در جهت تغییر مسیر زندگی و برای فراهم کردن شرایط زندگی بهتر، تصمیم گرفتم کنکور کارشناسی ارشد شرکت کنم اما این بار مدیریت. تصمیم به این تغییر رشته از کارشناسی حسابداری به مدیریت، از یک سرچ ساده و پیشنهاد خواهرم به تغییر رشته شروع شد. راجع به مدیریت سرچ کردم و دیدم ای دل غافل، اکثر دروس این رشته حفظی هستند و فکم افتاد وقتی دیدم چقدر گرایش داره و شوک بعدی وقتی بود که فهمیدم خیلی از شرکت کنندگان، چند تا گرایش رو با هم قبول میشن. کتابها رو دو هفته پیش خريدم و خیلی هم با سفارش کتاب اذیت شدم اما خیلی از تصمیمم خوشحالم و راضی.
پینوشت: تدریس زبان انگلیسی در آموزشگاه را بخاطر payment پایین گذاشتم کنار و بسیار از تصمیمم راضی ام. از تجربه ی تدریسم به عنوان یک دوره ی طلایی لذت بردم و خیلی برام مفید بود.
هر دو پسر و دختر خواهرم، تا پارسال، مدرسه غیر انتفاعی میرفتند. آذر ماه پارسال، حدود چند هفته مدارس بخاطر آنفلوانزا تعطیل شد، بعدش اعتراضات بعدم جنگ. شهریه رو کامل پرداخت کردیم اما تصمیم گرفتیم امسال بچهها رو بفرستیم مدرسه ی دولتی. البته این تصمیم به تغییر رو خیلی از خانواده ها گرفتند و تعداد درخواست های ثبت نام خیلی بیشتر از ظرفیت کلاس ها شد. متاسفانه در بندرعباس، تعداد مدارس دولتی انگشت شمار و در عوض در هر کوچه، یک مدرسه ی غیرانتفاعی وجود دارد و شهریه ها متناسب با تورم بالا رفته مثلا شهریه دبستان از ۶۰ تا ۸۵ میلیون تومان برای یک مدرسه فسقلی بدون حیاط بازی. این افزایش شهریه در مقایسه با مجازی بودن و مشکلات احتمالی واقعا زیاد هست. دختر خواهرم را راحت ثبت نام کردیم چون کلاس اول دبستان هست اما پسر خواهرم را منتظر جواب مدرسه هستیم.
جنگ برای ما تجربه ی عجیبی بود. از همون شنبه 8 اسفند، خیابان ها شلوغ شد. صف های پمپ بنزین طولانی بود و خیلی از مردم، شهر رو ترک کردن. یکشنبه صبح از ساعت 6، بمباران شروع شد. ما قصد نداشتیم جایی بریم اما شدت صداها طوری بود که دیگه نمیدونستیم چکار کنیم. دیوارها، شیشه ها،در واحد و کل خانه می لرزید. از پنجره به کوچه و خیابان که نگاه میکردم، همسایه ها با کلافگی و اضطراب مشغول گذاشتن چمدان در صندوق ماشین هاشون بودن. ما هم به ناچار رفتیم رودان (جایی که هفته ی بعد بمباران شد) اما فردا صبحش به سمت تهران حرکت کردیم و بین راه، یک شب در شهر انار موندیم و بعد از دو روز، خسته و کوفته به تهران رسیدیم. ده روزی در حومه ی تهران بودیم که اونجا هم ناامن شد و ما برگشتیم بندرعباس. حملات سبک تر و قابل تحمل تر شده بود. من اصلا راضی به ترک خانه و شهرم نبودم اما مجبور بودیم. همسایه هامون تا سه ماه برنگشتن چون حملات کمابیش ادامه داشت.