این هفته اصلا خوش نگذشت. برادرم اینا دو روز پشت سر هم رفتن قشم و خرید کردن اما هیچ برنامه ای برای خرید همراه با ما نداشتن. ما هم دوست داشتیم خرید کنیم و برنامه داشتیم توی قشم یک خانه اجاره کنیم، اما نه تعارف کردن نه برنامه با هم رفتن چیدن. دیشب ساعت ۱ رسیدن خونه و پریشب ساعت ۱۲. متاسفانه اینجا رو یک هتل دیدن وگرنه بدخوابی،اذیت شدن و همراهی ما، اصلا براشون اهمیتی نداشت. امروز هم تنهایی رفتن دریا، من از لج باهاشون نرفتم. فقط منتظرم برگردن تهران، بعد از مدتها احساس نادیده گرفتن دارم. دیگه دلم نمیخواد کسی بیاد مهمونی، خیلی تک پرن و هیچ اعتقادی به با هم بودن ندارن. ساعتها توی بازارها راه میرن و انقدر از قیمت ها غر میزنن که خسته شدیم. فردا میخوایم بریم جزیره هنگام. امسال که رفتیم تهران خونه برادرم، اصلا برای ما مرخصی نگرفت، حتی یک ساعت و جالب بود که با دوستاش رفت دورهمی، از ظهر تا غروب. شبها هم ساعت ۱۱ میومد پیش ما. اصلا به همنمیخوریم، خیلی متفاوت هستیم و اینم تجربه ای بود که دیگه باهاشون برنامه نچینیم.