صبح رفتم پارک و دوباره همون پرنده ی جیغ جیغو رو دیدم، حس میکنم اونم‌ منو میشناسه، چون وقتی ایستادم و نگاش کردم، ساکت شد،انگار که گوش میده. رویا رو آوردم کلاس و راننده ی خوش اخلاق ازم خواست که گزینه کولر رو حتما بزنم. این روزها،گاهی حس بیهودگی میکنم و دنبال راهی ام که مفیدتر باشم. باید فیلترهای دیده بان رو دوباره بدم چون به فکر نوسان گیری افتادیم. درگیری خانه جدید همچنان ادامه داره و منی که اصلا نمی‌فهمم چجوری میخواستم مهاجرت کنم. تنها دلخوشی هام شده پیاده روی و American Accent. جلوی آیینه به خودم نگاه کردم و لبخند زدم، گویی سالها از کار کردن توی شوروی گذشته، قطعا آرایش، آرزوی گمشده ی زندگی قبلی بود. به هوای بندرعباس نمیاد انقدر گرم باشه، از پشت پنجره که جذاب به نظر می رسه.

+ تاريخ چهارشنبه ۲۷ تیر ۱۴۰۳ساعت 10:18 نويسنده فاطمه |

وسایل رو فروختم و خانه را پس دادم.بدجوری دلم گرفته.ریجکتی روسیه، شوکه م کرد.

+ تاريخ شنبه ۹ تیر ۱۴۰۳ساعت 0:4 نويسنده فاطمه |

انقدر این روزها حالم خوبه که حس میکنم قدرت انجام هر کاری رو دارم.

+ تاريخ شنبه ۲ تیر ۱۴۰۳ساعت 19:3 نويسنده فاطمه |