چند ماهه اومدیم توی این ساختمان، همون دو هفته ی اول، از شر مزاحمت های همسایه،متعجب و عصبانی بودیم تا اینکه من دمشو قیچی کردم و از همون روز، دشمنی ها شروع شد. همسایه ی دیوانه که انتظار نداشت اونجوری جلوش وایسم، پشت سر هم شروع به اذیت کرد و با لجبازی های بچه گانه، خواست تلافی کنه که خبر مرگش بالاخره دست برداشت. الان نه سلام و نه علیک! چیزی که برام عجیبه اینه که همسایه ها، فاز و نول شون قاتیه. یه روز در سال، سلام علیک گرم می‌کنند و بقیه روزها، روشونو می‌ندازن اونور. از این ماجرا، خشمگین و خسته م. نمیدونم رفتار درست چیه. طرف همسن پدر نداشته ی منه، بلد نیست سلام کنه؟ و جوری وانمود میکنه انگار تو رو ندیده. راستش خیلی دلم میخواد از این خونه بریم اما خواهرم دوست داره با پس انداز جدید، بریم دوبی. یک جمله ای تازگیا شنیدم که متاسفانه انگار درسته:" بعضی ها با افزایش سن، بی عقل تر میشن". خانه ی قبلی رو واقعا دوست داشتم، از جهت امکانات که عالی بود، از جهت سکوت هم مورد علاقه ی من بود. خانه ی جدید، در خیابان اصلیه و سروصدا تمومی نداره، مخصوصا اینکه من آدم بدخوابی هستم و دائم از خواب می‌پرم. حسرت یک خواب عمیق به دلم مونده، شاید باید دلمو بزنم به دریا و سفرهای زندگیمو شروع کنم. شاید هم این مدل زندگی مناسب من نیست. امروز توی رویاهام، با یک ون میرم مسافرت دور دنیا و فقط زبان می‌خونم.

+ تاريخ چهارشنبه ۲۴ بهمن ۱۴۰۳ساعت 12:0 نويسنده فاطمه |