امروز صبح فهمیدم که منم ویروس جدیده رو گرفته بودم، حال من که خیلی بهتره، خواهرمم خیلی بهتر شد و خوشبختانه برامون شدید نشد. هوای بندرعباس عالیه، یک هوای بهاری دلچسب اما اثری از سرما نیست. دیروز پرسپولیس با سپاهان بازی داشت، فینال جام حذفی بود، من دقیقه ۷ لپ تاپمو روشن کردم که متاسفانه دقیقه ۲ گل خورده بودیم، خیلی فحش دادم اما با صدای آروم چون داشتم همزمان دیکته هم می‌گفتم. دروازه بان ما که به درد نمی‌خوره، ارونوف هم که رو مخه، سروش خوب بود، علیپور و عیسی هم دیروز سوتی می‌دادن، جای سید جلال تو دفاع خالیه. کریم باقری هم گفته بازی بعدی قطعا مربی نیست، والا حق داره. بیشتر از ۱۰۰ دقیقه بازی نگاه کنی، آخرش اسب های زرد برنده شدن. چند تا زبان دیگه هم به کست باکس اضافه کردم، آخر دیوانگی، اما اینم بگم که تنها کاریه که دارم مرتب و با اشتیاق انجامش میدم.

+ تاريخ شنبه ۲۹ دی ۱۴۰۳ساعت 7:49 نويسنده فاطمه |

خواهرم این ویروس جدیده رو گرفته و امروز، گلودرد و عطسه و کوفتگی بدن داشت. چند روز پیش رفتیم کنار دریا و چند ساعتی اونجا موندیم. هوا عالی و خنک بود و ساحل هم واقعا شلوغ بود، خیلی مسافر اومده و ساحل و مرکز شهر خیلی شلوغ شده. دیروز رفتیم سیتی سنتر و من خریدامو انجام دادم، چند تا ظرف قشنگ. این مدت، بین قیمت های درگهان و قشم با خریدهای اینترنتی هم که دودل بودم، خرید حضوری رو ترجیح میدم چون میشه کیفیت جنس و اندازه ش رو از نزدیک دید. دلم یک سفر طولانی میخواد و تنهایی...

پی نوشت: امروز خیلی بی حوصله بودم، صبح دیر بیدار شدم، به برنامه هام نرسیدم و در طول روز هم همش خوابیدم، خیلی از خودم ناامید بودم(هنوزم کمی ایده آل گرام)، اما غروب رفتم پارک دويدم و الان خیلی بهترم. چند وقتیه دویدن رو دوباره شروع کردم، هرچند کمی دیره چون هوای بندرعباس داره گرم میشه اما براش خوشحالم. بهتره موفقیت های کوچک رو جشن بگیرم و براش خوشحال باشم.

+ تاريخ پنجشنبه ۲۷ دی ۱۴۰۳ساعت 16:4 نويسنده فاطمه |

چند روزه آنتن تلویزیون مون خراب شده، دیشب هم بخاطر بازی، رفتیم پشت بوم اما چیزی دستگیرمان نشد و بخاطر همین من بازی رو با لپ تاپ دیدم. اعتراف می‌کنم که یه مشت ستاره، توی زمین بودن اما مشخص بود که رئالی ها، امیدشون رو از دست داده بودن و همین باعث شد که خوب بازی نکنن. باخت رئال مادرید، چیزی از شایستگی های بچه‌ها کم نمی‌کنه و همچنان تیم محبوب منه. کلی فحش به بارسا دادم، اما دقیقه ۸۶، لپ تاپم بستم و خوابیدم. دیگه نمیخواستم ببینم. کیلیان عالی بود گرچه بازیکن مورد علاقه من نیست و من هرگز به عنوان یک رئالی قبولش نکرده و نمی‌کنم، به نظرم همون فرانسه و پاریسن ژرمن می موند، بهتر بود. از دیشب تو شوکه م که چجوری بازی توی عربستان و جده بود و عربستان چه پولایی خرج می‌کنه، خیلی دلم میخواست منم برم استادیوم، اما خب، دست ما کوتاه و خرما بر نخیل.... دیروز یک ویدئو از منصور دیدم، چقدر خاطرات شیرین از آهنگ هاش دارم. امروز یک قابلمه بزرگ آش رشته پختم و بردم مدرسه، چون جشن دارن، از برخورد مدیرمون خوشم نمياد، ديگه هیچوقت آش رشته نمی برم، چون قبلا هم آش رشته بردم و باز هم برخوردش رو دوست نداشتم.

+ تاريخ دوشنبه ۲۴ دی ۱۴۰۳ساعت 12:3 نويسنده فاطمه |

امرکز تولد خواهرمه، دیشب رفتیم‌ کیک خریدیم، رقصیدیم و بعدش تا گردن کیک خوردیم، منم کلی عکس و فیلم گرفتم و خوش گذروندیم. فردا شب ساعت ۲۲:۳۰ بازی بارسا رئاله اما من نمیتونم ببینم چون اون موقع خوابیم. اگه من تلویزیون رو روشن بذارم، بچه‌ها نمیخوابن و صبح دردسر میشه برای هممون.هفته پیش مرتب نرفتم باشگاه اما میخوام این هفته جبران کنم و امروز صبح رفتم و بد نگذشت. یک پیج زدم برای کالری شماری و منتور کردن وزنم، عکاسی از غذاهایی که میخورم واقعا جالبه. سرمای هوای بندرعباس داره به سرعت تموم میشه و برامون عجیبه. میخوایم‌ ماشین بخریم اما هیچکدوممون رانندگی بلد نیستیم، باید چند جلسه مربی بگیریم و بالاخره از گواهینامه یی که دارن خاک میخورن، استفاده کنیم. مطمئنم با ماشین، رنگ دنیا عوض میشه و امیدوارم کلی سفر بریم.

+ تاريخ شنبه ۲۲ دی ۱۴۰۳ساعت 11:23 نويسنده فاطمه |

دیروز برای اولین بار در عمرم رفتم باشگاه بدنسازی. توی باشگاه، یه سری دخترها انقدر نازک بودن که می‌ترسیدم بشکنن. امروز هم رفتم پارک و دويدم. هوای بندرعباس خیلی خنک شده، خیلیا کاپشن میپوشن، ما بخاری روشن نکردیم. خونه مون سرد نیست فقط عین گربه، گاهی میخزیم زیر پتو و از زمستان خوشرنگ بندرعباس لذت می‌بریم. کارتن های زبان اصلی جدید برای بچه‌ها گرفتیم، همش میخکوب تلوزیونن. توی این خونه، همیشه صدای کارتن زبان انگلیسی میاد چون خواهرم از بچگی شون، کارتن های زبان اصلی براشون پخش میکنه. ما تقریبا هیچوقت تلویزیون نگاه نمی‌کنیم چون برنامه هاشو دوست نداریم مگر فوتبال ها که اونم من طرفدارشم. دوباره تصمیم گرفتم بازی های قشنگ اروپا رو هم ببینم، امشب ساعت هشت، لیورپول با منچستریونایتد بازی داره، حتما عالیه. ساعتش هم خوبه، ما شبها زود می‌خوابیم. از دیروز رژیممو دوباره شروع کردم و یه پیج هم زدم. صبح ساعت ۵:۳۰ خواهرم بیدارم کرده، میگه پاشو زباناتو گوش بده. به پیاده روی نرسیدیم، اما یه نیمرو با هم زدیم. این روزها، کتاب "تولستوی و مبل بنفش " رو دارم میخونم که بدجوری معتادم کرد، توصیه ش میکنم شدیدا مدیدا...

+ تاريخ یکشنبه ۱۶ دی ۱۴۰۳ساعت 8:2 نويسنده فاطمه |

دیروز صبح با یک پریود ۱۹ روزه عجیب و غریب از خواب بیدار شدم. اصلا انتظارشو نداشتم و رسما کل روزمو به گند کشید. دو هفته ست عین خرس میخورم و دهنم بی مزه شده. اصلا حوصله نداشتم و از خستگی هم جمع نمی‌شدم. تقریبا کل روز رو خوابیدیم،هم من هم خواهرم. یک هفته بود که درست نخوابیده بودیم و راستش فشار روانی زیادی هم به من وارد شده بود. برای برادرم اینا، کلی برنامه داشتم مثلا ترشی بادمجان و رنگینک، اما هیچکدام نشد، چند جا رو دوست داشتیم با هم بریم که اونم نشد. دیروز دوست داشتم برم باشگاه که اونم نرفتم و فحش دادم. یکم دیشب حالم بهتر شد اونم چون استقلال با سپاهان بازی داشت، دهن سپاهان رو سرویس کرد و یک یک شدن. فعلا منتظرم سپاهان و تراکتور هرجور شده از صدر دور بشن و ما بریم صدر. دنبال آنلاین شاپ مون هم هستیم. دیروز یکی از همکارای قدیمی زنگ زد، که من کجا کار میکنم، تعجب کرد که خانه نشین شدم. بعدش دیدم چقدر خشمم نسبت به پارسال کمتر شده، پارسال به هر خبری از اونجا و هر تماسی، عکس العمل شدیدی نشون می‌دادم، الان واقعا حالم بهتره. همچنان زبانامو گوش میدم، منتظر معجزه مغزم هستم که چجوری میخواد اینا رو بفهمه و من حرف بزنم. تصور اینکه یه روزی بتونم به فرانسه و روسی و آلمانی حرف بزنم، واقعا شگفت انگیزه.

+ تاريخ جمعه ۱۴ دی ۱۴۰۳ساعت 7:51 نويسنده فاطمه |

دیروز مهمان ها برگشتن تهران. هفته ی سختی رو گذروندیم و به نظر من قطعا میتونست خیلی بیشتر بهمون خوش بگذره. دیروز پرسپولیس با هوادار بازی داشت که ۵ تا بهش زد، یه جاهایی به دروازه بان هوادار نگاه می کردم و دلم براش می‌سوخت. فعلا کریم باقری موقتا مربی پرسپولیسه، من دوست دارم بمونه. توی این فصل فهمیدم پرسپولیس حتی اگه قهرمان هم نشه و حتی اگه بره دسته دو هم، تیممه و بازی هاشو نگاه می کنم، تازه میفهمم طرف یه عمر آرسنالیه، حسش چجوریه. توی تندرو، تلوزیون داشت خلاصه فوتبال های هفته پیش کشورهای مختلف رو نشون می‌داد، اصلا سطح فوتبال اروپا خدایی یه جوریه که همش میگم تا زنده م باید برم ورزشگاه، بعضی بازیها رو ببینم. بازی های رئال مادرید، بارسا با اینکه دوستش ندارم، بایرن، یووه، من سیتی و آرسنال و حتما پاریسن ژرمن ارزش دیدن داره. آرزومه چند ماه توی این شهرها زندگی کنم، قهوه بخورم، برم ورزشگاه فوتبال ببینم، توی خیابون راه برم، استریت فود بخورم، با مردم حرف بزنم، کتاب بخونم و زبان هاشونو یاد بگیرم. حتی رویاشم منو سرشار از زندگی می کنه.

پی نوشت: لینک وبلاگ دوستانی که کامنت میذارن، تازگیا برای من باز نمیشه. متاسفانه نمیتونم وبلاگ تون رو باز کنم و بیام وبلاگتون.

+ تاريخ پنجشنبه ۱۳ دی ۱۴۰۳ساعت 13:22 نويسنده فاطمه |

دیروز صبح راه افتادیم به سمت قشم. اول رفتیم اسکله حقانی بندرعباس و بعدش با تندرو رفتیم اسکله ذاکری قشم. با یک راننده پدرسوخته قیمت رو طی کردیم و رفتیم شنای دلفین ها رو ديديم، کنار یک جزیره کوچک کلی ماهی خوشگل و خوشرنگ آکواریومی ديديم و از اون همه آب تعجب کردیم. راننده ما رو برگردوند و فهميديم که راننده ما سفارش کرده زودتر برگرديم، ما هم به راننده گفتیم که باید بریم بازار هنگام رو ببینیم چون به غیر از ما، دو تا خانواده ديگه هم توی قایق بودن. برگشتیم و راننده قیمت رو دو برابر کرده بود، جر و بحث بالا گرفت، حریف ۴ نفر ما نشد، از اونجا رفتیم درگهان و باز هم خرید کردیم. آمار عمده فروشی رو برای آنلاین شاپ نتونستم بگیرم (از چند تا مغازه پرسیدم، نمی ارزید)چون نه وقت داشتیم نه انرژی. خسته و کوفته ساعت ده و نیم رسیدیم خونه و شام خوردیم و مهمان ها هم هی طولش دادن‌ تا ساعت ۱ شب. کیارش امروز اردو داشت، خواهرمم باید میرفت سرکار. دیشب همسر برادرم رو نگاه می‌کردم که به چه آرامشی ساعت ۱۲:۳۰-۱ شب موهای خودشو دخترشو سشوار میکشید، با اون صدای وحشتناک سشوار، اونم اون وقت شب. یک خانم چهل ساله! واقعا بعضی ها به درد مسافرت و همراهی نمیخورن، سن و سال هم نداره. برای بچه ها توی اتاق خودشون داستان خوندم و خوابیدن. خانواده برادرم اصلا به ساعت نگاه نمیکنن، دیشب برادرم ساعت ۱۲ شب با صدای بلند، ویدئوهای مزخرف اینستاگرام رو با دخترش نگاه می کرد، کاری که ما اصلا نمی‌کنیم و برای بچه‌ها ممنوعه. هرکس فرهنگ خودشو داره و خوشبختانه آدم ها در طول زمان ثابت میشن. نکته قابل توجه دیروز، هزینه رستوران بود، ۵ پرس غذا در درگهان شد سه میلیون تومان، بدون دورچین زیادی. قیمت های درگهان هم رفتن بالا اما هنوزم میشه خوب لباس خرید، من ديدم که لباس و شلوار لی خوش قیمت هستند.

+ تاريخ چهارشنبه ۱۲ دی ۱۴۰۳ساعت 8:53 نويسنده فاطمه |

این هفته اصلا خوش نگذشت. برادرم اینا دو روز پشت سر هم رفتن قشم و خرید کردن اما هیچ برنامه ای برای خرید همراه با ما نداشتن. ما هم دوست داشتیم خرید کنیم و برنامه داشتیم توی قشم یک خانه اجاره کنیم، اما نه تعارف کردن نه برنامه با هم رفتن چیدن. دیشب ساعت ۱ رسیدن خونه و پریشب ساعت ۱۲. متاسفانه اینجا رو یک هتل دیدن وگرنه بدخوابی،اذیت شدن و همراهی ما، اصلا براشون اهمیتی نداشت. امروز هم تنهایی رفتن دریا، من از لج باهاشون نرفتم. فقط منتظرم برگردن تهران، بعد از مدتها احساس نادیده گرفتن دارم. دیگه دلم‌ نمیخواد کسی بیاد مهمونی، خیلی تک پرن و هیچ اعتقادی به با هم بودن ندارن. ساعتها توی بازارها راه میرن و انقدر از قیمت ها غر میزنن که خسته شدیم. فردا میخوایم بریم جزیره هنگام. امسال که رفتیم تهران خونه برادرم، اصلا برای ما مرخصی نگرفت، حتی یک ساعت و جالب بود که با دوستاش رفت دورهمی، از ظهر تا غروب. شبها هم ساعت ۱۱ میومد پیش ما. اصلا به هم‌نمیخوریم، خیلی متفاوت هستیم و اینم تجربه ای بود که دیگه باهاشون برنامه نچینیم.

+ تاريخ دوشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۳ساعت 16:17 نويسنده فاطمه |

این هفته مهمان داریم، برادرم با خانومش و دخترش اومدن. امروز رفتن قشم و اصلا تجربه ی خوبی از خرید نداشتن. قیمت ها بالا بوده و کلا خوششون نیومده بود. من آدم درونگرایی هستم و داره بهم سخت میگذره. فرهنگ هامون خیلی متفاوته، اونها شلوغ و پرسروصدا هستند، من هیچوقت آدم نشستن و حرف زدن نبودم، بيشتر گوش میدم و با آشپزی مشغولم. چیز کیک درست کردم که گفتن خوب شده. زبانام رو خیلی کم گوش میدم و رژیم رو تعطیل کردم، آخر هفته باز به برنامه هام برمیگردم. دلم سکوت و آرامش میخواد، هیچوقت نتونستم با برادرام از یه حد بيشتر گرم بگیرم اونم بخاطر باباست. طرز فکرمون متفاوت هست و دیگه جایی برای اثبات چیزی نیست. اصلا زندگی یعنی پذیرش افکار مخالف. توی رویام یه کمپر میخرم و باهاش میرم مسافرت و زبانامو میخونم. شاید منم یه روز مهاجرت کنم، شاید نظرم عوض بشه، کسی فردا رو ندیده...

+ تاريخ یکشنبه ۹ دی ۱۴۰۳ساعت 1:10 نويسنده فاطمه |

دیشب خواهرزاده هام ما رو خیلی بدخواب کردن، از این همه بی برنامگی و لوس بازی و زرزر بچه‌ها، واقعا خسته م. حس میکنم اگه غم هفت طبقه باشه، امروز من طبقه هفتمم و عجیبه که خیلی هم نمیدونم چمه. بچه‌های الان واقعا با نسل ما متفاوت هستند، من از سن کم می‌رفتم نانوایی و صف کوپن و کلی کار به عهده م بود،تازه با اینکه بچه آخر و عزیز کرده بودم، بچه‌های الان خیلی امکانات دارند اما مسئولیت پذیری و عقلشون خیلی کمه انگار. از طرفی خیلی باهوشند از طرفی بسیار تنبلن. انگار قراره همیشه ساپورت بشن، ساده ترین کارها رو انجام نمیدن. یه ویدئوی کوتاه دیدم از یک خانم هموطن که ژاپن زندگی میکرد، پسر ۸ ساله ش از مدرسه اومد، دستهاشو شست، لباساشو مرتب گذاشت توی کمد، ناهارشو خودش خورد و شروع کرد به مشق نوشتن. خانمه میگفت این روال هر روز توی همه خونه هاست. اینها توی مدرسه یاد میگیرن کارهاشونو خودشون انجام بدن، حالا ما چی؟ یه مشت علف هرز بزرگ میکنیم که هنوز بلد نیستن لباساشونو مرتب کنن. دیشب رفتیم باشگاه بدنسازی اما چون هفته بعد مهمان داریم، استارتشو گذاشتیم برای ۱۰ روز بعد. مهمان ما هنوز نرسیده، دستورات غذاییش شروع شده، راستش دعا میکردم سال بعد بیان چون این ماه خیلی قسط هامون سنگینه. امروز آزرده و غمگینم اما میگذره.

+ تاريخ چهارشنبه ۵ دی ۱۴۰۳ساعت 11:52 نويسنده فاطمه |

تهران توی یک آپارتمان ۳۷ متری زندگی می کردم. خیلی خوش ساخت بود و بزرگتر میزد. اونجا آرامش نداشتم، همسایه ها فاجعه بودند و آخری تیر خلاص بود. هنوز از یادآوری اتفاقات، قلبم تیر میکشه. این آقا، معتاد بود و ساقی، مالک واحد طبقه سوم بود،سه طبقه تک واحدی بودیم. پارکینگ مال اون بود، توی پارکینگ، انباری داشتیم که تبدیلش کرد به تعمیرگاه و محل رفت و آمد معتادها. هرچی اعتراض کردم، هار تر می‌شد. از بازی با اعصاب من لذت می‌برد. دی ماه پارسال که ديدمکاری از دستم برنمیاد و از کارمم ناراضی بودم ، استعفا دادم و اومدم بندرعباس. عید برگشتیم که آیلتس بدیم، یکی از شب‌های ماه رمضان، به خانه ما حمله کرد. همسایه طبقه وسط که یک زن و دختر بودن، کلی به من تهمت زده بودن که پشت اون آقا حرف زدم درحالی که خودشان گفته بودن و از اولش، اونا شاکی های اصلی بودن. ساعت ۲ شب دعوا شده بود، در خانه ما رو شکستن، زن ها هم کمکشون میکردن و در رو هل می‌دادند. مواد زده بود، انقدر اون شب به ما فحش دادن که حد نداره. پلیس بعد از ۵ بار زنگ زدن اومد، آقا با ماشینش در رفت چون احتمالا پر از مواد بود. زنگ زدیم برادرم اومد. خیلی بی گناه و ترسیده بودیم. معجزه اون شب، پلیسی بود که اومد اون آقا رو برد کلانتری. به غلط کردن افتاده بود، خانمش اومد عذرخواهی، چند بار عذرخواهی کردن. در رو درست کردن، آروم شدن، حالشون خوب شد و ما هم نرفتیم دادگاه.(خواهر و برادرم‌مخالف بودند اما من گفتم بریم که طرف ادب بشه، البته ما مسافر هم بودیم). حالا چند ماه گذشته، دردش واقعا کم شده، خانم طبقه وسط مجبور شد از اونجا بره چون افتاد توی چاهی که برای من کنده بود. آقای ساقی موند و قبض برق های ۹۰۰ هزار تومانی چون توی آب پارکینگ رو استفاده می‌کرد،تا تونست بقیه رو شریک کرد تا اینکه حالا همه رفتن و تنها موند. با خانمش هم شدیدا مشکل داشت. دیگه ازشون خبری ندارم، حالم داره بهتر میشه و خوشحالم دیگه نمی‌تونه اذیتم کنه. خواستم بگم که مهاجرت برای من آرامش آورده و این واقعا خوشبختیه.

+ تاريخ سه شنبه ۴ دی ۱۴۰۳ساعت 15:8 نويسنده فاطمه |

دیروز چیز کیک با بیسکویت درست کردم، بار اولم بود اما خوب شده بود. دفعه بعد میخوام یه چیز کیک واقعی با کیک درست کنم. بخاطر کیارش که سرش ضربه دید و چند ساعت بیمارستان بودن، جشن یلدا نگرفتیم، گرچه اتاق رو دیزاین کردم و میز چیدم اما قراره امشب جشن بگیریم. دکتر کلی بررسی کرده بود، سونوی شکم و سی تی اسکن و آزمایش اما مشکلی نبود. فردا توی مدرسه شون جشنه و باید ژله ببریم و بادکنک. هوای بندرعباس خیلی خنک شده، ما احتمالا آخر ماه، مهمان داریم و این ماه کمی تو پاس کردن قسط هامون موندیم اما میگذره. خیلی روزها احساس خستگی دائم میکنم که علتشو نمیدونم. امروز قهوه نخوردم، هر چند وقت یکبار، چند روز نمیخورم اما خیلی کم انرژی ام. دیروز با AI حرف زدم راجع به چند زبانه بودن، کلی کار برای این مدل افراد هست مثل ترجمه، تور لیدری یا مترجم همزمان. چت با AI برام جالب بود، مثل همیشه، کلی به آینده م امیدوار شدم. منتظرم شیفت کیارش عوض بشه، یه نویدهایی دادن و اگر بشه، عالیه.

+ تاريخ شنبه ۱ دی ۱۴۰۳ساعت 14:34 نويسنده فاطمه |