ماشین خريديم. یک ۲۰۶ مشکی، چند روزه توی پارکینگ منتظر رانندگیه. کلاس آموزشی گرفتیم که رانندگی یاد بگيريم. داریم به سفر رفتن فکر میکنیم، استانبول یا دوبی. باید وام بگيريم که پولش جور بشه، اما براش خوشحالیم. چند روزه برگشتم به زندگی، اون ور بهونه گیر ذهنم، کنترل زندگیمو دست گرفته بود، هرکاری میخواستم بکنم، یه صدایی توی ذهنم می‌گفت نمیشه، تو از پسش برنمیای، چجوری میخوای انجامش بدی؟ و خلاصه انقدر بهانه هام زیاد شد که از تلاش کردن دست برداشته بودم. خیلی اوقات عصبانی، کم انرژی و بی حوصله بودم، خوابم زیاد شده بود و امیدی به آینده نداشتم. حالا با خودم مهربان ترم. انرژیم چند برابر شده و خیلی فعال تر شدم. دکتر تیروئیدم گفت فعلا لازم نیست قرص تیروئید بخورم، اما باید وزنمو کم کنم،برسم به ۶۰ چون کمی قندم بالاست. به صورت ژنتیکی، قندمون بالاست اما در تلاشم وزن کم کنم. این روزها به شدت ورزش می‌کنم، باشگاه میرم و یک روز در میان، برنامه دو دارم. الان رسیدم به ۱۷ دقیقه دویدن البته continues نیست و وسطاش پیاده روی داره اما راضی ام. مثلا ۱۷ دقیقه دو رو در طول ۳۴ دقیقه انجام می‌دم. باید روی British accent هم کار کنم، یک آرزوی شیرین عقب افتاده که براش هیجان دارم.

+ تاريخ جمعه ۱۲ بهمن ۱۴۰۳ساعت 18:52 نويسنده فاطمه |