یکی از موهبت های بزرگ زندگی، داشتن درآمد از شغل مورد علاقه است. اون تایمی که به کسب درآمد از طریق شغل مورد علاقه میگذره خیلی خوشایندتر از انجام دادن کاریه که فقط به قصد پول انجام میشه و علاقه ای بهش نداریم. من سالها، حسابدار بودم،از دیپلم تا لیسانس، حسابداری خوندم اما هیچوقت دوستش نداشتم. الان خوشحالم که زبان می‌خونم و خوشحال ترم که میخوام تدریسش کنم.

+کار کابینت ها تمام شد، شیک شد. لوله کشی و برق کشی هم انجام شد. اذیت شدیم و بعضی خورده کاری ها رو انجام ندادن و رفتن، اما امروز دارم وسایل رو می‌چینم توی کابینت های جدید. روی وسایل اتاق خیلی خاک نشسته، اما خب جمع میشه.

+دیروز آزمایش تیروئید دادم و در کمال تعجب فهمیدم که بدون قرص، میزان TSH م اوکی شده، ببینم وکتر چی میگه.

+هوا هنوز به شدت گرمه. باورم نمیشه اما بخاطر کارهای خونه، دیگه خیلی کم‌میرم بیرون، پیاده روی هم تعطیل شده. میخوام رژیم بگیرم ،باید یکم وزن کم‌ کنم.

+گاهی اومدن ها دیر میشه و حتی اگه تغییری ایجاد بشه، دیره. گاهی، ناگهان همه چیز از دست میره، مراقب باشیم...

+ تاريخ دوشنبه ۱۶ مهر ۱۴۰۳ساعت 14:5 نويسنده فاطمه |

اگه می‌تونستم زمان رو به عقب برگردونم، خیلی زودتر و محکم تر به تدریس زبان فکر می کردم. این روزها دارم با زبان آلمانی، عشق می‌کنم، انگار دفعه اوله که دارم یادش میگیرم. اگر به جای شغل مالی، زبانم ادامه می‌دادم، قطعا خوشحال تر بودم. حسرتشو نمیخورم اما الان می‌خوام با همین سطحی که هستم، شروع به تدریس کنم. مطمئنم تدریس کردن، باعث بهتر شدن زبانم میشه. برای زبان آلمانی هم، به محض تمام شدن کتاب، تدریسم رو شروع میکنم. این روزها حالم خیلی خوبه. توی تمام این سالها، انقدر تدریس برام دور بود که حتی بهش فکر هم نمی‌کردم. همش حس ناکافی بودن می‌کردم. خلاصه که... می‌خوام کارهایی رو انجام بدم که سالها برام‌آرزو بوده. این روزها، دارن کابینت های آشپزخانه رو نصب می‌کنند، با این سروصدا، درس می‌خونم و توی شلوغی زندگی می کنیم.

+ تاريخ جمعه ۱۳ مهر ۱۴۰۳ساعت 9:29 نويسنده فاطمه |

این روزها دارم تلاش می‌کنم ثبت نامم رو به عنوان مدرس زبان انگلیسی کامل کنم، از طرفی شروع به خوندن زبان آلمانی هم کردم. برای یاد گرفتن عمیق تر زبان آلمانی، یک روش خودخوان من درآوردی رو دارم امتحان میکنم که خوب داره جواب می‌ده. اگر خوب پیش بره، سال بعد فرانسه و روسی رو هم میخونم.

+ تاريخ چهارشنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۳ساعت 9:6 نويسنده فاطمه |

رویا رو گذاشتم School. به تیچرش، دو تا نقاشی کوچولو دادم که رویا براش کشیده بود. خوشحال شد. از حافظه بچه‌ها تعجب می کنم، فکر می‌کردم حتما این دو تا کاغذ پاره رو یادش رفته اما جوری توی پله ها منو نگهداشت و گفت برگردیم خونه که موندم. لبخندش دیدنی بود وقتی فهمید نقاشی ها رو گذاشتم توی کیف. هوای بندرعباس ابریه اما خبری از بارون نیست. وقتی می‌خونه: پاییز اومده پی نامردی، دقیقا منظورش چیه؟ برای مدرسه کیارش، سرویس گرفتیم چون هزینه اسنپ میشد ماهی ۴ میلیون، سرویس میگیره ۱،۳۰۰. به آموزشگاه رویا نگاه می کردم و دیدم آرزومه یه آموزشگاه زبان بزنم اما با این وضعیت، اصلا نمیدونم کی میتونم دوباره زبان بخونم.

+ تاريخ چهارشنبه ۴ مهر ۱۴۰۳ساعت 9:17 نويسنده فاطمه |

این روزها، در تلاشم تا توی سایت های آنلاین تدریس زبان، ثبت نام و شروع به تدریس کنم اما برنامه، دائم عقب می یفته. متاسفانه امسال بچه‌ها، دو شیفت شدن،چیزی که اصلا انتظارشو نداشتم . انگار هرکاری میکنم، از هدفم دورتر میشم. حس یک نا امید شکست خورده رو داشتم. اول ماجرای تدریس رو رها کردم و بعدش self-attack اما سعی کردم ماجرا رو روشن ببینم. فهمیدم باید با این وضعیت مدارا کنم تا بگذره و سعی کردم با خودم مهربان باشم. راه حل که پیدا کردم، حالم خیلی بهتر شد. یه پیج پیدا کردم که غذاها رو با airfryer درست میکنه، برای شروع، جوجه ها رو مزه دار کردم که توش کباب کنم. قراره با کیارش برم پارک که برگ جمع کنیم، ذوق داره یک دفترچه برگی درست کنه. اینجا هنوز پاییز نیومده، هوا سنگین و گرمه اما بهتر میشه.

+ تاريخ دوشنبه ۲ مهر ۱۴۰۳ساعت 11:43 نويسنده فاطمه |