امروز تولدم بود.دیشب کیک خریدیم، رقصیدیم، خندیدیم و خوش گذروندیم. توی این مدت، همش در تلاشیم خونه رو تجهیز کنیم. زمستان امسال، مهمان داریم. برادرزاده م گیر داده که بیان بندرعباس و داریم خونه رو جمع میکنیم. تخت ها این هفته میرسن و مبل ها هنوز مشخص نیست. فرش های جدید هم نرسیدن و داریم قدیمی ها رو می شوریم. پرده ها رو وصل نکردیم و چند تا پروژه کاری که توی ذهنم بود، انجام نشد چون امکان ارسال ندارم. تا تونستیم وام میگیریم برای خریدن ماشین که واقعا لازم و آرزو شده برامون. هرروز ساعت ۵ بیدار میشیم میریم پیاده روی. سر سگ ولگرد امروز، داد زدیم و چون ول کن نبود، یه سنگ کوچیک انداختم طرفش که بره. کلا سگ های خیابانی، برام هراس دارن. با همسایه های عجیب غریب مون، سر میکنیم و جابجایی رو گذاشتیم برای سال بعد. تازه یکماهه هوا خوب شده و پاییز فوق العاده ایه. دیروز از شوروی زنگ زدن، بد حرف زدن، منم جوابشونو دادم. تازگیا خیلی بهتر و محکم تر جواب میدم و لازم باشه صدامو میبرم بالا. زبانهامو گوش میدم و خیلی خوشحالم که دارم مسیر آرزوهامو دنبال می کنم.