ساعت خواب بدنم کاملا جابجا شده، قبلا شبها زود میخوابیدم و صبح ها سحرخیز بودم، الان اما، شب بیدار شدم و پیاده روی صبح زود برام سخت شده.امروز رفتم سراغ اسکریپت ها، که اندیکاتور دلخواه خودمو بنویسم. دو روزه که پیاده روی نرفتم، از ترس گرمازدگی، گرچه بندرعباس رو خیلی زیاد دوست دارم اما امشب دلم از گرماش گرفت و توی بالکن به خودم قول دادم قطعا برمیگردم تهران. کتاب "عادت میکنیم" نوشته ی "زویا پیرزاد" رو امشب شروع کردم. قابل فهم و دوست داشتنی نوشته شده. با همکار سابق حرف زدم، ۴۰ دقیقه حرف زد، غر زد و غیبت کرد. تلفن، من رو دیوانه میکنه، اصلا نمیفهمم چجوری پشت تلفن اینقدر حرف میزنن. به من باشه، کل برنامه هامو با یک مسیج کوتاه انجام میدم و تلفن رو سایلنت میکنم، تا ابد...