سه شنبه شب، برای اولین بار، ماشین رو برداشتیم و همگی رفتیم پارک. خواهرم رانندگی می کرد. اعتراف میکنم که اصلا بهش ایمان نداشتم و خیلی استرس کشیدم. کلا خیلی کم راهنما میزنه و یادش میره اما بدک نبود. پنجشنبه صبح در اقدامی بی نظیر، رفتیم میدان تره بار بندرعباس که توی جاده ی بندرعباس میناب بود و عملا جاده ی خارج شهر بود. دو مسیر رو اشتباه رفتیم توی جاده اما بالاخره به تره بار رسیدیم. قیمت ها باورکردنی نبود، پیاز و گوجه کیلویی ۵ هزار تومان و برخلاف تصور، گوجه ها قرمز و گوشتی بود. نصف گوجه ها رو تبدیل به پوره کردم و نصف پیازها رو خلالی و سرخ کردیم. در راه سیب قیمت کردیم ۱۲۰ اما آنجا خریدیم ۵۰. فقط باید جعبه ای خرید کنیم و کمی حجم خرید بالاست اما کاملا به صرفه ست. بازی پرسپولیس سپاهان افتضاح بود و با حرص خوردن گل زودهنگام شروع شد ، گل به خودی هم تیر خلاص بود و من با کلی فحش، کانال رو عوض کردم و رفتم پیاده روی. بازی های یک چهارم قهرمانی اروپا واقعا ارزش دیدن داره، پاری سن ژرمن و آرسنال با هم بازی دارن که امیدوارم آرسنال حذف بشه، اینتر و بارسا هم با هم افتادن. همشونو توی تقویم علامت زدم که ببینم. دارم تلاش میکنم سريع تر فرانسه یاد بگیرم، میخوام ببینم توی ۶ ماه به چه حدی میرسم.
از سایت های تدریس آنلاین زبان، فقط یکی شون فعال و در دسترسه و بقیه شون کار نمی کنن. تصمیم گرفتم با موسسه سفیر، قرانسه و با آموزشگاه اسپیکان، آلمانی بخونم و فکر کردم میتونم با A1 تدریس کنم که دیروز بهم گفتن در حد B2 میخوان. برای تدریس زبان انگلیسی هم خواستم از موسسه سفیر، TTC بگیرم که سایت مذکور گفت جذب مدرس انگلیسی ندارن. به این نتیجه رسیدم که بازار تدریس زبان، اونطوری که جذاب به نظر میرسه، کار نداره. پیج اینستاگرام هم به دلیل عدم علاقه به Social media و تایم زیادی که ازم می گیره، مناسب من نیست. خلاصه که، با آرامش، گذاشتمش کنار. به عنوان جایگزین، به دورکاری فکر کردم. Remote nomad jobs بهم پیشنهاد Translator بودن رو داد اما اونم Native یا Fluent میخواد و مساله اینه که باید بری اونجا کار کنی. این مدل شرکت ها، International هستند که گرچه رویای من هستند، اما مناسب من نیستند. میدونم تدریس حضوری هم پول توش نیست، خلاصه اینکه فعلا هیچ ایده ای ندارم و موندم اما نقاشی هام، حالمو خوب نگه داشته. خواهرم گفت برای دکور راهروی خانه، سه تا نقاشی بکشم که قاب کنیم. از پیج khatchin.art سه تا نقاشی پیدا کردم و دیشب طرح یکی شون رو کشیدم. من سبک Zenart و Doodleart رو هم از همین پیج پیدا کردم. این روزها با زبان روسی خوشم، صبح ها زبان میخونم و غروب ها، یا نقاشی میکنم یا تمرین رانندگی دارم. مربی جدید، آرامش خوبی داره اما خیلی حرفه ای نیست. به این نتیجه رسیدم که همشون همینن و قرار نیست باهاشون حرفه ای بشم. مربی ها فقط اصول پایه رو میگن و حرفه ای شدن، زمان می بره. چند روزه که یک گنجشک، بالای پنجره ی اتاق خواب من لونه کرده و با طلوع صبح، شروع به جیک حیک و پرواز میکنه و صداش برام دوست داشتنیه. دیشب فوتبال بارسا دورتموند رو دیدم و فکم از دورتموند افتاد، لعنتی تو انقدر پتانسیل داشتی و رو نکرده بودی؟ استون ویلا هم از خجالت پاریسن ژرمن دراومد که اونم شگفتی بود. فوتبال پرسپولیس رو دیگه دنبال نکردم، بره برای لیگ بعدی. این روزها کارتون وروچک و ادر نجار رو می بینم و حسابی می خندم، به یاد قدیما که چقدر برف میومد و به یاد این تصویر آلمان که چقدر دوست دارم برم ببینمش.
این هفته، با زحمت زیاد، یک ویدئوی معرفی زبان انگلیسی ضبط کردم و این چند روز، دنبال ثبت نام در سایت های مختلف، برای تدریس بودم. پروسه ی ثبت نام خیلی خردکننده پیش رفت چون ویدئوها آپلود نمیشد، اینترنت خیلی ضعیف بود و سایت ها هم ایراد داشتند. از پنج سایت، فقط در یکی شون ثبت نام کردم که اونم کاشف به عمل آوردم خواهرم ۶ ماه پیش توش ثبت نام کرده و هنوز رزومه ش در دست بررسی کارشناسان قرار داره، انگار قراره آپولو هوا کنن! با یه اعصاب خورد، فهمیدم نمیتونم زبان درس بدم که خیلی دپرسم کرد. یکی از سایت هایی که خیلی مخاطب داره و سریع جواب میده، از من TTC خواست. مدرک TTC زبان انگلیسی، حداقل ۵ میلیون تومانه. من میخواستم فقط با آیلتس تدریس کنم که نشد. برای زبان فرانسه هم، علاوه بر DELF , مدرک TTC هم میخواد که اینم مصیبتیه، هم خوندن و گرفتنش، هم پولش. خلاصه که، هرچه رشته بودیم، پنبه شد. دوباره رسیدم به نقطه صفر و این نقطه صفر، از جهت روانی خیلی برام گرون تموم شد. کارهای زیادی رو با خواهرم مرور کردم اما امروز برای چندمین بار، فهمیدم با وجود دو بچه کوچک، هیچ کاری ازم برنمیاد. تورم این روزها هم نگرانم کرده، متاسفانه اوضاع مالی آینده هم نگران کننده به نظر می رسه. زبان هام رو رها نمیکنم و به Listening هام ادامه میدم. کتاب روسی رو ادامه میدم چون خوده زندگیه، برای بقیه هم یک برنامه میریزم.
دو هفته پیش، رفتم سراغ مدادهای طراحی هام که فکر کنم ۴۰ تا باشن و تصمیم گرفتم دوباره طراحی کنم، فقط بخاطر آرامشش و از قضا، یک مدل طراحی هم پیدا کردم به اسم Zenart که دلنشین و زیباست. رفتم دفتر طراحی خریدم و میخوام انجامش بدم.
در راستای محقق کردن آرزوی چند زبانه شدنم، به سختی تصمیم گرفتم که طبق توصیه Lindie Botes که با اینکه ۳۰ سالشه اما ۱۰ زبان بلده، ۸۰٪ تایم مطالعه م رو فرانسه و ۲۰٪ روسی میخونم. هدف اصلیمم خوندن کتاب به زبان های اصلیه. این تصمیم برام سخت بود چون آلمانی دوست داشتنی (و احتمالا ترکی،چون نمیرسم)رفت برای آخر هفته ها و وقت کمی براشون دارم. اگر وقت داشتم، روزی ۵ تا زبان میخوندم.
با یک مربی خانم جدید، رانندگی رو ادامه میدم، از قبلی بهتره چون کمتر حرف میزنه. توی رانندگی من کلا طرفدار حرف نزدن و موزیک گوش دادن هستم. مسیر یادگیریمو از خواهرم جدا کردم چون رانندگیش خیلی بهم استرس میداد. اونم داره به سختی تلاش میکنه و با یکی از همکاراش، هرشب تمرین میکنه.
همسایه مون سکته کرده، چند وقته توی CCU بستری شده، چون خیلی سیگار میکشید. با اینکه چند سال پیش، برادرش هم همین مدلی فوت شده، باورم نمیشه خودشم انقدر سیگار بکشه که سکته کنه. از جهتی، نبودنش برای آپارتمان بهتره چون خیلی وقتها توی پارکینگ بود و فضولی میکرد.
برادر بزرگم همراه با پسر و دخترش، سه روز خونه ی ما مهمون بودن. بهمون خوش گذشت. با هم رفتیم قشم و درگهان، هر دو ماشین رو هم برديم. تفاوت ساعت خواب ما و پسر برادرم، کمی آزاردهنده بود که گذشت. قیمت لباس های درگهان و هزینه لندیگراف، جوری بالا رفته که دیگه ارزش رفتن نداره. من از کیفیت لباس ها هم اصلا راضی نبودم و تصمیم گرفتم دیگه درگهان نرم، اما قشم رو خواهیم رفت صرفا بخاطر دیدنی هاش و البته یک تصمیم جدید هم گرفتم که امسال اجناس با کیفیت بخرم. جزیره قشم رو که نگاه می کردم، تا کیلومترها، یک بیابان خشک و بی درخت، دقیقا برعکس شمال کشور. این مدت هوای بندرعباس خنک بود اما امشب شرجی شد. حین خروج از لندیگراف قشم، یک ون کمپر بزرگ مشکی ديدم که پشتش نوشته بود: " یه کمپ نریم؟" . هم کنارش تجهیزات داشت هم روی ون، تجهیزات چادر زنی داشت. خلاصه که دلم کشید. سایت lastsecond.ir تورهای خارجی لحظه آخری داره که قیمت های مناسبی هم دارن، حتی تور زمینی ارمنستان داره به قیمت ۱۰ میلیون تومان.
سال نو با معده درد زیاد، بی اشتهایی، خواب زیاد،سردرد، سرگیجه، حالت تهوع و افسردگی شدید شروع شد. زبان خوندن رسما تعطیل شد و ناامیدی و افسردگی، جای همه چیز رو گرفت. توی این مدت، جلسات تمرین رانندگی نداشتم و راستش ترس،جای اون همه ذوق رانندگی رو گرفت چون خانم مربی، با خواهرم جلسه تمرین گرفت که یادش بده چجوری ماشین رو از پارکینگ ببره بیرون و بیاره داخل اما خواهرم ماشین رو کوبیده بود توی در ورودی و ۵/۵ میلیون تومان خرج ماشین شد. خوشبختانه خواهرم آسیب ندید اما ترس تصادف و کوبیدن ماشین، انقدر این مدت برام زیاد شد که هرچی فکر کردم، تو خودم ندیدم رانندگی رو ادامه بدم. مربیم خیلی دلسوز و حرفه ای نیست و چند روزه فهمیدم خیلی مسائل رو اصلا یادم نداده مثلا پارک دوبل. اتفاق بدی که باعث استرس بیشترم میشه، برمیگرده به تصادف خانواده برادر بزرگم که متاسفانه همسرش، دو سال پیش، از ماشین پرت شد بیرون، دچار قطع نخاع و ضربه شدید مغزی شد و بعد از چند روز کما، فوت شد. من همسر برادرم که دختر عمه کوچکمم بود، در سن ۳۹ سالگی از دست دادم، راستش مرگش انقدر دل ما رو سوزونده که به شدت استرس دارم نکنه پشت فرمون بشینم و بلایی سر بچههای خواهرم و خواهرم بیارم. چند روزه خیلی غصه خوردم و همش فکر می کردم بقیه چطوری رانندگی یاد میگیرن؟ پارکینگ خونه ی ما شیب داره و رو به خیابان اصلی باز میشه. نمیدونم چطور استرسم کم کنم. تا حالا فقط نیم ساعت نشستم پشت فرمون ماشین خودمون. امیدی به مربی هم ندارم چون مشخصه چیزی یاد نمیدن مخصوصا اینکه کلاج زیر پای خودشون هم هست و همش کنترل میکنن. میدونم رانندگی کمی جسارت میخواد، اما شجاعت من تبدیل به نگرانی شده. خواهرم با همکاراش تمرین رانندگی می کنه، من فعلا دارم تلاش میکنم تصویرهای ذهنیمو عوض کنم که امید رو جایگزین ترس کنم.