امروز تولد داشتیم و من واقعا از پا افتادم. سه روز،به سختی پختیم و جمع کردیم و واقعا امروز دلم میخواست برم بمیرم. پاهام و کمرم درد گرفته بود و همه وجودم شده بود فریاد که چرا باید برای یک جشن تولد ساده، این همه عذاب بکشم و تا حد مرگ خسته بشم. توی ذهن من، به هر قیمتی، معنایی نداره. میخواستیم دور هم خوش باشیم و یک تولد را جشن بگیریم اما من واقعا قبلش هلاک شدم. کارها تمام نمیشد و من لعنت میفرستادم به این همه تجمل و غذا. مهمانی خوش گذشت اما امشب توی رویاهام از بندرعباس میرم ایتالیا، خیلی دور میشم و دیگه برنمیگردم. چند روز پیش،راننده اسنپ انقدر حرف زد که تعجب کردم، آقای کارمندی که یک ماه بود از کرج انتقالی گرفته بود و آمده بود بندرعباس اما به شدت پشیمون بود،میگفت این حد گرمای هوا قابل تحمل نیست، تمام وجودش پر بود از مقایسه کرج و بندرعباس. بهش نگفتم که گرما کشنده نیست، بلکه تنهایی ست،چیزی که امشب به شدت اومده سراغم. امان از وقتی که آدم توی خونه خودش هم تنها باشه.