دیشب خواب پسری را دیدم که سالها روش کراش داشتم، به زور پدرم، ازدواج کردیم اما حتی یک ذره هم دوستش نداشتم و دنبال راهی بودم که فرار کنم. خیلی شلوغ بود، همگی در خانه باپیر (در زبان کوردی، به پدربزرگ میگفتیم) جمع شده بودیم و خیلی از همسایه های آشنا هم بودند. زمان حدودا ۲۰ سال پیش بود. مغز عجیبی دارم برای یادآوری خاطرات کودکی، عجیبه که پدر هم همینطور بود و همیشه باعث شگفتی. بابا سواد نداشت، اما جوری به خاطرات و ریزه کاری سالها پیش اشاره میکرد که انگار دیروز بوده. پریوش رفته بود تهران ماموریت و میگفت هرکاری میکردم، تنهایی، زمان نمیگذشت. جمله ی قشنگی گفت که رفته توی شلوغی انقلاب که تنهاییشو گم کنه، اما تنهایی بزرگتری باهاش برگشته. من دیگه نمیتونم زندگی تنهایی رو درک کنم و بخاطر همین، میگم مهاجرت بسیار جانکاهه. مرسانا که هزار تا دوست و رفیق پایه توی بندرعباس داشت، رفت انگلیس و حالا از قول خودش، اونجا هرکاری میکنه، تنهایی اذیتش میکنه. من اگه جاش بودم، هرگز نمیرفتم. آدم ها توی تنهایی خفه میشن. باید کسی باشه برای حرف زدن، باید دلیلی باشه برای زندگی و خانواده قطعا یکی از همون دلیل هاست...