جنگ برای ما تجربه ی عجیبی بود. از همون شنبه 8 اسفند، خیابان ها شلوغ شد. صف های پمپ بنزین طولانی بود و خیلی از مردم، شهر رو ترک کردن. یکشنبه صبح از ساعت 6، بمباران شروع شد. ما قصد نداشتیم جایی بریم اما شدت صداها طوری بود که دیگه نمیدونستیم چکار کنیم. دیوارها، شیشه ها،در واحد و کل خانه می لرزید. از پنجره به کوچه و خیابان که نگاه میکردم، همسایه ها با کلافگی و اضطراب مشغول گذاشتن چمدان در صندوق ماشین هاشون بودن. ما هم به ناچار رفتیم رودان (جایی که هفته ی بعد بمباران شد) اما فردا صبحش به سمت تهران حرکت کردیم و بین راه، یک شب در شهر انار موندیم و بعد از دو روز، خسته و کوفته به تهران رسیدیم. ده روزی در حومه ی تهران بودیم که اونجا هم ناامن شد و ما برگشتیم بندرعباس. حملات سبک تر و قابل تحمل تر شده بود. من اصلا راضی به ترک خانه و شهرم نبودم اما مجبور بودیم. همسایه هامون تا سه ماه برنگشتن چون حملات کمابیش ادامه داشت.

+ تاريخ دوشنبه ۲۵ خرداد ۱۴۰۵ساعت 18:22 نويسنده فاطمه |