زندگی هرکس،به دلیل متفاوتی معنا پیدا میکنه. برای یک نفر، بچه یا مثلا مادر، برای دیگری کار، پول و ماشین و یا هر چیزی دیگری هست که باعث میشه هروقت بهش فکر کنه، ناخودآگاه لبخند بزنه. برای من اما، زبان های مختلف هست. من برای اون روزی زبان گوش میدم که بتونم به این زبان ها حرف بزنم و همزمان از چندتاشون استفاده کنم. امروز سرعت Castbox رو بردم روی 1.3. هرروز ساعت ۵ صبح میریم پیاده روی و سگ های ولگرد رو که امیدوارم یه روزی کلا حذف بشن، با سنگ و فحش دور میکنیم. قطعا باید فکری براشون بشه، بزرگ و ترسناک و البته بی تقصیرن. همسایه های این ساختمان، یه مشت عتیقه ی تحفه ن. قضیه مالک، مستاجری خیلی براشون مهمه، انگار قراره خانه ها رو ببریم توی قبرمون. با خوشحالی و در یک فرصت مناسب، یه روز از این ساختمان میریم. همگی سرماخوردیم چون همکار احمقِ خواهرم، ماسک نزده بود و به همه ویروس داد. دکتر به خواهرم گفته کروناست. من کمتر اذیت شدم، میگذره. خانه جمع شد، فرش ها پهن شدن. کالری شماری برام خیلی دلبخش تر از رژیم بدون چالش دکتر کرمانیه و واقعا دارم کم میکنم. تازه یادم افتاد چقدر کالری شماری رو دوست داشتم.