این روزها دارم رویامو دنبال می کنم و حالم خیلی بهتره. ایده تدریس آنلاین زبان داره پررنگ تر میشه و دارم به جزئیات فکر میکنم، حتی ایده اسم پیج هم خیلی فکرمو مشغول کرده. این روزها، پیاده روی هام رو هم بیشتر کردم و خوشحالم مدرسه ها باز میشن. دلم تنگ شده برای آیلتس خوندن و تنها موندن توی خونه. تا دو هفته پیش، داشتم فکر میکردم که زبان هایی که دوست دارم رو همزمان با هم بخونم اما به این نتیجه رسیدم که بچسبم به انگلیسی و آیلتس، چون هم علاقه دارم هم قبلا آیلتس گرفتم. یکی از پیج های اینستاگرام که باعث دلگرمی و امیدواریمه، مربوط به یه دختر ۲۴ ساله شمالیه که ۴ سال پیش، بعد از گرفتن آیلتس و شروع کرونا، نتونسته مهاجرت کنه و تدریس Kids رو با یه حقوق کم شروع کرده و بعد از ۴ سال، آموزشگاه خودشو زده. من دنبال آموزشگاه زدن نیستم اما دنبال کاری هستم که از کار کردن برای دیگران، بی نیازم کنه و حین مسافرت بتونم انجامش بدم و درآمد داشته باشم.
برای انجام یک کار اداری، مجبور شدم یک روزه برم تهران. پرواز رفت رو یکشنبه گرفتم ،پرواز برگشت رو هم دوشنبه و هم سه شنبه، چون خواهرم مرخصی نداشت. خوشبختانه همون دیروز کار جمع شد اما به حدی خسته شدم که وقتی نشستم توی هواپیما، ۴۰ دقیقه، عمیق خوابیدم.توی این سفر همه چیز دقیقه نود و عجله ای بود. خانه ی همه برادرها سر زدم و شب رو خانه ی برادر کوچکم موندم. حال هممون خوب بود و خوش گذشت فقط خیلی کوتاه بود. احتمالا مجبورم برای ادامه پرونده، برگردم تهران اما شاید کارمند اداره باهام همکاری کنه و برنگردم. برادرها از سفرهای تابستانی شون گفتن و تجربه هاشون شنیدنی بود. قضیه تدریس برای Kids و TTC هم کلا کنسل شد چون نمیتونم بچهها رو تنها بذارم، فعلا خودم زبان میخونم که در آینده به صورت آنلاین،تدریس کنم. تهران پاییز اومده بود، هوا خنک شده بود و همه گفتن بارون شدیدی باریده. فرقی نداره کجا زندگی کنیم، مهم اینه حال دلمون خوب باشه.
بعد از نوشتن مطلب قبلی، حالم به مراتب بهتر شد. باورم نمیشه که نوشتن این چند خط در مورد حس این روزهام، انقدر حالمو بهتر کنه. امروز اتفاق عجیبی افتاد: غروب مصاحبه زبان انگلیسی داشتم که مثلا کلاس ترمیک رو برم و بعدش TTC بگذرونم که در یک آموزشگاه تدریس کنم و البته در کنارش، آنلاین هم زبان درس بدم. به خانم مصاحبه گر گفتم آیلتس دارم، نمره رو پرسید و گفت: برای تدریس اومدین؟ گفتم نه. گفت امشب آزمون متقاضیان تدریس هست. خلاصه مدیر آموزشگاه اومد و یک مصاحبه تدریس گرفت و قرار شد من یک آزمون TTC بدم،اگر نمره لازم رو گرفتم، یک مصاحبه شفاهی با اسکایپ بدم و تدریس کنم. هنوز فکر می کنم دارم خواب میبینم، من آرزوم بود تدریس کنم،اونام Kids رو پیشنهاد کردن که منم، کار با بچهها رو دوست دارم. هنوز نمیدونم میشه یا نه اما خوشحالم. اصلا نمیدونم چی شد اما واقعا هیجان زده م. کاش یک نفر بود که میشد بدون ترس، باهاش حرف زد و بهش گفت باورت میشه؟ تمام مسیر برگشت به خانه رو پرواز کردم. حتی اگرم نشه، شوک شیرینی بود.
از وقتی اومدم توی این خونه، خوشحال نیستم. صبح ها وقتی بیدار میشم، خوشحال نیستم و این نشانه خوبی نیست. پیج "آزاده اسدی" رو توی اینستاگرام دنبال می کنم و دلم میخواد منم کوله م رو بردارم و برم مسافرت. الان رفته هند، کشوری که خیلی شلوغه و پر از مذاهب و آدم های مختلف، سفر ساده و پر زحمتی کرده اما به نظرم کارش انقدر شجاعانه ست که به تجربه ش می ارزه. یک دختری هم از فرانسه، (به قول خودش) مهاجرت معکوس داشته به جزیره هرمز و اولین توی دخترانه نپالش رو برگزار کرده. مساله مهم گذران این مدل زندگی ها، درآمد هست، آزاده کلاس های آنلاین ورزشی برگزار میکنه و خیلی هم کم خرج زندگی می کنه. به در و دیوار این خونه نگاه می کنم، میدونم مساله، کابینت و رنگ نیست،من حس میکنم زندانی ام. انگار چیزی در درونم مرده،شور و اشتیاق قبل رو ندارم و این حجم تنبلی منو می ترسونه. میدونم مدرسه ها باز بشه اوضاع خیلی بهتر میشه اما پس من کی سفر کنم؟ کی به آرزوهام برسم؟ اصلا نمیدونم آرزوم سفر کردنه یا نه اما مطمئنم دلم یه حرکتی میخواد. یه نشانه که بهم ثابت کنه هنوز زنده ام. دلم اشتیاق میخواد.
رنگ اتاق خواب ها تقریبا تمام شده اما من دیروز خیلی از پروسه خسته شده بودم. این مدت خیلی سرحال نبودم و غر هم زدم، چون خانه منفجر شده و انگار اصلا جمع نمی شیم. خواهرم برای رنگ دیوارها، طرح داد، اجرا کردیم، قشنگ شد اما من میگم اصلا به زحمتش نمی ارزید، میشد خیلی ساده تر و سریعتر، تک رنگ کار کنیم چون هزار تا کار دیگه مونده. توی ایم ماجرا، رنگ های پاستیلی مثل رنگ کِرِم و طوسی روشن که خودم شنبه خریدم رو واقعا دوست دارم. امروز درگیر یک سری کارهای اداری بودم که فکرشم نمیکردم انقدر خوب پیش برن. زبان خوندن رو کم کم استارت میزنم. دیروز به دیدن دوستی(سها) رفتیم که متاسفانه دختر دایی جوانش(حدودا ۳۴-۳۵ ساله)، سه هفته پیش، بخاطر ایست قلبی، در خواب فوت کرده بود. جنازه رو کالبد شکافی کردن که علت مرگ رو بفهمن چون در خانه تنها بوده. ماجرا برای سها خیلی دردناک بود چون خیلی نزدیک بودن و خاطرات مشترک زیادی داشتن. تنها نکته عجیب دیروز این بود که من با حسرت به کاغذ دیواری و کابینت ها نگاه می کردم و حسرت یک خانه مرتب و چیده شده رو کاملا حس کردم.
دیشب خواب دیدم که برای لوکزامبورگ اپلای کردم، کشوری که یک زمانی، قلبمو میلرزوند چون چند زبانه بود. برای من، یادگیری زبان های دیگه، همیشه یک چالش هیجان انگیز بود مخصوصا اینکه با هم بخونمشون و برام رویا بود که به چند زبان در آن واحد حرف بزنم. این تابستان، دو تا اسباب کشی داشتیم و واقعا روزهای سختی رو گذروندیم و چند ماهه که سراغ زبان نرفتم. ايده یادگیری چند زبان از یک سریال توی ذهنم شکل گرفت. یک رئیس پلیس بلژیکی(سباستین)، با همکارای تیمش، هم آلمانی حرف میزد هم فرانسه و من محو تماشا بودم که چطور ممکنه یک نفر، اینقدر مسلط باشه. دلم لک زده برای یک خونه منظم و چیده شده که البته داریم بهش نزدیک میشیم.
امروز صبح خواهرم با دوستاش،قرار صبحانه داشتن که بعدش با چند سطل رنگ اومد خونه و رنگ کردن دیوارهای اتاق خواب، رسما شروع شد. بیشتر بتونه کاری ها رو من انجام دادم که برام لذت بخش بود اما بهتر از اون، رنگ کردن دیوارها با غلتک بود که واقعا حال داد. این هفته همش فکر میکنم کاش میشد برم توی کارهای بازسازی خانه، مثلا کابینت کار بشم یا نقاش ساختمان چون نتیجه کار واقعا برام لذت بخشه. سالن پذیرایی هنوز مونده. آقای فروشنده گفته بود رنگها نیم ساعته خشک میشن اما چند ساعت زمان برد که به میزان دلخواه، رنگ دیوارها خشک شد. احتمالا تا یکشنبه، اتاق خواب ها تمام بشن. رنگ کردن خانه، سخت ترین بخش بازسازی هست چون باید قبل از همه کارها انجام بشه و موکت خریدن و کتابخانه و تخت، مراحل بعدی هستند. خونه قشنگ میشه،
سال ۹۶،یک کلاس زبان آلمانی رفتم. از کلاس راضی نبودم و نصفه و نیمه رهاش کردم. چند نفر از همکلاسی ها، میخواستن به آلمان مهاجرت کنن. با یکیشون به اسم "افروز" دوست شدم و به طرز عجیبی تا الان با همیم. افروز پارسال مهاجرت تحصیلی کرد آلمان و به خانواده ش نگفته بود که قراره بره با پارتنرش زندگی کنه. امروز چت کردیم و بهم گفت که از زندگی با پارتنرش، به شدت پشیمون شده. مشکل اینه که الکس( آقای پارتنر)، توی بحث ها و جدل ها، به جای حرف زدن، قهر میکنه و مدتها بعد میخواد در مورد مشکل حرف بزنه، زمانی که از نظر افروز، دیگه خیلی دیره و فایده ای نداره. حل و فصل نکردن بحث ها و جدل های روزمره، تبدیل به زخم شدن و به دنبال کار میگرده که خانه ش رو جدا کنه اما مصیبت بزرگ اینه که کسی رو نداره که باهاش حرف بزنه. نزدیکترین رفیق زندگیش حالا تبدیل به بزرگترین مشکل زندگیش شده و زیر یک سقف، انگار کیلومترها ازش دوره.
دیروز فکرامو کردم و به خواهرم گفتم من واقعا از کل پروژه بازسازی منصرف شدم، کمی با تعجب نگام کرد و توضیح خواست. بهش گفتم اینکه ما بریم یک خانه دیگه، خانه رو بسپاریم به کارگرها در حالی که مجبوریم برگردیم و وسایل رو کم کم بین اتاق ها جابجا کنیم، با توجه به اینکه زمان پایان کار مشخص نیست ( چون عاقلانه ست که کمی بیشتر از برآورد آقای بنا، زمان بذاریم) و همچنین هزینه واقعا زیاد کندن کل کف خانه( درحالی که فقط کف اتاق خواب ها، موزائیک هستند اما با موکت، کاملا پوشانده شده ن و کف آشپزخانه و پذیرایی، سرامیک های سفید و سالم هستند)، منو کلا از یک دست کردن سرامیک های خانه منصرف کرد. اینکه هنوز بعد از یک هفته وسیله نچیدیم و هنوزم آشپزخانه و اتاق خواب پر از وسایل هست، خسته مون کرده. قرار شد فعلا بعضی کابینت ها رو تعمیر کنیم و یکی دو تا بدیم بسازن. کتابخانه رو تعمیر و محکم کنیم و رنگ اتاق خواب ها رو خودمون انجام بدیم، پذیرایی رو بدیم نقاش. پروژه ماشین خریدن، هنوز مونده، کمی استرس رانندگی دارم اما میخوام انجامش بدم.
دیروز تعمیرکاران جدیدی اومدن و اینها مشخص بود خیلی فرز تر از قبلی ها هستند. برآورد قیمت کابینت کار جدید، دقیقا دو برابر قبلی بود و دلیل آوردن کابینت کار جدید اینه که خبری از قبلی نیست، تلفن جواب نمیده،مسیج و واتس هم همینطور و ما که قراره با این آدم کار کنیم رو بلاتکلیف گذاشته، اونم این هم کار چون علاوه بر کابینت آشپزخانه، تخت ها و دراور و کمد دیواری ها رو سفارش دادیم. تفاوت این تیم جدید، سرعت در برآورد حجم،زمان و قیمت بود و آدرس دادن که بریم متریال ببینیم،دیشب حین پیاده شدن از اسنپ،خواهرم خیلی بدجور خورد زمین و خدا رحم کرد زانوش نشکست. آقای بنا و آقای کابینت کار، قیمت دادن که دقیقا دو برابر برآورد هزینه ما بود اما میخوایم پیش ببریم چون خانه رو هواست. با شروع پروسه، باید این خانه رو ترک کنیم و بریم یک خانه مبله رو برای یکی دو هفته اجاره کنیم چون جایی رو نداریم. دیروز بعد از یک هفته، کولر اسپیلت نصب کردیم، واقعا با یه کولر پشت پنجره ای، توی هفته پیش هلاک شدیم. انتخاب دونه دونه متریال واقعا کار سختیه. یکی از مشکلات خانه ی جدید، قطع برق هرروزه، به مدت طولانیه، قبلا ساکن مجتمع بودیم و خبری از این قطع برق نبود.
خانه رو تا حدودی مرتب کردیم. هنر امروزم، مرتب کردن لباسها بود، چند روزه مثل انسانهای اولیه، هر چی دم دست بود، می پوشیدیم. این روزها، به چاله ی عجیبی از زندگی سقوط کرده ام. تنها تفریحم شده خوردن و خوابیدن، بقیه اوقات روز رو هم در حال مرتب کردن و چیدن وسایل هستم. این چند روزه، یه افسردگی عجیبی هم گرفته بودم، مغز من با نظم و ترتیب، وابستگی زیادی داره و تحمل چنین وضعیتی، واقعا برام عذاب آوره. خبری از ورزش، پیاده روی و کتاب خوندن نیست. حس میکنم هرچی جمع میکنیم، فایده نداره. دیروز آقای امیری اومد برای کابینت، تخت، دراور و کتابخانه، لعنتی مثل مار، خونسرد و آرومه و مطمئنم تحویل همه اینها، چند ماه طول میکشه و فعلا همینه که هست. میخواستیم گاز شهری هم داشته باشیم، بعد کابینت کنیم، منصرف شدیم. لوله کشی هم مصیبت بزرگیه که از توان ما خارجه. بندرعباس برخلاف تهران، گاز شهری نداره و بعضی ها کم کم دارن لوله کشی میکنن.
حاج خانوم حرف قشنگی میزد، میگفت: رابطه، مثل چایی می مونه. وقتی یک نفر، دل طرف مقابلشو می شکنه و بهش آسیب میزنه، رابطه سرد میشه. به این چایی، میشه آب جوش اضافه کرد، اما کمرنگ میشه. هربار که آب جوش اضافه میکنیم، چایی کمرنگ تر میشه تا جایی که دیگه مزه نداره. مراقب باشیم که چایی ها، از مزه نیفتن.
دیروز اسباب کشی کردیم.به اون سختی نبود که فکر میکردم، کارگرهای خوبی بهمون افتادن و قضیه خوب پیش رفت. لوکیشن این خانه، خیلی بهتر از قبلیه اما داخل خانه، خیلی کار داره که دونه دونه باید تعمیرات و بازسازی انجام بدیم. قبلا با یه کابینت کار حرف زدیم اما نرخ نداد،آقای امیری از طرف یکی از همکاران به ما معرفی شده و گفتن هم منصفه هم کار بلد. همه ی پنجره ها، درها، کابینت، کاغذ دیواری و سرویس های بهداشتی رو میخوایم بازسازی کنیم. خونه رو ارزون تر از عرف بازار خریدیم اما کار زیاد داره.