاری رو ادامه بدم و با وجود تلاش، نتیجه اینقدر ناامید کننده ست. برخلاف حرفهای کلیشه ای، خودم مطمئنم اگر چند ماه دیگه، به این روزها فکر کنم، نه دلم براشون تنگ نمیشه نه احتمالا میگم چه راحت و آسون گذشت. احتمالا فقط خوشحالم که ماجرا تموم شده. خیلی دلم میخواد همه چیز رو رها کنم و برم سراغ چیزی که بیشتر دوست دارم اما با بر دلایلی فعلا تصمیم گرفتم تسلیمش نشم و میخوام ادامه ش بدم. مطمئنم قرار نیست همه تجربه های زندگی، شیرین و دوست داشتنی باشه. اما این وسط یه اتفاق عجیبی هم داره درون من میفته: با همهی این خشم و ناامیدی، دارم کمکم به خودِ این مسیر علاقهمند میشوم. شاید نتیجه هنوز آن چیزی نباشد که میخواهم، شاید سرعت پیشرفتم ناامیدکننده باشد، و شاید هنوز از اینکه مجبورم ادامه بدهم عصبانی باشم؛ اما به شدت میخوام انجامش بدم و یه بخشی از مغزم داد میزنه: نتیجه ش هرچی باشه، مهم نیست. دمت گرم، انجامش دادی.
ماجراهای زیر، مربوط به چهار خانواده ی متفاوت از آشنایان و دوستان است که از بهزیستی بچه گرفته اند:
مورد اول: یک زوج حدودا 50 ساله است. آقا دچار کم شنوایی است و خانم کارمند دچار لوپوس و ملزم به استراحت شدید در منزل. بعد از چند سال دوندگی و انتظار، دو برادر هفت و یازده ساله از بهزیستی گرفته ن که 6 ماه به صورت آزمایشی کنار هم زندگی کنن و اگر اوضاع خوب پیش رفت، این دو پسر رو به سرپرستی قبول کنن. در همان روزهای اول، متوجه فحاشی و دروغگویی پسرها شده ن و تقریبا پشیمان. مادر اصلی پسرها مریض و پدرشان معتاد است.
مورد دوم: یک زوج جواب حدود هفت سال پیش، یک پسربچه نوزاد رو به سرپرستی گرفته ن. از قضا، پسر اوتیسم داره. رابطه ی زوج خیلی خراب و پسر هم نیازهای خاص خودش رو داره مثلا مدرسه ی خاص، ویزیت مرتب دکتر، روانشناس، گفتار درمان و رفتارهای خاص مثل کتک زدن مادرش.
مورد سوم: زن دایی یکی از همکاران سابق خودم، یک دختر 5-6 ساله از بهزیستی گرفته بود که فقط دو ماه نگهش داشت و بعدش بچه رو به بهزیستی پس داد چون می گفت دخترک دایم جیغ می زد و فحاشی میکرد و وسایل خانه را می شکست. این ماجرا باعث شده بود کل فامیل شون از سرپرستی بترسن.
مورد چهارم: یک مادر تنها که از همسرش جدا بود، حدود 20 سال پیش یک نوزاد دختر از بهزیستی گرفته بود. دختر گویا هایپره. از 6-7 سالگی علایم جنسی و تمایل به جنس مخالف نشون داده و همون موقع صورتشو آرایش می کرده. حالا دخترک به شدت بی مرزه در این مورد و علاوه بر اون، دست بزن هم داره. با همه ی آقایان حتی محرم تیک می زنه و شوهر مادرش که اونم دو بچه داره، جرات ورود و نزدیکی به مادرشو نداره چون دختر جوان، خیلی خوب ناپدریش رو کتک می زنه. توی این سالها همه به مادرش میگفتن بچه رو ببر بهزیستی و پس بده، مادر به شدت مخالف بود. الان اما پشیمون شده اما گویا بهزیستی فقط تا 18 سال بچه رو پس می گیره و دیگه برای پس دادن بچه دیر شده.
این روزها اصلا روی فرم نیستم چون شبها برق قطع میشه و منم بدخواب میشم. دیروز تقریبا 10 ساعت برق نداشتیم امروز 4 ساعت. دمای هوا خیلی بالاست مثلا الان که 7:37 غروبه دما 48 درجه ست. همراه با بدخوابی، مودمم پایینه و دو روزه به شدت کم حوصله م. روزها میخوابم اما خب انگار چیزی در درونم فرو ریخته. استرس جواب کنکور، بی برقی و بدخوابی شبانه و تغییرات هورمونی، همه با هم در این حالت روحی دخیل هستند اما این وسط زندگی هنوز قشنگی های خودشو داره. نزدیک خونه ی ما، چند تا مرغ دریایی لانه دارن که وقتی به لونه شون برمیگردن، به شدت توی آسمون سروصدا میکنن، چیزی شبیه جیغ کشیدن اما من عاشق این سروصداشون هستم چون بهم یادآوری میکنن چقدر خوشبختم که توی این شهر زندگی میکنم، جایی اینقدر نزدیک دریا که مرغ های دریایی توی آسمانش پرواز میکنن. شاید هیچوقت دیگری توی زندگیم چنین تجربه ای رو نداشته باشم. منتظر جواب کنکور ارشد هستم اما خبری نیست. دیروز رفتیم بازار روز بندرعباس، انبه و موز های زرد رنگش ترکیب جادویی بود. من کلا انبه خیلی دوست دارم. بوی میوه ی تازه، فضاشو گرفته بود. فصل بلال شده و من واقعا امسال از خوردن این بلال مکزیکی ها لذت بردم. به روش سنتی روی گاز کباب میکنم و برمیگردم به بچگی هام...
الان که این پست رو مینویسم، ساعت دقیقا ۱:۳۱ شبه، دمای هوای بندرعباس؟ ۴۷ درجه. تا اینجا همه چیز عادی به نظر می رسه اما مشکل اینجاست که منطقه ی ما حدود ۴ ساعته که برق نداره. حالا چرا؟ چون یک رعد و برق وحشتناک زد جوری که ما خیال کردیم باز هم حمله شده و صدای جنگنده میاد. ترومای جنگنده، دست از سرمون برنمی داره. همزمان با خیس شدن خيابان و تبدیل شدن هوا به هوای حمام و سونا طور(طبق روال بندرعباس بعد از باران)، برق یکبار قطع شد و بار دوم جوری قطع شد که هنوز وصل نشده. خوده من ۳۴ بار زنگ زدم ۱۲۱ اما اشغال بود. همسایه ی روبرو الان زنگ زد ۱۱۰ که ازشون خواهش کنه کاری کنن چون نه میشه خوابید، نه میشه نشست نه میشه هیچ غلطی کرد. من یه چرتی زدم و با صدای فریاد یک نفر در خيابان که داد میزد گرمه، از خواب پریدم. خنده داره که زنگ زدیم ۱۱۰ که اداره برق رو تشویق به همکاری کنه!بعضی ها با خانواده، توی ماشین نشستن و از کولر ماشین استفاده میکنند. شب عجیبیه. امیدوارم زودتر برق هامون وصل بشه.
دیشب با دختر خواهرم رفتیم آرایشگاه نزدیک خونه. هوا واقعا گرمه و به زحمت تونستیم بریم داخل آرایشگاه چون بسته بود و مشتری نداشت. از خانم آرایشگر خواستم که موهای منم مرتب کنه. حین کوتاهی خیلی حرف زدیم. گفت دو تا پسر داره و دقیقا مثل من متولد 1364 بود اما سرنوشت هامون خیلی فرق داشت. گفت اگر برمیگشت به زمان عقب، هرگز ازدواج نمی کرد یا در این صورت صد در صد بچه دار نمی شد. راستش هیکلشو که دیدم، باز هم چاقیم به چشمم اومد و همون دیشب تصمیم گرفتم رژیم بگیرم و کمی وزن کم کنم. موهام کوتاه شد و قیافه م خیلی عوض شد و حال دلم خیلی بهتر. غروب رفتم پیاده روی و 6 دقیقه آرام دویدم. هوا به شدت گرم بود و حس میکردم دارم بخار می شم. امروز از زندگی مرخصی گرفته بودم و دلم میخواد یه فیلم ببینم.
توی بندرعباس، تجارت بزرگ و خطرناکی به اسم قاچاق سوخت وجود داره. این کار توسط ماشین های معمولا بدون پلاک با رانندگی بسیار خطرناک انجام میشه که به "شوتی" معروفن. معمولا این ماشین ها، سوخت رو به سیستان و بلوچستان منتقل میکنن و بعضی از این ماشین ها، تصادف میکنن و آتش میگیرن. در سطح شهر هم دیده میشن و تقریبا همشون خیلی خطرناک رانندگی میکنن چون سرعتشون خیلی زیاده و باید ازشون دوری کرد. پسر خواهر یکی از همکاران خواهرم با 11-12 سال سن، چند هفته پیش، موتور برادر بزرگش رو برداشته بود و رفته بود یه دوری بزنه. متاسفانه نزدیکی های خانه شون، با یک نیسان تصادف کرد و بعد از چند روز کما، فوت شد. مورد ناراحت کننده، سنگینی وزن موتور برای این بچه بوده. حالا چرا موتور؟ چون جنوبی ها به شدت از موتور استفاده میکنن و پسرهای خیلی جوان، بعضا نوجوان و بچه رو میشه سوار بر موتور دید. حالا خبر اومد که دو تا از پسرعموهای همون آقا، هفته پیش "سوختن". این یعنی احتمال زیاد شوتی بودن و متاسفانه ماشین آتش گرفته و تمام... خیلی ها در این راه جونشونو از دست میدن، خیلی ها هم بسیار پولدار میشن و حتی قصر ساختن در همین محله. یعنی واقعا اسم ساختمانشون هست قصر. در جنوب چند همسری هم خیلی عرفه. آقایان پولدار زیادی هستند که چند زن دارن و به هرکدام طلا و ماشین و خونه جداگانه میدن و جالبیش اینه که خیلی از این خانم ها هم راضی ان. از شیراز که برگشتیم بندرعباس، دو تا موضوع توی ذوقمون زد: یکی دبه های بزرگ سوخت قاچاق کنار خیابان در حالی که گاهی در پمپ بنزین، سوخت کم و صف طولانیه؛ دیگری هوای آلوده بندرعباس که کاملا به چشم میومد. بعضی رانندگان شهری هم از اینها سوخت میخرن و ترجیح میدن در گرمای 50 درجه، توی صف پمپ بنزین منتظر نمونن.
سه شنبه 13 مرداد ما با ماشین رفتیم شیراز و چند روز اونجا بودیم. توی مسیر هوا گرم بود و خشکسالی هم زیاد به چشم میومد. حدود نصف راه، جاده دو طرفه بود که رانندگی رو سخت کرده بود. شیراز با بندرعباس چند تا تفاوت عمده داره؛ اول از همه اینکه هوای شیراز خیلی خنک تره و روشن نکردن کولر توی غروب هاش خیلی برای ما جالب بود. خانه ای که ما اجاره کرده بودیم، نزدیک ترمینال کاراندیش بود و برخلاف تصور، اتفاقا منطقه ی خیلی خوبی بود. قواره ی خانه ها بزرگ و از 120 تا 300 متر بود جوری که مثلا خانه ها توی دو کوچه ی کنار هم، در داشت و عجیب تر اینکه من کولر آبی رو یادم رفته بود، وقتی روی سقف خانه ها کولر آبی دیدم، خیلی تعجب کردم. یعنی هوای شیراز انقدر خنک بود که سرمای کولر آبی، فقط چند ساعت در روز کاملا کافی بود. از ویژگی های خوب شیراز هوای تمیز و پاک بود برخلاف بندرعباس که 6 ماه در سال گرم و بسیار آلوده و خاک آلود هست. اکثر خانه ها درخت داشتن و همینم باعث زیبایی و هوای بهتر بود. بزرگترین تفاوت برمیگرده به موضوع جنگ، که هیچ خبری از جنگ در شیراز نبود. خیلی تعجب می کردم که مردم چه آزادانه و بدون استرس دارن زندگی میکنن و اون چند شب من واقعا عمیق خوابیدم. از بدی های شیراز، شلوغی و استرس بالای رانندگی و نبودن پارکینگ بود. خیابان های نزدیک و باریک که متاسفانه اسم هاشون در "نشان" عوض شده بود و ما خیلی دردسر داشتیم برای پیدا کردن آدرس و جای پارک. کیفیت غذاها پایین و قیمت ها بالا بود. به رسم یادگار از شاطر محمد 4 میلیون و 200 هزارتومان کباب خریدیم که فقط کوبیده ش خوب بود اما چنجه و کتف و بال بی مزه و کهنه بود. موضوع حجاب خانم ها در شیراز، برخلاف بندرعباس خیلی متفاوت بود. اولین جایی که رفتیم، باغ ارم بود که واقعا حرف نداره، انواع گل ها و گیاهان با اسم و مشخصات در این باغ پیدا میشه. حافظیه هم خیلی زیبا بود، با اینکه شب بود، آرام و مهربان بود. پنجشنبه رفتیم تخت جمشید و من از شکوه و عظمت اون همه ویرانه خیلی تعجب کردم و بعدش رفتیم نقش رستم که اونم فوق العاده زیبا اما بسیار محروم بود. اینکه سنگ تراش ها، چطور هزاران سال پیش،بدون امکانات، این چنین زیبا و ماهرانه، کوه ها رو تراشیدن و کارگرها اون سنگ های خیلی بزرگ رو حمل کردن و ستون های تخت جمشید که 19 متر بوده اما الان متاسفانه خراب شده بود رو ساختن، برام پر از شکوه و شگفتی بود. بخاطر تخت جمشید من مطالعه تاریخ و جغرافی رو شروع کردم چون حس کردم در زمینه تاریخ و جغرافی و ادبیات خیلی بی سوادم . دروازه قرآن هم رفتیم و قبر خواجوی کرمانی رو بازدید کردیم و من بازم متعجب که چطور در دل کوه، چنین معابدی ساختن. در کل خوش گذشت و ما امیدوار و خوشحال برگشتیم خونه ی خودمون و منم چند روزه تاریخ و جغرافی میخونم و برنامه دارم ادبیات رو هم در آینده اضافه کنم. جای دوستان سبز...
خواهرم بچه هاش رو می بره استخر و از درخت های لیموی نزدیک استخر، کلی لیمو ترش شیرازی تازه چید. بوی عطرشون فوق العاده ست. باهاشون شربت آبلیموی تازه درست کردیم، عالی بود مزه ش. با بقیه ی لیموها هم، برای اولین بار، ترشی لیمو ترش درست کردم. امیدوارم خوب بشه.
پایتون و ریاضی خیلی سوسکی اما خوب پیش میرن. توی رویاهام، می رم از صفر برنامه نویسی یاد می گیرم و با همون اپلای کاری می کنم. این روزها چسبیدم به رایتینگ آیلتس و خیلی لاک پشتی پیش میرم. جمعه رفتیم ساحل، پرنده پر نمی زد. چند تا نان رگاگ با نوشابه شیشه ای خوردیم و برگشتیم. ساعت 9:30 شب دمای هوا 43 درجه بود. واقعا تحملش سخت بود گرچه من آستانه ی تحمل گرمایی م بالاست. رفتیم بازار سنتی بندرعباس و لباس ورزشی خریدیم. شلوغ نبود. بستنی ایستگاه تقویت اما عالی بود. یه دل سیر بستنی خوش قیمت خوردیم.
این روزها با استرس اخبار جنگ میگذره. خانواده زنگ میزنن و استرس میدن. نگرانن اما کمکی به ما نمیشه. این شبها خیلی بد میخوابم. بیشتر روزها میخوابم تا شبها. اگه قهوه نبود، از دست رفته بودم. دلم خواست گوشیمو عوض کنم، قیمتها رو که رو دیدم، روحم شروع به پرواز کرد...
این روزها با استرس جنگ برای ما میگذره. استرسی که روزها اونقدر زیاد نیست اما شبها زیاد میشه. کاش این اوضاع تمام بشه. راستش این روزها حوصله ی زیادی ندارم. با خواهرزاده م کلاس اسپیکینگ آیلتس برگزار میکنم و به شدت در تلاشم آیلتس خوبی بگیرم. چند روزه دارم با Chatgpt ریاضی و پایتون یاد میگیرم. سالها دلم میخواست ریاضی یاد بگیرم و چه استادی بهتر و صبورتر از Chatgpt عزیز و دوست داشتنی. پروسه ی یادگیری هم گرچه آرومه اما عالی و مهربانه برام. خوندن زبان فرانسه هم توی برنامه م هست اما به طور جدی هنوز کلید نخورده. مطلبی که شوکه م کرده، آرزوی تغییر مسیر تحصیلیم از حسابداری به مدیریت بود. دو هفته مونده بود به کنکور که من از تصمیمم پشیمون شدم چون مفاهیم مدیریت بسیار پیچیده تر از چیزی بودن که من فکر میکردم. من فکر میکردم چون دروسش حفظی هستند پس خیلی ساده ن درحالیکه اصلا اینجوری نبود. سر جلسه ی کنکور مدیریت،یکی از درسها حسابداری مالی و صنعتی بود. با اینکه چند سال بود من این درسها رو نخونده بودم، 67 درصد زدم و از 15 سوال 10 تاش درست بود. تیر خلاص امروز بود وقتی دفترچه ی کنکور ارشد حسابداری رو دانلود کردم و دیدم چقدر سوالات حفظی شدن و چقدر برام آشنان. آرزوی به گور سپردن 20 سال تحصیل و کار در حوزه حسابداری قطعا بخاطر انتخاب شغل اشتباهی بود که براش استخدام پیمانی شدم اما بعد از 5 سال، با خوشحالی از کارم استعفا دادم و از اون محیط سمی اومدم بیرون. همکارام سمی بودن، فرهنگ سازمانی داغون و عقب افتاده بود و خبری از یادگیری عمیق،لذت آموزش و رضایت شغلی نبود برعکس تجربه هایی که این روزها از پایتون و ریاضی دارم. ای دریغ از روزهای رفته و منی که خودمو نمیشناختم اما الان به شدت آرومم و مطمئنم آینده م گره خورده به حسابداری و حوزه های مالی و خیلی براش خوشحالم. اگر به عقب برمیگشتم، برای کنکور قطعا رشته ی حسابداری رو انتخاب میکردم اما خوشحالم که این رشته فقط پلی برای اپلای هست و راه پیش رو روشن شد.