این چند روز، حس میکنم یک حفره توی قلبم پیش اومده که هیچوقت خوب نمیشه، شایدم چون خودم نمی خوام فراموشش نکنم. غم و شوک سوال درمورد آینده م و اینکه هیچ تلاشی برای رسیدن به آرزوها و اهدافم نمیکنم، انقدر برام زیاده که به طرز عجیبی مدل زندگیم عوض شده. چند شبه کم میخوابم، به شدت زبان میخونم. انگار میخوام خودمو غرق کنم که فراموش کنم چی شنیدم. این روزها، غمگینم و پرکار. به شدت می دو ام. برنامه ی فوق سنگینی برای زبان هام نوشتم اما تلاش میکنم بهشون برسم. میخوام تمام تلاشمو بکنم که با استمرار، به زبان هام مستر بشم و برم سراغ تدریس و استقلال مالی و زندگی دلخواه.
چند شب پیش، ساعت ۱۱:۳۰ ، رئال مادرید با منچستر سیتی بازی داشت که ما بیدار موندیم و بازی رو ديديم. بازی واقعا عالی بود و گل های رئال، محشرش کرد. انقدر پاس ها و شوت هاشون چرخشی و درسته که انگار داریم با سگا، فوتبال میزنیم. تصورات بازی های کامپیوتری که سالها پیش بازی میکردیم، دقیقا واقعی شده. انگار اسپانیاو انگلیس، فوتبال رو مهندسی کردن. بازی پرسپولیس سپاهان رو دیدم، کلی حرص خوردم اما برای کاهش حرص، شروع کردم به دستمال کشیدن. کل خونه تمیز شد اما باختیم و حذف شدیم. راستش تازگیا، حذف شدن و باختن و شکست، اونقدرها برام مهم نیست و کمرنگ شده. از این بلوغ خوشحالم چون تحمل خیلی از مشکلات رو برام کم میکنه.
دو روز پیش، من اولین جلسه تمرین رانندگیمو رفتم. من هشت سال پیش، گواهینامه گرفتم و این اولین بار بود که پشت فرمون نشستم. همه چیز خوب پیش رفت. دیروز دوباره رفتیم تمرین. برای راه افتادن، کمی مشکل داشتم و به مربی گفتم حالا چکار کنم؟ آقای مربی یک توضیح طولانی داد که من اینها رو جلسه اول گفتم و قرار نیست هر جلسه از صفر بگم، منم گفتم برای جلسه دوم، غیر طبیعی نیست. بحث بالا گرفت و من سکوت کردم. منتظر بودم که اونم ساکت بشه اما خیلی ادامه داد. منم گفتم نمیخوام رانندگی کنم! پرسید چرا؟ گفتم نمیخوام. تصميمو گرفته بودم، پیاده شدم و خواهرم نشست. جو سنگین بود اما من باگ های آموزشش رو فهمیدم. سه تا موضوع رو به خواهرم گفت اما اصلا تمرین نمیکنه، مثلا ۱۰ دقیقه رانندگی کردیم که برسیم به یک خیابان مناسب و سربالایی و سر پایینی رو تمرین کنیم اما فقط دو بار تمرین کرد. دور یک فرمان، فقط دو بار. پارک دوبل، فقط یکبار. گفت که در جلسات بعد، مرور میکنیم اما تو دلم گفتم تو که حوصله نداری. تمام تایم کلاس به رانندگی در خیابان ها میگذره و اصلا اجازه نمیده هنرجو تمرین کنه. یادمه قبلا مربی داشتم، ۱۰-۱۵ بار هر آموزش رو تمرین می کردیم. من با یک مربی جدید هماهنگ میکنم. یک مشکل بزرگ دیگه هم، بوی عرق لباسها و بوی بد دهانشه که برام غیر قابل تحمل شده بود. خیلی زبله، اصول رو میگه، به شدت وقت کشی میکنه و اجازه تمرین نمیده. خیلی اصرار داره خانم ها رانندگی شون افتضاحه، اصلا ماشین نیارید بیرون که تمرین کنيد. از قضا، ما امروز ماشین رو بردیم بیرون و تمرین کردیم که به نظر من خوب بود . اتفاقا دیروز سه تا از آقایان همسایه و همکار، به خواهرم گفتن ماشین رو ببرید و تمرین کنید.
چند ماهه اومدیم توی این ساختمان، همون دو هفته ی اول، از شر مزاحمت های همسایه،متعجب و عصبانی بودیم تا اینکه من دمشو قیچی کردم و از همون روز، دشمنی ها شروع شد. همسایه ی دیوانه که انتظار نداشت اونجوری جلوش وایسم، پشت سر هم شروع به اذیت کرد و با لجبازی های بچه گانه، خواست تلافی کنه که خبر مرگش بالاخره دست برداشت. الان نه سلام و نه علیک! چیزی که برام عجیبه اینه که همسایه ها، فاز و نول شون قاتیه. یه روز در سال، سلام علیک گرم میکنند و بقیه روزها، روشونو میندازن اونور. از این ماجرا، خشمگین و خسته م. نمیدونم رفتار درست چیه. طرف همسن پدر نداشته ی منه، بلد نیست سلام کنه؟ و جوری وانمود میکنه انگار تو رو ندیده. راستش خیلی دلم میخواد از این خونه بریم اما خواهرم دوست داره با پس انداز جدید، بریم دوبی. یک جمله ای تازگیا شنیدم که متاسفانه انگار درسته:" بعضی ها با افزایش سن، بی عقل تر میشن". خانه ی قبلی رو واقعا دوست داشتم، از جهت امکانات که عالی بود، از جهت سکوت هم مورد علاقه ی من بود. خانه ی جدید، در خیابان اصلیه و سروصدا تمومی نداره، مخصوصا اینکه من آدم بدخوابی هستم و دائم از خواب میپرم. حسرت یک خواب عمیق به دلم مونده، شاید باید دلمو بزنم به دریا و سفرهای زندگیمو شروع کنم. شاید هم این مدل زندگی مناسب من نیست. امروز توی رویاهام، با یک ون میرم مسافرت دور دنیا و فقط زبان میخونم.
هوای بندرعباس به قدری خنک و بهاری شده که برامون عجیبه. پنجره ها رو باز کردیم و باد خنکی توی خونه پیچیده. گویا خیلی شهرها، برف اومده و قطعا روی هوای بندرعباس مؤثره. مادر زن برادرم دیروز غروب فوت کرد، چند هفته پیش سکته کرد و هوشیاریش رفته بود روی ۳ اما برگشت. این ۲۰ روز، خیلی اذیت شد. از اونجایی که ایلام زندگی می کنند، برادرهام باید برای خاکسپاری برن. گویا ایلام هم برف میاد و جاده ها یخبندان هستند، مثلا گردنه ی همدان که طبق معمول، زنجیر چرخ میخواد و زمین لغزنده ست. ما به تسلیت ساده اکتفا کردیم، همسر برادرم که چند ساله به فشار خون بالا مبتلا شده، باز هم فشار خونش رفته بالا و با آمبولانس بردنش بیمارستان. دیروز اولین روز تمرین رانندگی بود، خواهرم نشست و من همراهش رفتم که هم گوش بدم و هم تمرینشو ببینم. امروز نوبت تمرین من بود اما ماشین خراب شده و کنسل شد. از حجم بلد نبودن بگم که من اصلا جای کلاج و ترمز رو نمیدونم. یک صفر کیلومتر واقعی که به شدت نقاب زده چون نمیخوام به ترسم پا بدم و میخوام انجامش بدم و یاد بگیرم، حتی درموردش حرف هم نمیزنم. مربی آدم وارد و با تجربه ایه و میدونم میگذره و اوضاع بهتر میشه و منم یاد میگیرم. اوضاع یاد گرفتن زبان ها با اپلیکیشن جدید LingQ خیلی بهتر بود، خیلی زیاد دنبال چنین چیزی بودم که نوشتار رو هم یاد بگیرم. براش شدیدا خوشحالم.
ماشین خريديم. یک ۲۰۶ مشکی، چند روزه توی پارکینگ منتظر رانندگیه. کلاس آموزشی گرفتیم که رانندگی یاد بگيريم. داریم به سفر رفتن فکر میکنیم، استانبول یا دوبی. باید وام بگيريم که پولش جور بشه، اما براش خوشحالیم. چند روزه برگشتم به زندگی، اون ور بهونه گیر ذهنم، کنترل زندگیمو دست گرفته بود، هرکاری میخواستم بکنم، یه صدایی توی ذهنم میگفت نمیشه، تو از پسش برنمیای، چجوری میخوای انجامش بدی؟ و خلاصه انقدر بهانه هام زیاد شد که از تلاش کردن دست برداشته بودم. خیلی اوقات عصبانی، کم انرژی و بی حوصله بودم، خوابم زیاد شده بود و امیدی به آینده نداشتم. حالا با خودم مهربان ترم. انرژیم چند برابر شده و خیلی فعال تر شدم. دکتر تیروئیدم گفت فعلا لازم نیست قرص تیروئید بخورم، اما باید وزنمو کم کنم،برسم به ۶۰ چون کمی قندم بالاست. به صورت ژنتیکی، قندمون بالاست اما در تلاشم وزن کم کنم. این روزها به شدت ورزش میکنم، باشگاه میرم و یک روز در میان، برنامه دو دارم. الان رسیدم به ۱۷ دقیقه دویدن البته continues نیست و وسطاش پیاده روی داره اما راضی ام. مثلا ۱۷ دقیقه دو رو در طول ۳۴ دقیقه انجام میدم. باید روی British accent هم کار کنم، یک آرزوی شیرین عقب افتاده که براش هیجان دارم.
برای دومین بار در عمرم، دیروز رفتیم تئاتر. تجربه اول، انقدر برای من شیرین بود که فکر کنم تا آخر عمر، به جای سینما، میرم تئاتر. بازیگران همون گروه قبلی بودند و act شون عالی بود. خانواده های زیادی با بچههاشون اومده بودن و همش فکر می کردم چقدر بندرعباسی ها توی بعضی زمینه ها، خوشبخت تر از تهرانی ها هستند. تهرانی هایی که من باهاشون برخورد داشتم، مخصوصا همکارام، نه تئاتر میرفتن نه مثل بندرعباسی ها، بچههاشون امکانات خاصی داشتن. اینجا سطح زندگی بالاتره. هوا تمیز، شهر خلوت و مردم به مراتب خوش گذران تر هستند. اعصاب ها آرام تر و مردم خوش تر هستند. همکارهای سابق من سینما نمیرفتن، بچههاشون مدارس دولتی میرفتن، کلاس زبان نمیرفتن درحالی که بچههای چند تا خانواده دوستان خواهرم که من اینجا میشناسم و رفت و آمد داریم ، همگی مدارس غیر انتفاعی برند میرن، کلاس زبان و موسیقی، تئاتر و کنسرت و شنا و فوتبال و ژیمناستیک میرن. به نظرم خیلیش برمیگرده به درآمد و پول همکاران سابق و بخش زیادش هم ساعت کاری طولانی و استرس تهرانی ها و شلوغی، ترافیک و آلودگی هوای تهران. خیلی از تهرانی ها، اصلا نفهمیدن زندگی یعنی چی، زندگی توی بندرعباس خیلی راحتتره.
همه چیز خوبه، خیلی بهتر از زندگی قبلی. هوا خنک و آسمان آبیه، زبان ها رو کم کم گوش میدم و پیش میرن. باشگاه رو هممیرم، یه مربی، صبح ها توی باشگاهه که نه حال داره نه اشتیاق بهم میده اما خواهرم میگه مربی های بعدازظهر عالی ان و حتی تشویقش می کنن که وزنه ها رو سنگین تر کنه. دیشب میگفت شکمش جمع شده و این به نظر من عالیه. رژیم رو همچنان، بی دقت رعایت میکنم. تازگیا یه چیزی فکرمو مشغول کرده، میبینم زندگیم شور نداره. تنها اشتیاق بزرگ زندگیم، گوش دادن به زبان هامه که زنده نگهم داشته اما دارم میبینم زندگی من چقدر خالیه انگار. هیچ شور و مزه ای نداره. من سفر رو راهکار خوبی میدونم اما الان امکانش نیست. یه خانم ۳۸ ساله به اسم "آزاده اسدی "، بعد از چند سال کارمندی، دو سال پیش مجبور شد استعلاجی بگیره، گویا یه مشکلی در گلوش داشته. با خودش فکر کرده که حالا توی خونه خسته میشم، چکار کنم؟ و تصمیم گرفت بره سفر، پول زیادی نداشت و یه کوله برداشت و الان دو ساله مسافره. توی سفر، به صورت آنلاین، کلاس ورزشی برگزار می کنه و خرجشو درمیاره و کلا خیلی ارزان سفر میکنه و میره هاستل. اخیرا هند بود، راستش آزاده منو به فکر انداخت که برم دنیا رو ببینم. واقعا دمش گرم. از یک زندگی عادی خیلی بهتره.