همه چیز خوبه، خیلی بهتر از زندگی قبلی. هوا خنک و آسمان آبیه، زبان ها رو کم کم گوش میدم و پیش میرن. باشگاه رو هممیرم، یه مربی، صبح ها توی باشگاهه که نه حال داره نه اشتیاق بهم میده اما خواهرم میگه مربی های بعدازظهر عالی ان و حتی تشویقش می کنن که وزنه ها رو سنگین تر کنه. دیشب میگفت شکمش جمع شده و این به نظر من عالیه. رژیم رو همچنان، بی دقت رعایت میکنم. تازگیا یه چیزی فکرمو مشغول کرده، میبینم زندگیم شور نداره. تنها اشتیاق بزرگ زندگیم، گوش دادن به زبان هامه که زنده نگهم داشته اما دارم میبینم زندگی من چقدر خالیه انگار. هیچ شور و مزه ای نداره. من سفر رو راهکار خوبی میدونم اما الان امکانش نیست. یه خانم ۳۸ ساله به اسم "آزاده اسدی "، بعد از چند سال کارمندی، دو سال پیش مجبور شد استعلاجی بگیره، گویا یه مشکلی در گلوش داشته. با خودش فکر کرده که حالا توی خونه خسته میشم، چکار کنم؟ و تصمیم گرفت بره سفر، پول زیادی نداشت و یه کوله برداشت و الان دو ساله مسافره. توی سفر، به صورت آنلاین، کلاس ورزشی برگزار می کنه و خرجشو درمیاره و کلا خیلی ارزان سفر میکنه و میره هاستل. اخیرا هند بود، راستش آزاده منو به فکر انداخت که برم دنیا رو ببینم. واقعا دمش گرم. از یک زندگی عادی خیلی بهتره.