چند روزه، اسرائیل به ایران حمله کرده و همه مون داریم تلاش میکنیم از لحاظ روانی زنده بمونیم. بندرعباس خیلی مورد حمله قرار نگرفته اما تهرانی ها خیلی اذیت شدن. به شدت امیدوارم که این روزهای تلخ، هرچه زودتر تموم بشه و مردمم رو دوباره آزاد و سلامت ببینم. استرس و نگرانی و یک آینده ی مبهم، ذهن همه رو درگیر کرده. وسط این اوضاع جنگی، امروز حامد از بیمارستان مرخص شد. امیدوارم شادی مرخصی حامد با شادی آزادی کشورم و سلامتی همه ی هموطنانم همراه باشه.
پی نوشت: رفقا، امیدوارم همه تون سلامت باشید و از این اوضاع گذر کنیم. به یادتون هستم. خوشحالم میکنید از خودتون خبر بدین مخصوصا تهرانی ها. ❤️
هفته ی پیش، بزرگترین فقدان زندگیم اتفاق افتاد. اتفاقی که چهل سال از افتادنش هراس داشتم. حس میکردم بعد از چنین اتفاقی، قطعا همه ی زندگیم از دست میره. چند بار هم تا آستانه ش رفته بودم اما با التماس، ماجرا رو عوض کرده بودم. این بار اما، خبری از عجز و التماس نبود. قلبم تکه تکه شد اما فقط ایستادم و به زندگیم نگاه کردم. دیگه نمیخواستم چیزی رو تاخت بزنم. به خودم حق عزاداری دادم. سوگ کشنده ای بود اما گذشت. از همون لحظه ی اول، تصمیم خودمو گرفته بودم. بارها بهش فکر کرده بودم و حالا یک کابوس تلخ، برام واقعی شد. طبق معمول مغزم شروع کرد به دنبال راه چاره گشتن. غمِ سوگ و منطق مغزم با هم همراهی کردن و من به خودم گفتم عصبانی باش، گریه کن اما برگرد. من آدمی هستم که یک هفته ست دوباره متولد شده. من از پسش براومدم و مغزم چند تا پیشنهاد داد. همه ی پیشنهادها رو روی برگه نوشتم. سرچ هامو کردم و یکیشو انتخاب کردم. مطمئنم جواب مبده چون قبلا هم چنین راهی رو رفتم. حالم خوبه و باور دارم همه چیز درست میشه چون قراره خودم درستش کنم. دیگه نه از چیزی میترسم نه منتظر زندگی میمونم. این روزها گاهی حالم خوب نبود اما ادامه دادم. من قبلا هم خودمو محک زدم و دستاوردهای ارزشمندی داشتم. این بار هم مطمئن و بدون ترس دارم پیش میرم. یک جمله ی قشنگی شنیدم که میگفت: به خودتون 6 ماه وقت بدین، یا باید برنده بشید یا بمیرید. من واقعا آماده م که همه ی تلاشمو بکنم و تلاش من، شروع هم شده. پیش به سوی موفقیت...
هفته ی بدی رو گذروندم. پر از تلخی و روزهای سخت. زندگی هیچوقت آسون نیست، تا فکر میکنیم آروم گرفتیم، یک مشکل دیگه پیش میاد. فعلا هم جوری رقم خورده که من باید تغییر مسیر بدم و از صفر شروع کنم. این شروع دوباره واقعا برام دردناک تموم میشه، مشکلات بعدی و قضاوت های دیگران و حرفها بماند، مجبورم به سختی تلاش کنم که به دستش بیارم. این هفته به شدت حال اونایی که خودکشی میکنن رو فهمیدم. آدم ها وقتی همه ی راه ها رو بسته می دونن، خودکشی میکنن. منم بهش فکر کردم اما یک راه فرار دارم که برام یک آرزوی قدیمی هم هست. میخوام زنده بمونم و خودمو بهش برسونم. حرف زدن راجع به مشکلات با دیگران واقعا هیچ سودی نداره، چون هم قضاوت میکنن هم متهم. منم تصمیم گرفتم برای کسی حرف نزنم. تصمیم گرفتم یک نفر خاص رو هم توی زندگیم نبخشم. اتفاقا بعضیا رو نباید بخشید چون لیاقت ندارن.
حال عمومی حامد بهتره. یکی از پاهاش ورم کرده که گفتن بعد از کاهش ورم، مرخص میشه. انگیزه ای به راه رفتن نداره. انگیزه موجود قدرتمندیه که نمیدونم چجوری باید به دیگران هدیه ش بدیم...
دو شب پیش، با حامد حرف زدم. خیلی خوشحال شدم صداشو شنیدم. از لحاظ روحی، به زمان احتیاج داره و از لحاظ جسمی به انرژی. گویا کلا انرژی کمی داره و همچنین انگیزه ی جنگیدنش اومده پایین.
بازی پاری سن ژرمن اینتر هم برای من لذت بخش نبود، طرفدار هیچکدام نبودم اما بیشتر دلم میخواست اینتر برنده بشه که متاسفانه از اون بیشتر نمیتونست گل بخوره. مهدی طارمی هم که اصلا نیومد توی زمین.
این روزها، زندگی برام سخت شده. برنامه هام اصلا خوب پیش نرفت و دلزدگی و خشم، جاشو به روشنایی و امید داده. گاهی برنامه ها، اصلا اونجوری که فکر میکردیم، پیش نمیرن. دنبال راه چاره هستم اما انرژی روانی زیادی داره ازم میگیره. به خودم میگم: میگذره، همه چیز درست میشه... مطمئنم...
امروز صبح، معجزه شد. حامد چشماشو باز کرده، کاملا هوشیاره، همه ی دستگاه ها رو قطع کردن، دستگاه دیالیز چند روزه قطعه، همه چیز رو یادشه که خوشبختانه گفتن بخاطر همین یادآوری، مغزش کاملا سالمه، فقط فکر میکنه که از صبح بردنش بیمارستان و این یک هفته رو یادش نیست وگرنه به وضوح یادشه قرص خورده. حتی گفته گشنمه، اینا به من غذا ندادن بخورم. همسر برادرم الان بهم زنگ زد، هردو گریه میکردیم. من هنوزم اشک هام میریزن. گفتن بدنش قوی بوده و همه ی ارگان هاش رو بررسی میکنن و دو سه روز بعد، میفرستنش بخش. این انتظار خیلی برامون سخت بود، چقدر اذیت شدیم مخصوصا برادرم و هانیه. کاش تهران بودم...
پی نوشت:خیلی ازتون ممنونم که براش دعا کردین و کنارم بودین. قطعا بدون شما، نمیتونستم این غم رو تحمل کنم.
امروز پنجمین روزیه که حامد خوابه و با پدر و خواهرش حرف نزده. داریم به صورت عادی زندگی می کنیم اما با نگرانی و فکر مشغول. خوشبختانه دیروز، علائم حامد خیلی بهتر بوده. ۴ ساعت دستگاه ها رو از بدنش قطع کردن تا عکس العملش رو ببینن و قراره امروز به مدت ۶ ساعت، دستگاه هاشو قطع کنن. گویا روال اینه که قدم به قدم، پیش میرن. اگر بدنش به قطع دستگاه ها، عکس العمل مثبت نشون بده و خودش بتونه تنفس کنه (که تا الان خوب بوده) ، به هوشش میارن و احتمالا وارد بخش میشه و این یعنی گذر از سختی. صدای هانیه، بعد از مدتها، دیشب خوشحال بود و بهم گفت: عمه خیلی خوشحالم که حال حامد داره خوب میشه.
پی نوشت یک: صمیمانه از محبتتون ممنونم، از اینکه کنارم هستین و احوالپرسی میکنین، راستش خیلی برام ارزشمنده. امیدوارم خوبی هاتون به زندگی تون برگرده.❤️
پی نوشت دو: این گزارش ها، صرفا بابت دلخوشی خودمه از روند بهبود حال حامد دوست داشتنی مون که فعلا خوابه اما به شدت داره میجنگه برای زندگیش. براش دعا کنید.
پی نوشت سه: این روزها خیلی دل نازکم. به وبلاگ هاتون سر میزنم اما ببخشید که اون آدم سابق نیستم. راستش توان شنیدن و خوندن خیلی از جملات عادی و روزمره و گذاشتن حتی ایموجی های خنده دار رو ندارم. اتفاقی که بعد از انفجار بندرعباس هم افتاد. مطمئنم بهتر میشم. ممنونم که درک میکنین.
دیروز قرار بود که دکتر برادرزاده م( حامد) رو ببینیم و اگر اوضاع مناسب بود، برگردیم بندرعباس. خوشبختانه گفتن که وضعیتش بحرانی نیست و stable شده. دیروز ظهر رفتم دیدمش، در مورد رانندگی که موضوع مورد علاقشه، باهاش حرف زدم. بهش گفتم بیا نیم کلاج رو یادم بده، ماشین رو از پارکینگ ببرم بالا، بیهوش بود اما به شدت reaction داشت. انقدر قفسه ی سینه ش محکم بالا پایین میشد که حس کردم الان بیدار میشه. اون وسطا حس کردم یه نیمچه لبخندی هم زد. جای خوشحالی داره که حالش خوب میشه اما نمیدونیم کدوم ارگان بدنش، بعدش درگیره و چه آسيبی ديده. اصلا باورم نمیشه باهامون حرف نمیزنه، پسر به این دوست داشتنی. ما خودمون دیروز عصر برگشتیم بندرعباس اما دلم اونجاست. به شدت فکرمون مشغوله که بعدش چه کمکی بهش بکنيم. امروز به خواهرم گفتم آرزومه دوباره بیاد اینجا و همین وسط سالن بخوابه، گفت حتما میاد. نکته ی دردناک این ماجرا اینه که حامد، شب قبلش، به یک دوست مجازیش پیام داده و گفته که به بابام بگو میخوام قرص بخورم، اینم شماره شه. اون پسر هم بعدازظهر چهارشنبه به برادرم زنگ زده، برادرم بهش گفته چرا الان زنگ زدی پس؟ اونم گفته من سربازم، گوشی نداشتم. یعنی یک نفر توی دنیا می دونسته و آیا حامد منتظر پدرش بوده که بیاد؟ همش میگم اگه زنگ زده بود، اگه به خواهرش میگفت و هزار ای کاش و حسرت.... امروز صبح که از خواب بیدار شدم، انگار با پتک کوبیدن توی سرم. دیگه حرف زدنامون پر از گریه شده. دیروز تا میتونستیم، توی حیاط بیمارستان، گریه کردیم. خواهرش ( هانیه) به شدت غمگین بود و خیلی گریه کرد، رفتیم آرومش کنیم، اشک هامون بند نميومد. هفت نفر آدم بزرگ، به جای خوشحالی برای اوضاع بهتر حامد، عین ابر بهار گریه میکردیم. بعدش با هم حرف زدیم، شوخی کردیم و خنديديم اما حالمون خوب نیست، قلبمون سوراخ شده و با نگرانی و غصه، روزگار می گذرونیم. اگر توی زندگی کسی بهتون گفت که داره به خودکشی فکر میکنه، کمکش کنید، قطعا خیلی تنهاست و در درجه ی اول، منتظر شنیده شدنه. منتظرم حامد بیاد با هم فوتبال ببینیم، حامد بیاد رانندگی کنه، دست فرمونش عالیه، حامد بیاد با هم بریم قشم و براش دو پیازه ی میگو درست کنم. برادرم بهش گفته بود: بابا پاشو دیگه، من خسته شدم انقدر رانندگی کردم. منتظریم بیدار بشه، بگذره این روزهای سخت...
خبر خودکشی برادرزاده م، روح و روان هممون رو بهم ریخته. پسر ۱۷ ساله برادرم، چهارشنبه حوالی ساعت ۵-۴ صبح، قرص برنج خورده و ساعت ۷-۶ شروع به استفراغ کرده و به خواهرش گفته که: قرص خوردم، تو رو خدا کمکم کن، حالم خوب نیست. با آمبولانس، بردنش بیمارستان نزدیک خونه و دکتر اورژانس، خیلی رک گفته که امیدی نیست. بعد از چند ساعت انتظار برای آمبولانس VIP, بعدازظهر به بیمارستان لقمان منتقل شده. همون شب ساعت ۸:۳۰ گفتن امیدی نیست اما با یک دستگاه دیالیز بخصوص، گفتن حالش بهتره. این برادرزاده م رو هممون دوست داریم، یک پسر دوست داشتنی و آرام و خوشرو. متاسفانه همسر برادرم، سه سال پیش، طی یک تصادف شديد، فوت شد و غمش با ما موند. الان دخترش ۲۰ ساله و این پسر هم ۱۷ سالشه. امروز صبح با خواهرم اومدیم تهران و ظهر ديدمش، بیهوش بود. انتظار نداشتم اینجوری ببینمش و بعدش خیلی گریه کردیم. حالمون خوب نیست، قلبمون شکسته اما خیلی امیدوارم روبراه بشه و برگرده خونه. پرواز برگشت رو نگرفتیم و این چند روز، توی بیمارستان کنار برادرم و دخترش می مونیم. لطفا براش دعا کنید.