این روزها به مهاجرت فکر می کنم اما فقط فکر می‌کنم و فکر می‌کنم، همین. توی رویا، میرم سوئیس رو میبینم و فرانسه و آلمان. من از هنرستان تا لیسانس، حسابداری خوندم اما هیچوقت دوستش نداشتم و الان می‌گم عمرمو هدر دادم. حتی ۵ سال هم کارمند دولتی بودم اما ناگهان، دی ماه پارسال، استعفا دادم و عطاشو به لقاش بخشیدم. توی فضای کاریم،یه مشت آدم عوضی مثلا مذهبی همکارم بودن که یا زیرآب می‌زدن یا غر. اون کار لعنتی رو هیچوقت دوست نداشتم و هرروز می خواستم استعفا بدم. به محض اینکه فرصتی پیش اومد، از اونجا در رفتم و نه تنها پشیمون نیستم، بلکه به خودم میگم دمت گرم. جایی که عین اسب کار میکردیم و حقوق کمی می‌گرفتیم، قطعا موندن نداشت. هیچ راهی برای مهاجرت ندارم، تحصیلی که مطمئنم از حسابداری بدم میاد و کاری هم که باز دوست ندارم توی حوزه مالی کار کنم. ماندم با یک رویای شیرین از مهاجرت وگرنه هرگز نمیتونم از خواهرم بگذرم و تنهاش بذارم و خودمم دوباره تنها بشم.

+ تاريخ یکشنبه ۱۱ آذر ۱۴۰۳ساعت 19:57 نويسنده فاطمه |