دیشب با یک غم عجیبی خوابیدم، به شدت حس تنهایی میکردم و واقعا از دنیای به این بزرگی، هیچ توقع و آرزویی نداشتم. رفتم پارک و حدود دو ساعت اونجا بودم،به آسمان ابری نگاه میکردم و به مردمی که ورزش می‌کردن. مطمئنم هرکس توی زندگیش یه مشکلی داره و همین باعث میشه فکر نکنم فقط من غم دارم. حتی به نظرم، بهترین مزیت وبلاگ خوندن هم همینه، با آدم هایی از نقاط مختلف دنیا، با مشکلات و خوشی های خاص خودشون آشنا میشم و میفهمم من تنها نیستم و همه دارن برای زندگی شون میجنگن. دیشب خواب مامان و بابا رو دیدم و به برادرم گفتم خونه رو نفروشیم، بمونه به یادگار چون پر از خاطره ست. خواب همسایه قدیمی دایی رو هم دیدم، همشون بزرگ شده بودن. چقدر این خواب حالمو خوب کرد، چند روز بود غمگین بودم. تصمیم گرفتم برم آموزشگاه اما منتظرم بریم خونه جدید. هیچوقت شجاعت دنبال کردن آرزومو نداشتم چون میترسیدم نشه و از پسش برنیام، الان دلم میخواد انجامش بدم چون مطمئنم موفق میشم.

+ تاريخ چهارشنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۳ساعت 9:26 نويسنده فاطمه |

آدم ها وقتی از خط قرمز همدیگه رد میشن، ممکنه فریاد بزنن. گاهی احساس نادیده شدن و ناکافی بودن داریم و حرفها تبدیل به فریاد میشن. آدم های بالغ، حرف میزنن و مشکل رو با حرف زدن حل میکنن و اگر کسی، یک رابطه براش ارزش داشته باشه، براش می‌جنگه. توی این سن و سال، ما تصمیم هامونو گرفتیم و امان از روزی که رفتن و ترک خانه ها، بشه تنها هدفمون. در مورد تصمیم های بزرگ زندگی مون، با چشم باز بهش فکر کنیم، گاهی پشیمونی سودی نداره.

+ تاريخ سه شنبه ۳۰ مرداد ۱۴۰۳ساعت 13:2 نويسنده فاطمه |

یه سری از پدر و مادرهای امروزی، انقدر مشکل دارن که نمیفهمن بچه‌هاشون چطوری بزرگ میشن، برعکس یه سری دیگه، انقدر روشنفکر بازی درمیارن که برای هر رفتار بچه، دنبال دلیل روانشناسی می‌گردن. دوستم بچه ش رو برده پیش روانشناس و چون تشخیص اضطراب دادن، مراقبه حتی یک سوزن توی دست بچه ش نره. پسر نوجوان یکی از آشنایان، اعلام کرده که دیگه نمیخواد بره مدرسه، چون عمرش هدر میره. طبق گفته مادرش، توی آشپزی و ورزش مهارت بالایی داره و توقع داره بفرستنش دوره های حرفه ای آشپزی که مدرک بگیره. دختر نوجوان یکی از اقوام، با چند تجدید در کارنامه، گفته میخوام در دانشگاه فلان رشته رو بخونم، یکی نیست بگه تو دیپلمتو بگیر و فعلا درسهاتو پاس کن، دانشگاه پیشکش.

+ تاريخ سه شنبه ۳۰ مرداد ۱۴۰۳ساعت 7:59 نويسنده فاطمه |

اسباب کشی و رفتن از این خونه، افتاد آخر همین هفته. باید کلی وسیله جمع کنیم اما خیلی خوشحالیم که در بهترین حالت ممکن میریم خونه جدید. این آدم ها، عجیب اذیت کن هستند و جالبه که یه مشت آدم ناحسابی،به تور هم خوردن. خوشحالم که دیگه قرار نیست برای اینجا اسنپ بیاد،چون خیلی با آدرس مشکل داشتن. دیشب دیوار رو بتونه زدیم که یه دست رنگ روش بزنیم، تجربه ش خوبی بود. به نظرم بهتر بود که به جای حسابدار شدن، کابینت کار و رنگ کار بشم، فعالیت فیزیکی این کارها رو بیشتر از کارمندی دوست دارم.

+ تاريخ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۳ساعت 7:50 نويسنده فاطمه |

امشب مرسده ساعت ۹:۳۰ زنگ زد و من بلافاصله گفتم:قبول شدی و اونم گفت بللللله و همچنین خواهرش لاله هم قبول شده،خیلی خوشحال بود و منم خیلی براشون خوشحالم. آزمون آموزش پرورش سختی رو داده بودن و واقعا حقشون بود قبول بشن. برادرم امروز رسیده کربلا،برای موکب،وسایل بردن. کتاب "صد سال تنهایی "رو برای بار چندم از اول شروع کردم و متاسفانه باز هم ارتباط نگرفتم اما این بار میخوام کامل بخونمش. کارتن کردن وسایل رو کلید زدیم و حس غریبی توام با خوشحالی خانه ی جدید حس میکنم...

+ تاريخ پنجشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۳ساعت 22:37 نويسنده فاطمه |

این هفته درگیر یک مساله حقوقی بودیم که انرژیروانی زیادی از ما گرفت و علت اصلیش، ناآگاهی حقوقی ما بود.ادم هایی که باهاشون طرفیم،هیچ صداقتی در حرف هاشون نیست.خوشبختانه که دیروز ما به بلوغ "حرص نخور، میگذره " رسیدیم و ماجرا برامون سبک شد،یک خبر خوب قلبمون رو روشن کرد که امیدوارم صحت داشته باشه. کیارش رو دیگه نمیخوایم فوتبال ببریم از بس اعتراض داره، برعکس ماها که بچه بودیم،حسرت یک کلاس داشتیم. هوای ابری ادامه داره و منم هروقت بتونم میرم پیاده روی. کتاب صوتی "کلئوپاترا " رو گوش میدم و چقدر برام عجیبه که در اون زمان، ازدواج خواهر برادر، ارزش محسوب می‌شده و کلئوپاترا که به زور پدرش،با برادرش ازدواج کرده، شدیدا با این موضوع مخالفه. اعتقاد بر این بوده که ثروت خانوادگی و خون اجدادی، با این ازدواج ها،حفظ بشه.

+ تاريخ سه شنبه ۲۳ مرداد ۱۴۰۳ساعت 8:25 نويسنده فاطمه |

دیروز سردرد داشتم و فکر کردم با خوابیدن، خوب میشه. اشتباه کردم قرص نخوردم که ساعت یک شب با درد شدید از خواب بیدار شدم، تپش قلب داشتم و ضربان قلبم بالا بود. علائم فشار خون بالا رو با گوشی سرچ کردم که خیلی هاش شبیه بود. حالم که بهتر شد، خوابیدم. دیروز نقل و انتقالات لیگ برتر رو چک کردم و تعجب کردم که پرسپولیس، خیلی از بازیکن های خوبشو از دست داده، بهرحال امیدوارم باز هم قهرمان بشیم، بازی ها از ۲۵ مرداد شروع میشه. کتاب "صد سال تنهایی " نوشته ی "گابریل گارسیا مارکز " رو شروع کردم، فعلا که خیلی گنگه، اما میخوام این بار تا تهش بخونم. با برادرم حرف زدم و گفت تهران خیلی خیلی گرم شده، واژه "سوختیم" رو چند بار محکم گفت، گویا واقعا خیلی گرم شده، درحالی که هوای بندرعباس بهتر شده. المپیکی ها هم چند تا مدال گرفتن و خیلی براشون خوشحالم.

+ تاريخ یکشنبه ۲۱ مرداد ۱۴۰۳ساعت 9:33 نويسنده فاطمه |

امروز تولد داشتیم و من واقعا از پا افتادم. سه روز،به سختی پختیم و جمع کردیم و واقعا امروز دلم میخواست برم بمیرم‌. پاهام و کمرم درد گرفته بود و همه وجودم شده بود فریاد که چرا باید برای یک جشن تولد ساده، این همه عذاب بکشم و تا حد مرگ خسته بشم‌. توی ذهن من، به هر قیمتی، معنایی نداره. می‌خواستیم دور هم خوش باشیم و یک تولد را جشن بگیریم اما من واقعا قبلش هلاک شدم. کارها تمام نمی‌شد و من لعنت می‌فرستادم به این همه تجمل و غذا. مهمانی خوش گذشت اما امشب توی رویاهام از بندرعباس میرم ایتالیا، خیلی دور میشم و دیگه برنمیگردم. چند روز پیش،راننده اسنپ انقدر حرف زد که تعجب کردم، آقای کارمندی که یک ماه بود از کرج انتقالی گرفته بود و آمده بود بندرعباس اما به شدت پشیمون بود،میگفت این حد گرمای هوا قابل تحمل نیست، تمام وجودش پر بود از مقایسه کرج و بندرعباس. بهش نگفتم که گرما کشنده نیست، بلکه تنهایی ست،چیزی که امشب به شدت اومده سراغم. امان از وقتی که آدم توی خونه خودش هم تنها باشه.

+ تاريخ جمعه ۱۹ مرداد ۱۴۰۳ساعت 23:33 نويسنده فاطمه |

هوای ابری همچنان ادامه داره اما عجیبه که باد خوبی هم میاد. دیروز انقدر پیاده روی کردم که پاهام درد گرفت. پریوش امروز تعطیل بود و طبق قرارش خوابید تا ۸:۳۰ و گفت خیلی خوبه. من رو اگر بُکُشن هم،دیگه برنمیگردم به سیستم اداری. کاش دلیل محکم تری داشتم برای زبان آلمانی یا روسی، فقط توی رویا خیلی قشنگن. هرچه بیشتر به آخرهای کتاب "عادت می کنیم" نزدیک تر میشم،بیشتر قلبم مچاله میشه،همش از خودم میپرسم:چرا آرزو این کار رو کرد؟. انقدر به تاریخو کتاب‌های صوتی علاقمند شدم که دیشب کلی کانال رو سابسکرایب کردم که حین پیاده روی، گوش بدم. ترید هم خوب پیش میره، دیگه افتادم تو شود اما راستش میترسم با سرمایه واقعی وارد بشم، میترسم باز کال بشم...

+به خودم زمان میدم،همه چیز در بهترین زمان ممکن اتفاق میفته.

+ تاريخ چهارشنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۳ساعت 10:45 نويسنده فاطمه |

بعد از چند روز، امروز رفتم پیاده روی. چند روزه هوا ابریه اما برخلاف تصور من، خیلی هوا خوب بود و حالم بهتر شد. صدای پرنده ها توی پارک ساعت ۶:۳۰ صبح واقعا دل انگیز بود و خودش به نوعی مدیتیشن محسوب میشه. راننده های اسنپ هرکدام یه جور اذیت میکنن، ماشین بخریم راحت بشیم از دست این قماش. سر خیابان و توی پارک، چند تا درخت نخل هستند که بدجوری خرما گرفتن، واقعا برای من تجربه جدیدیه، توی تهران نزدیک دانشگاه امیرکبیر، توی خیابان طالقانی، توت روی زمین می‌ریخت، اینجا اما خرماهای رسیده و سیاه.

+ تاريخ سه شنبه ۱۶ مرداد ۱۴۰۳ساعت 10:38 نويسنده فاطمه |

دیشب خواب پسری را دیدم که سالها روش کراش داشتم، به زور پدرم، ازدواج کردیم اما حتی یک ذره هم دوستش نداشتم و دنبال راهی بودم که فرار کنم. خیلی شلوغ بود، همگی در خانه باپیر (در زبان کوردی، به پدربزرگ می‌گفتیم) جمع شده بودیم و خیلی از همسایه های آشنا هم بودند. زمان حدودا ۲۰ سال پیش بود. مغز عجیبی دارم برای یادآوری خاطرات کودکی، عجیبه که پدر هم همینطور بود و همیشه باعث شگفتی. بابا سواد نداشت، اما جوری به خاطرات و ریزه کاری سالها پیش اشاره می‌کرد که انگار دیروز بوده. پریوش رفته بود تهران ماموریت و می‌گفت هرکاری میکردم، تنهایی، زمان نمی‌گذشت. جمله ی قشنگی گفت که رفته توی شلوغی انقلاب که تنهاییشو گم کنه، اما تنهایی بزرگتری باهاش برگشته. من دیگه نمیتونم زندگی تنهایی رو درک کنم و بخاطر همین، میگم مهاجرت بسیار جانکاهه. مرسانا که هزار تا دوست و رفیق پایه توی بندرعباس داشت، رفت انگلیس و حالا از قول خودش، اونجا هرکاری میکنه، تنهایی اذیتش میکنه. من اگه جاش بودم، هرگز نمی‌رفتم. آدم ها توی تنهایی خفه میشن. باید کسی باشه برای حرف زدن، باید دلیلی باشه برای زندگی و خانواده قطعا یکی از همون دلیل هاست...

+ تاريخ دوشنبه ۱۵ مرداد ۱۴۰۳ساعت 9:5 نويسنده فاطمه |

دیروز با بچه ها رفتیم بلوار ساحلی،کیارش کلاس فوتبال داشت و منم مجبور بودم رویا رو هم ببرم،بچه خیلی عرق ریخت. مدام آب می‌خورد و از این همه ابر، حتی یک قطره باران هم نبارید. میخواستم بعدش برویم کنار دریا که دیدم در توانم نیست. خودم تحمل گرمای خوبی دارم اما گویا خیلیا ندارن. بچه که بودیم حسرت یک کلاس تابستانه داشتیم، بچه های نسل جدید، مدل به مدل کلاس میرن. به سرم زد حقوق بخونم و یکبار دیگر برم دانشگاه، اما مدتهاست بعد از هر انتخابی، ذهنم میپرسه: " چرا؟" و "نتیجه ش چیه؟". چارت درسی، به نظرم جذاب اومد اما این هم‌ مثل رشته های تحصیلی دیگه. دیشب خواب دیدم رفتم روسیه، صرفا رفته بودم یک دوری بزنم که ببینم کدام رشته تحصیلی رو میخوام بخونم، دیدم هیچکدام مناسب من نیست و آینده نداره، تصمیم گرفتم برگردم و اصلا مهاجرت نکنم.برف زیادی اومده بود و وضعیت زندگی دانشجوها مناسب نبود. نبات رو هم در خواب ديدم و توی دلم‌ قضاوتش کردم چرا با ویزای ایتالیا، اومدی روسیه؟ بهرحال امیدوارم توی روسیه خوشحال باشه و همه چیز براش خوب پیش بره. تحقیق راجع به رشته حقوق، تیر خلاص بود به همه دودلی ها و خودخوری ها،گویا برای من، ترید کردن، بهترین آپشن هست.

+ تاريخ یکشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۳ساعت 10:45 نويسنده فاطمه |

بعد از مدتها رفتیم‌ پیتزا گوین، سوخاری شون واقعا خوشمزه بود اما از آن عجیب تر، طعم نوشابه کوکاکولا بود که به شدت خوشمزه بود. یک خانواده چهار تفره، حوالی ما نشسته بودند که فکر کنم بیشتر از یک ساعت ، آنجا بودند. خانم و آقای خانواده، بسیار آرام غذا خوردند و انگار هیچ عجله ای برای رفتن به خانه نداشتند و رفتارشان به نظر ما اول عجیب و بعد عالی آمد. آقای راننده اسنپ، موها را بلند و کراتینه کرده بود. بحث با بنگاهی و صاحبخانه، منتج به رسید برای تخلیه خانه،اوایل شهریور شد که خوشبختانه، مستاجر جدید هم به شدت موافق جابجایی است. توی این ماجرا، هم بنگاهی عوضی بود هم صاحبخانه پفیوز به تمام معنا اما راست میگن که اگه یک در بسته بشه، قطعا یک پنجره باز میشه.

+ تاريخ جمعه ۱۲ مرداد ۱۴۰۳ساعت 13:38 نويسنده فاطمه |

توی آموزشگاه،صندلی خالی کم بود و همه منتظر بودن بپرن و صندلی های خالی رو شکار کنن. باید رویا رو می‌دادم به مادرش، به خانم کناری گفتم شما اینجایین؟ خواستم کیف و ساک رو نبرم چون زود برمیگشتم. خانم گفت شما که منو نمی شناسین،چجوری میخواین کیف رو اینجا بذارین؟! تعجب کردم چون انگار یکی بگه من دزدم! کیف رو بردم و ساک رو گذاشتم روی صندلی. من قبلا وسایلمو گذاشتم پیش غریبه ها،مثلا توی فرودگاه،و حتی بقیه هم گذاشتن پیش من. چیز خاصی توی کیفم نداشتم که نگرانش باشم. با کمال تعجب، از پشتیبانی اسنپ تماس گرفتن و گفتن با راننده تماس گرفتن و خیلی از من عذرخواهی کردن.بهشون گفتم همینکه پیگیری کردین،خیلی ازتون ممنونم. حرفهاشون مثل آبِ روی آتش بود و واقعا حالم خوب شد. گرمای هوا واقعا بهتره. برای گرفتن پوزیشن، منتظر فرصت مناسب می مونم و موجودی دمو خیلی برام مهمه، انگار پول واقعی خودمه.

+ تاريخ چهارشنبه ۱۰ مرداد ۱۴۰۳ساعت 19:24 نويسنده فاطمه |

این روزها سریال "سال‌های دور از خانه" رو میبینم،به یاد خاطرات قدیم، تلویزیون سیاه و سفید، ضبط قرمز پاناسونیک که روی طاقچه بود و افسون که چقدر این سریال رو دوست داشت، و به یاد اون خونه ی کوچیک ۷۰ متری که مامان هم بود. واقعا که تمام این سالها، چقدر از اون خانه دور شدم. اسکار گاوترین راننده اسنپ تعلق میگیره به دیروزی که البته بلا نسبت گاو که بسیار هم حیوان مفیدی است. دیشب رفتیم‌ پارک و من دیدم هوا انقدر بهتره که میتونم دو رو شروع کنم.توی این مدت،من انقدر توی گرمای بیشتر،رفتم پیاده روی که این دما به نظر من خوب اومد. این روزها کمی چالش مالی داشتیم که من اطمینان داشتم حل میشن. ترید کردن با حساب دمو، خوب پیش میره، خوشحالم برگشتم. اگر قرار باشه درختان مهاجم رو از ریشه قطع کنن،هم شهر لخت میشه هم خراب چون ریشه هاشون واقعا قوی و طولانی هستند. اسباب کشی کمی عقب میفته، اما نگران نیستم،میگذره.

+ تاريخ چهارشنبه ۱۰ مرداد ۱۴۰۳ساعت 14:27 نويسنده فاطمه |

ساعت خواب بدنم کاملا جابجا شده، قبلا شبها زود می‌خوابیدم و صبح ها سحرخیز بودم، الان اما، شب بیدار شدم و پیاده روی صبح زود برام سخت شده.امروز رفتم سراغ اسکریپت ها، که اندیکاتور دلخواه خودمو بنویسم. دو روزه که پیاده روی نرفتم، از ترس گرمازدگی، گرچه بندرعباس رو خیلی زیاد دوست دارم اما امشب دلم از گرماش گرفت و توی بالکن به خودم قول دادم قطعا برمیگردم تهران. کتاب "عادت میکنیم" نوشته ی "زویا پیرزاد" رو امشب شروع کردم. قابل فهم و دوست داشتنی نوشته شده. با همکار سابق حرف زدم، ۴۰ دقیقه حرف زد، غر زد و غیبت کرد. تلفن، من رو دیوانه میکنه، اصلا نمی‌فهمم چجوری پشت تلفن اینقدر حرف میزنن. به من باشه، کل برنامه هامو با یک مسیج کوتاه انجام میدم و تلفن رو سایلنت میکنم، تا ابد...

+ تاريخ دوشنبه ۸ مرداد ۱۴۰۳ساعت 0:23 نويسنده فاطمه |

مدتهاست کتاب میخونم اما چند ماهه، برخلاف علاقه م، کتاب صوتی هم گوش میدم. بدجوری معتاد صدای "آرزو علیپور" از کانال Biblioteca ی Castbox شدم. "سینوهه" را باهاش گوش دادم، خیلی زمان برد اما واقعا آموزنده بود. تکرار تاریخ واقعا شگفت انگیزه و مهم نیست مصر باستان بوده یا الان. میخوام کتاب "کلئوپاترا" رو هم از همین گوینده گوش بدم، توی سالهای اخیر علاقه عجیبی به تاریخ پیدا کردم،مخصوصا جنگ های جهانی که خیلی زیاد راجع بهشون فیلم دیدم اما کتاب روحمو آروم میکنه. کتاب "چراغ ها را من خاموش میکنم" نوشته "زویا پیرزاد " رو دوباره خوندم،واقعا قشنگ بود. یه حسِ ملموس و دوست داشتنی با زندگی کلاریس توی آبادان و زندگی خودم توی بندرعباس برام داشت. کتاب "رویای تبت" نوشته "فریبا وفی" رو دوباره دارم میخونم. موضوع کتاب رو دوست دارم، شاید هم "آقای آرام " و عشق پنهانی گمشده ش رو...

+ تاريخ شنبه ۶ مرداد ۱۴۰۳ساعت 3:12 نويسنده فاطمه |

چند روز پیش خانه جدید را قولنامه کردیم. بالکن و ویوی این خانه را دوست داشتم اما خانه ی جدید هم همون جایی شد که دوست داشتم. امسال دو تا اسباب کشی داشتیم. جمعیت بندرعباس انقدر کمه که گاهی فکر می کنم هیچکس توی شهر نیست. بلوارهای خلوت و تاریک، شیشه های دودی ماشین ها و گرمایی که باعث عرق ریختن میشه، انگار توی سونا راه میریم. از دوشنبه یک حساب دمو توی متا باز کردم و باز شروع کردم به ترید،این بار اما فقط EURUSD و حتی الامکان معاملات مطمئن به سود، گرچه چند دلاری ضرر دادم اما تلاش کردم SL بذارم و اکثرا به TP هام نرسیدم. چارت رو میفهمم.

+ تاريخ شنبه ۶ مرداد ۱۴۰۳ساعت 2:58 نويسنده فاطمه |