با خواهرم، رفتیم بازار نزدیک خونه و برای سفره هفت سین خرید کرديم، بازار خلوت و هوا خوب بود اما تنوع واقعا کم بود. برای ۴ فروردین بلیت سینما خریدم. هفت سین امسال رو ساده چیدیم، شیرینی نخریدیم و من برای اولین بار شیرینی مشهدی پختم چون خواهرم دوست داشت. بخاطر کَره، واقعا خوشمزه و خوش عطر شد اما بیشتر بیسکویت شد تا شیرینی. امسال میخوام زبان فرانسه رو حداقل تا آخر A1 بخونم و دنبال مدرک زبان DELF و TTC فرانسه هستم برای تدریس. چند روزه بخاطر ویروس، معده م بهم ریخته.یه ماهی ۴ ساله داشتیم که ده روز پیش مرد اما دو تا ماهی دیگه خريديم که چون خیلی استرس دارن، گذاشتمشون توی تشت آب توی حمام با لامپ خاموش. این چند روز درگیر جمع و جور کردن خونه بودیم و زبان نخوندم، از بین زبان هام، دلم واقعا برای روسی تنگ میشه. دو دلم که کنکور سراسری شرکت کنم، پیام نور بندرعباس، رشته زبان و ادبیات عرب داره.
+سال نو به همه ی دوستان مجازی مبارک باشه. امیدوارم یه گوشه ی دنج بشینید و به خوشبختی تون زل بزنید.
عدس هایی که برای سبزه عید کاشتم، مسابقه لاکپشت ها راه انداختن. انگار با هم قرار گذاشتن که سبز نشن، احتمالا فکر میکنن تا سیزده به در وقت دارن. هوای بندرعباس، گرم شده، گرچه باد میاد اما کولر لازمه. نمیدونم این همه مسافر، با چه دلِ خوشی، این همه راه میان جنوب، جاده ها و خيابان های بندرعباس شلوغه و قیمت های بازار کمرشکن. هفته ی پیش، کمی ماهی و میگو خریدیم، شد ۴ میلیون تومان. گوشت گوسفند شده ۷۸۰ هزار تومان و هرچی میخریم، جوری گرونه که شاخ درمیاریم. خواهرم از تهران چایی خریده بود ۶۵۰ و حالا شده ۷۵۰ هزار تومان. باورم نمیشه، یک کیلو چایی فله از کف بازار تهران شده ۷۵۰ هزار تومان. نمیدونم مردم با گرانی چکار می کنن. توی بهمن پسته خریدیم ۹۸۰، الان همون پسته شده ۱۲۰۰. من اهل غر زدن نیستم اما امشب از گرانی ها نگرانم. من خودمو با زبان هام زنده نگه داشتم، نقطه های امیدی برای فرداهام. از همسایه های این ساختمان اصلا راضی نیستیم و داریم اذیت میشیم، حتی آخر سالی، به فکر جابجایی افتادیم. دو تا از برادرهام قرار گذاشته بودن که برای تعطیلات نوروز، با خانواده هاشون بیان اینجا و ۵ روز بمونن که برنامه شون جور نشد. من اصلا آمادگی روحی مهمان رو ندارم.
دیروز برای سبزه عید، عدس آب کردم. بار اولمه که میخوام خودم سبزه عید سبز کنم. این روزها با فرانسه خوشیم. یک سایت پیدا کردیم به اسم "لیموناد" و خانم "نیلوفر متشابهی"، کتاب تکسی رو عالی درس میده، همه ی جزئیات رو میگه و تدریسشم رایگانه. همزمان دارم با کتاب منشن، آلمانی هم میخونم. میخوام روسی رو هم اضافه کنم، کتاب روسیم رو که ورق زدم، آه حسرت کشیدم که دقیقا درس ۷ که رسیدم به متن های کوتاه و بلند روسی، یادگیری رو متوقف کردم چون فکر می کردم اصلا خوب نیستم و هرگز نمیتونم با این مدل درس خوندن، روسی یاد بگیرم، درحالی که یادم افتاد اولین معلم روسیم، توی جلسه سوم بهم گفت اینکه من میتونم همه حروف روسی رو کاملا درست بخونم، خودش عالیه. یکی از آرزوهای بزرگم، خوندن کتاب به این زبان هاست. هوای بندرعباس گرم شده و عطر درخت های بهارنارنج، آدم رو سرمست میکنه ، درخت هایی که توی اردیبهشت، توی شیراز، شکوفه میدن. امروز دومین جلسه آموزش رانندگیم رو با یک خانم رفتم، به شدت خسته م اما نوع آموزش این خانم که از خوش شانسی پیداش کردم، زمین تا آسمان با قبلی فرق داره. دارم امیدوار میشم به رانندگی. امید به زندگی یعنی سبز شدن برگهای جديد سانسوریا و ریشه زدن پتوس هام توی آب و دیدن متن زبان هایی که بلدشون نیستم و بهم میگه هنوز زبان جدیدی برای یادگیری وجود داره.
خواهرم این هفته استراحت کرد و سرکار نرفت. متخصص مغز و اعصاب گفت که عملکرد مغزش مشکلی نداره و متخصص قلب هم گفت اتفاقا قلبش خیلی هم سالمه. قضیه fall down مربوط به افت فشار شدید لحظه ای بوده و گفتن مشکلی نیست که بخوایم در آینده هم نگرانش باشیم. این ماجرا، یه درس بزرگ برامون داشت: هر روزی که درد شدید(sharp) و continues حس کردیم، حتما استراحت کنیم چون این fall down ممکنه برای هرکس پیش بیاد اما مهم اینه که برگردیم خونه که ریسک آسیب رو بیاریم پایین. خواهرم اون روز از صبح، درد پالسی کمر داشت. چند تا معجزه اون روز رخ داد، مثلا اینکه خواهرم مرحله ای از حال رفت و اول نشست و بعدش افتاد چون اگر مستقیم میفتاد، احتمالاجمجمه ش آسیب می دید، و اینکه توی خونه پیش ما، روی فرش افتاد. خلاصه رفقا، استراحت کنید، حرص نخورید و به خودتون فشار نیارید. دیشب بازی بارسا- اتلتیکو مادرید رو ديديم و همزمان بازی اینتر لاتسیو هم داشت پخش میشد که نشستم ببینم طارمی چطوری بازی میکنه، اما بازی های اسپانیا کجا، ایتالیا کجا. اسپانیا داره فوتبالیست میسازه و مهندسی بازی کردن رو یاد بازیکن ها میده اما در مقابل، بازی ایتالیا، بیشتر شبیه گل کوچیک بود. اینم ديدم که توی کلمه ی Lazio، حرف Z مثل الفبای آلمانی، "تس" خونده میشه بخاطر همین بهش میگن لاتسیو. چند روز پیش، دوستان خواهرم اومدن عیادت. یکی شون خونه خریده، ۱۹۰ متر سه خواب. شوهرش با پارتی، مدیر شده، ماهی حداقل ۲۱۰-۲۲۰ میلیون میگیره که درآمد هر ۵ ماه(یعنی کمتر از نصف سال) میشه بیشتر از "یک میلیارد تومان ". علاوه بر تمام آیتم های فیش حقوقیش، وام های حداقل ۷۰۰ میلیون تومانی و پاداش و کلی آیتم های الکی دیگه، عجیبه اما چنین حقوق هایی واقعیت داره.
امروز بعدازظهر، خواهرم از سرکار، رسید خونه. گفت کمرم گرفته. براش روغن زدم و ماساژ دادم و کمی کمپرس گرم کردم که گفت بدتر شد، گذاشتمش کنار. چایی خوردیم و کيک و رفتیم خوابیدیم. همه چیز خوب بود. از تخت اومد پایین، توی سالن، کمی با ما حرف زد اما سرعتش خیلی کم بود. فکر کردم میخواد بشینه روی مبل، اومدم کمکش کنم که ناگهان عقب عقب رفت و غش کرد. اول به هوش بود که اونم از دست رفت. رنگ صورتش به سرعت سفید شد. من داشتم جیغ میزدم و صداش میکردم اما بیهوش بود. سریع زنگ زدم اورژانس، گفتن زیر پاش، بالش بذار. کم کم به هوش اومد اما سرش از پشت، شکسته بود و دستم خونی شد. گریه م بند نميومد. حس میکردم از دست دادمش. کم کم به هوش اومد، فراموشی داشت. هیچی یادش نبود. اصلا یادش نبود کجاست و چی شده. دوباره زنگ زدم اورژانس، آمبولانس فرستادن. زنگ زدم دوستش، از باشگاه اومد. خواهرم کم کم سرپا شد اما از کمردرد، نمیتونست بشینه. خیلی هم فراموشی داشت. فرش مون خیلی خونی شده بود، حتی پارچه ای که زیر سرش گذاشتم خونی بود. با هم رفتیم بیمارستان اما با یکی از دوستان مون، جابجا شدم چون بچهها خونه بودن و دوستش هم میخواست بره. برگشتم خونه، دوستش پشت فرش رو نشونم داد، به شدت خونی بود. خیلی خون از سرش رفته بود. امیدوارم تجربه ش نکنید، خیلی لحظات سختیه. خیلی زیاد فرش رو دستمال کشيدم اما هنوزم پاک نشده. امشب قلبم مچاله شده. ۱۷ سال پیش، مامان جلوی چشمام فوت کرد، اما هنوزم قلبم درد میگیره بهش فکر می کنم. دارم زبان هامو گوش میدم که کمکم کنه کمی ترومای امروز رو فراموش کنم. روز سختی بود گرچه دوستان واقعا کمک مون کردن. توی بیمارستان حرف زدیم. گفت این هفته، خیلی حرف شنیده و براش شدن عقده و فشار روانی. توی سی تی اسکن و نوار قلب، مورد مشکوکی نديدن و گفتن سالمه اما برای فراموشیش گفتن یک روز باید بمونه بیمارستان. برای بچهها، داستان خوندم و خوابیدن. من فکر نکنم بتونم بخوابم. کاش بچه بودم.