امروز بعدازظهر، خواهرم از سرکار، رسید خونه. گفت کمرم گرفته. براش روغن زدم و ماساژ دادم و کمی کمپرس گرم کردم که گفت بدتر شد، گذاشتمش کنار. چایی خوردیم و کيک و رفتیم خوابیدیم. همه چیز خوب بود. از تخت اومد پایین، توی سالن، کمی با ما حرف زد اما سرعتش خیلی کم بود. فکر کردم میخواد بشینه روی مبل، اومدم کمکش کنم که ناگهان عقب عقب رفت و غش کرد. اول به هوش بود که اونم از دست رفت. رنگ صورتش به سرعت سفید شد. من داشتم جیغ می‌زدم و صداش می‌کردم اما بیهوش بود. سریع زنگ زدم اورژانس، گفتن زیر پاش، بالش بذار. کم کم به هوش اومد اما سرش از پشت، شکسته بود و دستم خونی شد. گریه م بند نميومد. حس می‌کردم از دست دادمش. کم کم به هوش اومد، فراموشی داشت. هیچی یادش نبود. اصلا یادش نبود کجاست و چی شده. دوباره زنگ زدم اورژانس، آمبولانس فرستادن. زنگ زدم دوستش، از باشگاه اومد. خواهرم کم کم سرپا شد اما از کمردرد، نمیتونست بشینه. خیلی هم فراموشی داشت. فرش مون خیلی خونی شده بود، حتی پارچه ای که زیر سرش گذاشتم خونی بود. با هم رفتیم بیمارستان اما با یکی از دوستان مون، جابجا شدم چون بچه‌ها خونه بودن و دوستش هم میخواست بره. برگشتم خونه، دوستش پشت فرش رو نشونم داد، به شدت خونی بود. خیلی خون از سرش رفته بود. امیدوارم تجربه ش نکنید، خیلی لحظات سختیه. خیلی زیاد فرش رو دستمال کشيدم اما هنوزم‌ پاک نشده. امشب قلبم‌ مچاله شده. ۱۷ سال پیش، مامان جلوی چشمام فوت کرد، اما هنوزم قلبم درد میگیره بهش فکر می کنم. دارم زبان هامو گوش میدم که کمکم کنه کمی ترومای امروز رو فراموش کنم. روز سختی بود گرچه دوستان واقعا کمک‌ مون کردن. توی بیمارستان حرف زدیم. گفت این هفته، خیلی حرف شنیده و براش شدن عقده و فشار روانی. توی سی تی اسکن و نوار قلب، مورد مشکوکی نديدن و گفتن سالمه اما برای فراموشیش گفتن یک روز باید بمونه بیمارستان. برای بچه‌ها، داستان خوندم و خوابیدن. من فکر نکنم بتونم بخوابم. کاش بچه بودم.

+ تاريخ چهارشنبه ۱ اسفند ۱۴۰۳ساعت 23:47 نويسنده فاطمه |