امروز کلاس زبان ترکی داشتم، دلم میخواد معلمشو روی کاغذ بکشم و پاره پوره ش کنم! خیلی بدقولی کرد که جلسه مون تشکیل بشه و منم واقعا عصبانی ام امروز. بعد از کلاس، خیلی تمیز به زمین و زمان فحش دادم و وسطشم می رقصیدم و می‌خندیدم و بچه ها هم می خندیدن اما فقط خودم میدونم چمه، راستش حتی خودمم نمیدونم چرا انقدر عصبانی ام. معلم های زپرتی با این متدهای درس دادن مزخرف شون! کاش تو یکی می موندی، کاش می شد بمونی، دلم یکیو میخواد باهاش بخندم. دیشب خواب دیدم با یه عشق قدیمی رفتم خوزستان، یه اکیپ بودیم. بالاخره رفتم تو بغل عشق قدیمی م، کاری که تو بیداری هرگز نکردم. دلم یه بغل گنده و گرم میخواد...

+ تاريخ پنجشنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۳ساعت 13:33 نويسنده فاطمه |

دیروز رفتیم پا مبارکی نوزاد جدید یکی از دوستان قدیمی. پسرشان تقریبا دو ماه پیش به دنیا اومده و هر شب حدودا ساعت ۳ می‌خوابه. مادر خسته بود و با اینکه یک خانم برای انجام دادن کارهای خانه، دم دستشه اما از اون خانم هم شاکی بود. من کلا با بچه دار شدن مخالفم، اصلا دلیل این همه رنج رو نمی‌فهمم. بچه قراره برای آدم چکار کنه؟ یکی از خوشی های بزرگ زندگی، پیدا کردن همسر مناسبه، کسی که باهات همدل و همراه باشه و بشه باهاش حرف زد و هیچ نیازی به حضور بچه نیست. هوای بندرعباس خنک شده‌، این هفته بخاطر گردوخاک، پیاده روی نرفتیم، اصلا این گردوخاک چیه؟ انقدر خاک توی بالکن بود که دو بار دستمال کشیدم. امروز کلاس زبان ترکی دارم، با جر و بحث شروع شد، امیدوارم خوب پیش بره.

+ تاريخ پنجشنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۳ساعت 8:6 نويسنده فاطمه |

این روزها به شدت احساس افسردگی، بطالت و ناکارآمدی می‌کردم و هرچی فکر میکردم که چرا چنین حسی رو تجربه میکنم، علت رو نمی‌فهمیدم. امروز صبح خواب موندیم و پارک نرفتیم. حین خواب و بیدار، بهم شهود شد که من بیکار شدم. متوجه شدم حالا که کارهای خانه تمام شده، من چالشی ندارم. تصمیم گرفتم یه برنامه برای زبان خوندن بذارم و خودمو درگیر کنم. موهام دارن بلند میشن و حس خوبیه. چند ماه پیش رفتم پسرونه کوتاه کردم. مهدکودکی که پارسال رویا میرفت، شپش داشت. خواهرم مجبور بود بخاطر شرایط کاری، بچه‌ها رو بذاره اونجا که صبح تا عصر بودن، بچه‌ها خوابشون می‌برد و با اینکه رختخواب تمیز داشتن، اما برای اونها، بالش و تشک های کثیف دیگران رو استفاده می‌کردند. موهای بچه ها شپش می‌گرفت و وارد خانه ها می‌شد. مدیر مهدکودک claim میکرد درحالی که مشکل از خود خرشون بود. الان مشکل شپش حل شده و ما هم رویا رو در اولین فرصت، جابجا کردیم. مهد آخری که از صبح تا ظهر و کلا زبان بود، خیلی بهتر بود اما سرماخوردگی رویا باعث شد فعلا نره. دکور این خونه اصلا اون چیزی نیست که حال منو خوب کنه، هیچی به هیچی نمیخوره، خیلی وقتها این همه عدم تناسب اعصابمو خورد میکنه. همه چیز به انتخاب خواهرم خریده شده و من نظر ندادم چون امکانشو نداشتیم که با هم بریم خرید اما اگر خونه ی خودم بود؟! سوالی که برام بی جواب مونده اینه که سهم من چیه. نظر من کجاست، بخاطر همین گاهی دلم لک میزنه برای خونه ی خودم. من بیشتر طرفدار نظم هستم، چیزی که توی این خونه با دو تا بچه، اتفاق نمیفته.

+ تاريخ شنبه ۲۴ آذر ۱۴۰۳ساعت 8:53 نويسنده فاطمه |

شروع چالش گوش کردن به زبان ها از کست باکس: ۹ آبان ۱۴۰۳

شروع چالش ۳۰ روزه رژیم کالری شماری با کرفس: ۷ آذر ۱۴۰۳

+ تاريخ جمعه ۲۳ آذر ۱۴۰۳ساعت 9:2 نويسنده فاطمه |

این هفته کلا با سرما و بدن درد و فشار پایین گذشت.دیروز و پریروز خیلی حالم بود. شنیدم خیلیا رفتن و سرم زدن اما من دکتر نرفتم، به جاش پیاده روی کردم و خوابیدم. دیروز صبح، واقعا حال نداشتم، اما پیاده روی کردم و آخرش نا نداشتم برگردم خونه. خیلی هم دپرس و ناامید بودم، دقیقا مثل کرونای چند سال پیش. امروز خیلی بهترم‌. باید برای زبان هام برنامه ریزی کنم، چالش هفت روزه ریحانه برام جالب بود. کاش فرصتی فراهم می‌شد که ۶ ماه میتونستم برم کشورهایی که دوست دارم زبان هاشونو یاد بگیرم و کورس فشرده زبان بردارم اما پول ندارم. روسیه، اسپانیا، ژاپن، چین، انگلیس برای بریتیش اکسنت، آلمان، ترکیه و فرانسه. شاید هم روزی بشه. فقط دنبال یاد گرفتن زبان های خارجی ام نه زندگی بلند مدت توی کشورهای دیگه.

+ تاريخ پنجشنبه ۲۲ آذر ۱۴۰۳ساعت 15:1 نويسنده فاطمه |

زندگی هرکس،به دلیل متفاوتی معنا پیدا میکنه. برای یک نفر، بچه یا مثلا مادر، برای دیگری کار، پول و ماشین و یا هر چیزی دیگری هست که باعث میشه هروقت بهش فکر کنه، ناخودآگاه لبخند بزنه. برای من اما، زبان های مختلف هست. من برای اون روزی زبان گوش میدم که بتونم به این زبان ها حرف بزنم و همزمان از چندتاشون استفاده کنم. امروز سرعت Castbox رو بردم روی 1.3. هرروز ساعت ۵ صبح میریم پیاده روی و سگ های ولگرد رو که امیدوارم یه روزی کلا حذف بشن، با سنگ و فحش دور میکنیم. قطعا باید فکری براشون بشه، بزرگ و ترسناک و البته بی تقصیرن. همسایه های این ساختمان، یه مشت عتیقه ی تحفه ن. قضیه مالک، مستاجری خیلی براشون مهمه، انگار قراره خانه ها رو ببریم توی قبرمون. با خوشحالی و در یک فرصت مناسب، یه روز از این ساختمان میریم. همگی سرماخوردیم چون همکار احمقِ خواهرم، ماسک نزده بود و به همه ویروس داد. دکتر به خواهرم گفته کروناست. من کمتر اذیت شدم، میگذره. خانه جمع شد، فرش ها پهن شدن. کالری شماری برام خیلی دلبخش تر از رژیم بدون چالش دکتر کرمانیه و واقعا دارم کم میکنم. تازه یادم افتاد چقدر کالری شماری رو دوست داشتم.

+ تاريخ سه شنبه ۲۰ آذر ۱۴۰۳ساعت 6:37 نويسنده فاطمه |

امروز بعد از مدتها، رفتم توی سایت mastersportal و دیدم توی wishlist م، دوره های ارزان کشورهای لهستان (که یه روزی آرزوم بود برم) و همچنین کشور چین، ترکیه، روسیه و اسپانیا رو دارم. هزینه ی همه ی اونایی که سالیانه تا 2200 یورو بود رو نگه داشتم. دانشگاه های عربستان و امارات هم سرچ کردم و توی این سرچ ها، فهمیدم چقدر از ادامه تحصیل بدم میاد. هرچه بیشتر میگشتم، بیشتر مطمئن می‌شدم من آدم ادامه تحصیل نیستم و اصلا حوصله ندارم مدارک سفارت جمع کنم. خوشحال و راضی، با یه اعصاب آروم، انگار که یه جنگ تمام عیار رو بردم، سایتشون بستم و گفتم راست میگن مهاجرت برای زیر ۳۰ سال مناسب تره. دیدم هیچ کشوری نمیتونم برم چون نمیخوام بهاشو بپردازم. مطمئنم آدم سرمایه گذاری هستم و عاشق پول درآوردن، زبانامم ادامه می‌دم، آشپزی هم خیلی دوست دارم. من توی رویاهام، حسرت زندگی بهتری رو میخورم که واقعیت نداره در حالی که همین جا، بهترین گوشه ی دنیا برای منه.

+ تاريخ سه شنبه ۱۳ آذر ۱۴۰۳ساعت 9:34 نويسنده فاطمه |

با خواهرم راجع به مهاجرت حرف زدم. با اینکه آیلتس ۶.۵ دارم، تقریبا میدونم الان دیگه برای ارشد، منو ویزای تحصیلی نمیکنن چون ۳۹ سالمه و ریسک پناهندگی دارم. ایتالیا راحت بود که اونم احتمالا ریجکت بشم و اینکه من اصلا نمیخوام حسابداری بخونم. فایده درس خوندن چیه؟ بعدش قراره بریم سرکار، دوباره مثل مورچه‌ها، از صبح تا شب و اصلا نفهمم زندگی چیه. من تهران هم شاغل بودم، از حق نگذریم، زندگیم خیلی بی معنی بود. اگه قراره برم ایتالیا و آلمان، از صبح تا شب سرکار باشم، والا زندگی الانم خیلی بهتره. چه بسا دوستامون رفتن استرالیا یا انگلیس و ناراضی آن. قبول دارم سطح زندگی خیلی میره بالاتر اما وقتی نشه ازش لذت برد، فایده ای داره؟ کلا خوبی و بدی با همه. مرسانا هم دنبال اقامت انگلیسشه، یعنی ۵ سال به سرعت رد شد و دیروز به خواهرم گفته دوست داره بیاد ایران. تحصیلی که نمیتونیم بریم، پول هم اونقدر نداریم که سرمایه گذاری بریم. تلنت خاصی هم ندارم. کشورهای خوب هم دلم میخواد برم مثلا اسکاندیناوی یا آلمان یا استرالیا و کانادا. می‌خوامم با خواهرم و بچه‌ها بریم. انتظارات سطح بالایی ندارم انصافا!

+ تاريخ دوشنبه ۱۲ آذر ۱۴۰۳ساعت 9:32 نويسنده فاطمه |

این روزها به مهاجرت فکر می کنم اما فقط فکر می‌کنم و فکر می‌کنم، همین. توی رویا، میرم سوئیس رو میبینم و فرانسه و آلمان. من از هنرستان تا لیسانس، حسابداری خوندم اما هیچوقت دوستش نداشتم و الان می‌گم عمرمو هدر دادم. حتی ۵ سال هم کارمند دولتی بودم اما ناگهان، دی ماه پارسال، استعفا دادم و عطاشو به لقاش بخشیدم. توی فضای کاریم،یه مشت آدم عوضی مثلا مذهبی همکارم بودن که یا زیرآب می‌زدن یا غر. اون کار لعنتی رو هیچوقت دوست نداشتم و هرروز می خواستم استعفا بدم. به محض اینکه فرصتی پیش اومد، از اونجا در رفتم و نه تنها پشیمون نیستم، بلکه به خودم میگم دمت گرم. جایی که عین اسب کار میکردیم و حقوق کمی می‌گرفتیم، قطعا موندن نداشت. هیچ راهی برای مهاجرت ندارم، تحصیلی که مطمئنم از حسابداری بدم میاد و کاری هم که باز دوست ندارم توی حوزه مالی کار کنم. ماندم با یک رویای شیرین از مهاجرت وگرنه هرگز نمیتونم از خواهرم بگذرم و تنهاش بذارم و خودمم دوباره تنها بشم.

+ تاريخ یکشنبه ۱۱ آذر ۱۴۰۳ساعت 19:57 نويسنده فاطمه |

تخت ها دیروز با قطار بار رسیدن. دو تا تخت دو طبقه از تهران سفارش داده بودیم. با پروسه ارسالش اذیت شدیم اما امروز دو تا نصاب اومدن و امشب بعد از سه ماه، روی تخت هامون می‌خوابیم. کارها عقب افتاد چون می‌خواستیم همه رو خودمون انجام بدیم گرچه من اکثر اوقات مخالف بودم اما هفته پیش در یک اقدام ضربتی، نصاب پرده آوردیم. دقیقا روزی که گند زدیم به پرده آشپزخانه که زبرا هست. وسایل اضافه خانه رو کم کم دارم مفت تو دیوار می‌فروشم. آدم های نفهم هم گیرم میفتن که میگذرونم. پروسه فروش غذا به سرم افتاده و این روزها، خیلی غذاهای جدید درست می‌کنم و بعد از سالها، با آشپزی خوشحالم. امروز کوفته تبریزی درست کردم که خوب شد. رنگینک خرما هم خوشمزه شد. مبل های بافی هم امروز رسیدن، لعنتیا عجب چیزی ان. زبان هامو دارم گوش میدم و منتظر فرصتی ام که تخصصی تر یادشون بگیرم. از بین همه زبان ها، من روسی رو ترجیح میدم و واقعا آرزومه برم‌ روسیه و مدتی اونجا زندگی کنم. کاغذ دیواری و لوستر مونده که رفت برای سفر بعدی تهران. با کالری شماریِ اپلیکیشن کرفس، کم خوری رو شروع کردم که وزن کم کنم و عجیب با کالری شماری حالم بهتره.

+ تاريخ شنبه ۱۰ آذر ۱۴۰۳ساعت 0:2 نويسنده فاطمه |

امروز برای بار دوم رفتم دندانپزشکی. فک دردم ادامه داره و دکتر تشخیص داد که فکم بالانس نیست. برام یک (به قول خودش)، نایت گارد تجویز کرد که من نمیخوام استفاده کنم. راستش امروز فکرم درگیر مدل زندگیم شده، از این همه مشغله، خسته ام. برام سواله که همه آدم های دیگه هم همینطور مشغولن؟ از صبح تا شب؟ دلم برای زندگی تنهاییم لک زده، وقتی همه جوره برای خودم زندگی می کردم و به برنامه هام می‌رسیدم. کاش زندگی آسان تر بود و صد البته کاش پول بیشتری داشتم که باهاش برنامه مسافرت می چیدم.

+ تاريخ دوشنبه ۵ آذر ۱۴۰۳ساعت 23:38 نويسنده فاطمه |