دمای هوای این روزهای بندرعباس بین 48 تا 56 درجه ست و همین باعث شده من خیلی کمتر برم پیاده روی. کلاس TTC هم مزید بر علت شده، انقدر دوره ی سنگینی از آب دراومد که همه ی وقتمو گرفته. هر روز، 3.5 تا 4 ساعت کلاس انلاین داریم که دقیقا دو ساعتش رو با بی برقی توی گرما تحمل میکنم. کلی هم Task و Assignment و Takeaway و Quiz داریم برای انجام دادن. دیروز رفتم آموزشگاه و در کلاس یکی از معلم ها نشستم. من تا حالا تدریس نکردم و امیدوارم از پس آزمون ها بربیام و تجربه ی تدریسم رو شروع کنم. چند وقتیه که زندگیم وارد یک سیکل آرامش و لذت بردن از لحظات کوچک زندگی مثل آشپزی شده و حس خوبی برام داره، همزمان استرس و قضاوت کردن دیگران هم خیلی برام کمتر شده. از بعد از سفر آخر به تهران، خیلی کمتر با خانواده در ارتباطم و طبیعتا کمتر درگیر مشکلاتشون هستم. در اصل منم مهاجرت کردم و قیمت پرواز که این روزها از 4200 تا 5400 متغیره، امکان دیدارها رو کمتر کرده. وضعیت مالی و سبک زندگی متفاوت مون هم باعث فاصله میشه. تقریبا 20 روز تا پایان این دوره ی TTC مونده، سه تا TP دارم که دوتاش انلاینه و یکیش حضوری توی آموزشگاه و در نهایت یک دموی انلاین هم دارم. امیدوارم قبول بشم. دیروز که از آموزشگاه برمیگشتم خونه، 15 دقیقه پیاده روی بود. یاد زندگی سختم در تهران افتادم که همیشه مسافت ها طولانی بود و اذیت کننده، خوبی شهرستان همین کوچک بودنشه اما من تلاش میکنم در آینده به تهران برگردم.
جلسه ی اول مصاحبه ی TTC بخاطر قطع برق، افتاد دیروز که خوشبختانه من Pass شدم و امروز صبح Orientation session برگزار شد و من فهمیدم کار سختی، پیش رو دارم و کاملا جدی باید تلاش کنم تا آزمون دموی TTC رو قبول و تیچر بشم. دیروز به من Kids رو پیشنهاد دادن و منم تعلل نکردم، قبول کردم و میخوام روی Accent م کار کنم و همچنین چند تا Teaching Plan تمرین کنم که برای دمو، استرس نداشته باشم. امروز رفتم باشگاه و متاسفانه مربی خوشرو نیومد و مجبور شدم با همون مربی سرد و بی تفاوت تمرین کنم، اما تصمیم گرفتم یک باشگاه دیگه رو Try کنم. من سالهاست آرزو دارم وزن کم کنم اما موفق نمیشم. از یک ماه و نیم پیش، فقط صد گرم کم کردم، وزنم رو دوست ندارم اما تثبیت شده، شاید هم با وزن تثبیتم باید خوشحال باشم و خودمو همینجوری بپذیرم. آخر هفته تولد خواهرزاده م هست و منم میخوام فینگر فود درست کنم، کیک رو امروز سفارش داديم اما تعداد مهمان هامون فیکس نشده. دیشب رفتیم بازار، تم و وسایل تولد خریدیم، هوا داغ بود، بازار خلوت و مغازه دارها بیکار بودن. بعد از چند سال، دیشب گرمی هوا برام زیاد بود، تازه فهمیدم چرا مردم بیرون نمیان، حتی ساحل هم گرم بود. توی خونه، میوه و گوجه خشک کردم و خوب دراومد. توی پارک، با دختر زیبایی حرف زدم که یکی دو سال پیش، گربه ش با موتور تصادف کرده بود و مرده بود، وقتی راجع بهش حرف میزد، هنوزم گریه میکرد. گفت تروماش سنگین بوده و عذاب وجدان رهاش نمیکنه. با خودم فکر کردم ما آدم ها، چه بارهای غمی رو به دوش میکشیم، اگر با خودمان مهربان تر باشیم، دنیامون قشنگ تر و آرام تر میشه.
روزهای گرم و آرامیه. زندگی در بندرعباس دوست داشتنی و خلوت، به خوشی میگذره. دیروز دمای هوا 53 درجه بود، بیشترترین دمایی که تا حالا دیده بودم. حدود 20 سال پیش که شهرکرد دانشجو بودم، دمای هوا تا 53 درجه کاهش پیدا کرده بود که در نوع خودش بی نظیر بود. امسال همه ی تلاشمو کردم که از یکی از دانشگاههای ترکیه پذیرش بگیرم که موفق نشدم. میخواستم برم اما انگار زندگی نمیخواست. در جهت پیدا کردن یک شغل، به فکر افتتاح کار خودم هستم و دنبال ملک مورد نظر اما کرایه و پول پیش املاک تجاری اونقدر بالاست که فعلا دست نگه داشتم. پریشب رفتم آموزشگاه زبان نزدیک خونه و یک فرم تدریس پر کردم. دیشب بهم زنگ زدن و گفتن که فرم، در ارزیابی اول موفق بوده. منم آزمون کتبی دوره ی TTC رو شرکت کردم و قبول شدم( 73 از 100). برای فردا آزمون شفاهی رزرو کردم و با کمک ChatGPT دارم روی سوالات احتمالی کار میکنم. این روزها، بدنسازی رو اضافه کردم و پادکست چنل بی رو میخوام گوش بدم. توی این مدت یک سفر چند روزه رفتیم تهران و امان از گرما و بی آبی. پارک ژوراسیک، جذابیت قبلی رو نداشت و آفتاب خیلی تیز بود. شوک فرهنگی و رفتاری خانواده، برامون خیلی زیاد بود. رفتم محله ی بچگیام و به خودم افتخار کردم که توی اون محیط نموندم.