هفته ی پیش، بزرگترین فقدان زندگیم اتفاق افتاد. اتفاقی که چهل سال از افتادنش هراس داشتم. حس میکردم بعد از چنین اتفاقی، قطعا همه ی زندگیم از دست میره. چند بار هم تا آستانه ش رفته بودم اما با التماس، ماجرا رو عوض کرده بودم. این بار اما، خبری از عجز و التماس نبود. قلبم تکه تکه شد اما فقط ایستادم و به زندگیم نگاه کردم. دیگه نمیخواستم چیزی رو تاخت بزنم. به خودم حق عزاداری دادم. سوگ کشنده ای بود اما گذشت. از همون لحظه ی اول، تصمیم خودمو گرفته بودم. بارها بهش فکر کرده بودم و حالا یک کابوس تلخ، برام واقعی شد. طبق معمول مغزم شروع کرد به دنبال راه چاره گشتن. غمِ سوگ و منطق مغزم با هم همراهی کردن و من به خودم گفتم عصبانی باش، گریه کن اما برگرد. من آدمی هستم که یک هفته ست دوباره متولد شده. من از پسش براومدم و مغزم چند تا پیشنهاد داد. همه ی پیشنهادها رو روی برگه نوشتم. سرچ هامو کردم و یکیشو انتخاب کردم. مطمئنم جواب مبده چون قبلا هم چنین راهی رو رفتم. حالم خوبه و باور دارم همه چیز درست میشه چون قراره خودم درستش کنم. دیگه نه از چیزی میترسم نه منتظر زندگی میمونم. این روزها گاهی حالم خوب نبود اما ادامه دادم. من قبلا هم خودمو محک زدم و دستاوردهای ارزشمندی داشتم. این بار هم مطمئن و بدون ترس دارم پیش میرم. یک جمله ی قشنگی شنیدم که میگفت: به خودتون 6 ماه وقت بدین، یا باید برنده بشید یا بمیرید. من واقعا آماده م که همه ی تلاشمو بکنم و تلاش من، شروع هم شده. پیش به سوی موفقیت...