سال نو با معده درد زیاد، بی اشتهایی، خواب زیاد،سردرد، سرگیجه، حالت تهوع و افسردگی شدید شروع شد. زبان خوندن رسما تعطیل شد و ناامیدی و افسردگی، جای همه چیز رو گرفت. توی این مدت، جلسات تمرین رانندگی نداشتم و راستش ترس،جای اون همه ذوق رانندگی رو گرفت چون خانم مربی، با خواهرم جلسه تمرین گرفت که یادش بده چجوری ماشین رو از پارکینگ ببره بیرون و بیاره داخل اما خواهرم ماشین رو کوبیده بود توی در ورودی و ۵/۵ میلیون تومان خرج ماشین شد. خوشبختانه خواهرم آسیب ندید اما ترس تصادف و کوبیدن ماشین، انقدر این مدت برام زیاد شد که هرچی فکر کردم، تو خودم ندیدم رانندگی رو ادامه بدم. مربیم خیلی دلسوز و حرفه ای نیست و چند روزه فهمیدم خیلی مسائل رو اصلا یادم نداده مثلا پارک دوبل. اتفاق بدی که باعث استرس بیشترم میشه، برمی‌گرده به تصادف خانواده برادر بزرگم که متاسفانه همسرش، دو سال پیش، از ماشین پرت شد بیرون، دچار قطع نخاع و ضربه شدید مغزی شد و بعد از چند روز کما، فوت شد. من همسر برادرم که دختر عمه کوچکمم بود، در سن ۳۹ سالگی از دست دادم، راستش مرگش انقدر دل ما رو سوزونده که به شدت استرس دارم نکنه پشت فرمون بشینم و بلایی سر بچه‌های خواهرم و خواهرم بیارم. چند روزه خیلی غصه خوردم و همش فکر می کردم بقیه چطوری رانندگی یاد میگیرن؟ پارکینگ خونه ی ما شیب داره و رو به خیابان اصلی باز میشه. نمیدونم چطور استرسم کم کنم. تا حالا فقط نیم ساعت نشستم پشت فرمون ماشین خودمون. امیدی به مربی هم ندارم چون مشخصه چیزی یاد نمیدن مخصوصا اینکه کلاج زیر پای خودشون هم هست و همش کنترل میکنن. میدونم رانندگی کمی جسارت میخواد، اما شجاعت من تبدیل به نگرانی شده. خواهرم با همکاراش تمرین رانندگی می کنه، من فعلا دارم تلاش می‌کنم تصویرهای ذهنیمو عوض کنم که امید رو جایگزین ترس کنم.

+ تاريخ شنبه ۹ فروردین ۱۴۰۴ساعت 0:37 نويسنده فاطمه |