هفته ی پر مشغله ای داشتیم. برای افتتاح کار جدید، دنبال ملک هستیم و خستگی مون در نمیره انگار. دمای هوا، تقریبا هرروز ۳۷-۳۸ درجه ست اما گاهی feel like میشه ۴۴ درجه. گرمای هوا به طرز عجیبی، باعث خستگی فیزیکی مون شده. اتفاق خوشایند این روزها، ماشین مونه که خیلی کارمونو راه انداخته، اصلا نمیدونم قبل از ماشین داری، چجوری زندگی می کردیم. آشپزخانه رو ماربل شیت کردیم و پشیمونیم، راستش اصلا اون چیزی نشد که فکر می کردیم. یک سطح خیلی صاف براق که حالت طبیعی تمام کاشی ها رو پوشوند، چون می‌خواستیم سوراخ های دیوار رو بپوشونه، اما از نتیجه اصلا راضی نیستیم. کاغذ دیواری افتاد هفته ی بعد. این روزها، سریال ۱۹۲۳ رو می‌بینم که بدجوری معتادم کرده، بسیار خوش ساخت و درجه یکه، بدجوری توصیه ش می‌کنم. تازگیا همسایه هامون مودب تر و مهربان تر شدن. اوایل که اومده بودیم، همسایه ی جلویی خیلی مزاحمت ایجاد کرد، به بهانه های الکی، ما رو اذیت کرد و یه روز که من کاسه صبرم لبریز شد، جوابشو دادم، صداشو برد بالا و شروع به فحاشی کرد. من خیلی مودبانه جوابشو دادم اما ول کن نبود. ماجرا برای من تکراری بود و توی تهران برام اتفاق افتاده بود. خانمش بعدازظهر اومد عذرخواهی اما اونم آخرش با مسخره کردن ما و فحش دادن رفت خونه ش. از اون روز ما حرف نزدیم که کم کم شوهرش پشیمون شد. خواهرم سلام علیک میکنه، من نه. این ساختمان برای من درس های عجیبی داشت، یادم داد که انتخاب کنم بعضی ها رو نبینم و به آدم ها، سلام نکنم. الان من هیچ مشکلی ندارم اما اونا دنبال بهبود رابطه هستند. خواهرم میگه زمان گذشته، روحیات ادم ها عوض میشه، ازشون بگذر اما من میگم مگه چی عوض شده؟ اگه احترام میخوان، باید احترام میذاشتن. با مربی جدید، پارکینگ رو تمرین کردم، گفت نیم کلاج بلد نیستم که مطمئنم یاد میگیرم. دارم با یک دوست قدیمی حرف میزنم راجع به مهاجرت، راستش دارم به مهاجرت کاری آلمان فکر می کنم. حس می‌کنم حق من، این زندگی نیست و پتانسیلم داره هدر میره.

+ تاريخ جمعه ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۴ساعت 8:41 نويسنده فاطمه |

این روزها در تلاشم یک مربی پیدا کنم که باهاش پارکینگ رو یاد بگیرم، دو تا مربی خانم جا زدن و با یک مربی آقا، دو جلسه تمرین گرفتم که عشق گاز دادن بود و کلاساشو بسته بود زیر یکساعت. دیروز حرص خوردم چرا این مربی های زن، انقدر ترسوان، طرف به قول خودش ۱۴ ساله مربیه، یه ذره شیب رو نمی‌تونه بیاد بالا. خواهرمم گفت چون تازه کاره، نمی‌تونه یادم بده‌. دیروز رفتیم کاغذ دیواری و ماربل شیت سفارش دادیم که سالن پذیرایی و آشپزخانه رو خوشگل کنیم. به فکر تاسیس یک شغل افتاديم که براش خوشحالم. بعد از چند ماه، بالاخره فهمیدم چجوری توی یوتیوب، create content کنم. فرانسه خیلی آروم پیش می‌ره اما زبان سختی نیست برام. هنوز بین فرانسه و روسی و آلمانی، روسی بعد آلمانی و آخرش فرانسه. تراکتور، قهرمان لیگ شد، فاک! توی بازی های یک چهارم لیگ قهرمانان اروپا، آرسنال یک هیچ از پاری سن ژرمن خورد و خوشحالم کرد، اما خب بارسا اینتر هم رسما همو درنوردیدن. هیچوقت فکر نمی‌کردم اینتر، اینقدر خوب بازی کنه. آخرش نفهمیدیم این بچه‌های ما، این ویروس ها رو از کجا میارن، چیه این همه سرماخوردگی؟ انبه سبز اومده، امروز صبح خواهرم‌ گفت برای فلانی درست کنیم، گفتم ول کن بابا، بندرعباس خرد شد، طرف یه زنگ به ما نزد. اما دوست دارم برای برادرام درست کنم، این مدت واقعا محبت داشتن.

+ تاريخ یکشنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۴ساعت 9:6 نويسنده فاطمه |

دیروز حوالی ساعت ۱۲، به مبل تکیه داده بودم که خونه لرزید و حس کردم یک پرنده غول پیکر از پنجره اومد توی خونه. با وحشت به پنجره نگاه کردم و گفتم حتما زلزله بوده. خواهرم توی منطقه ویژه کار می‌کنه، ساعت ۱۲:۱۴ با وحشت بهم زنگ زد، صداش نگران بود. اصلا نمی دونستیم چی شده، گفت پنجره های طبقه پایین شون خرد شده، گلدان ها افتادن و شکسته ن، زاویه ی دستگیره های پنجره ها، به حالت عجیبی چرخیده بودن. خانه ی ما ۴۱ کیلومتر تا اسکله فاصله داره و این حجم لرزه، در این خانه ی قدیمی محکم، عجیب بود. به همکار خواهرم (زهره) خبر دادن که صورت شوهرش( که در اسکله کار می‌کنه)، آسیب ديده، شقیقه همسرش ۱۰ تا بخیه خورده، دماغش پاره شده و فکش آسیب ديده و گفته ۴ تا از همکاراش فوت شدن. یک آقا با خانمش اونجا بودن که آقا از دیروز دنبال خانمش میگشته. آمار فوتی ها بالاست و مفقودالاثر هم داشته. یکی از دوستامون میگه از صبح دارن از زیر یک کانکس سوپرمارکت که منفجرشده، فقط استخوان درمیارن. آمار فوتی کارگرهای روزمرد و حدود ۲۰۰ نفر کارگر بلوچ که در سوله ها کار میکنن، اصلا مشخص نیست. ساختمان گمرک جوری فرو ریخته که میگن ۵۰۰ نفر کارمندش فوت شدن. امروز خواهرم رفت مرکز شهر و دیده توی خیابان، دو تا ماشین بدون شیشه با سقف فرو رفته، داشتن رانندگی می‌کردن. امیدوارم صحنه هایی که ديديم، اصلا تجربه نکنید. خبرهای بدی از اسکله می‌شنویم. قلب مون پر از غم شده و نگران دوستان و آشنایان هستیم.

پی‌نوشت:خیلی خیلی از ابراز محبتتون ممنونم. پیام های احوالپرسی و ابراز نگرانی تون واقعا برام ارزشمند هست. امیدوارم هرجا که هستین، سلامت و شاد باشین.

+ تاريخ یکشنبه ۷ اردیبهشت ۱۴۰۴ساعت 12:52 نويسنده فاطمه |

این هفته، سرعت فرانسه خوندمو زیاد کردم و میخوام هر شب ۲-۱ ساعت پادکست فرانسه گوش بدم. دارم تلاش می کنم در عرض ۶ ماه به B1 فرانسه برسم و بعدش برم تا B2 و با تعیین سطح سفیر و گرفتن مدرک B2, فرانسه تدریس کنم و درآمد داشته باشم. فعلا همه ی تمرکزمو گذاشتم روی فرانسه و بقیه زبان ها رو هر شب، ۵ دقیقه گوش میدم. در جهت افزایش رضایت درونی، میخوام کارهایی رو انجام بدم که ازشون می‌ترسیدم مثل رانندگی، رژیم غذایی فست ( میخوام باور کنم گرسنگی منو نمی کُشه) و شنا. رسیدن به این مرحله پذیرش ذهنی، حالمو بهتر کرده. این روزها باز هم میرم پیاده روی و پادکست هامو گوش می دم. به مهاجرت هم فکر کردم اما دیدم مشکلم پوله که می‌خوام همین جا، کنار خانواده م تلاشمو بکنم چون زندگی با خانواده، برای خوشایندتر از تحمل تنهاییه.

+ تاريخ پنجشنبه ۴ اردیبهشت ۱۴۰۴ساعت 14:46 نويسنده فاطمه |