دیشب با یک غم عجیبی خوابیدم، به شدت حس تنهایی میکردم و واقعا از دنیای به این بزرگی، هیچ توقع و آرزویی نداشتم. رفتم پارک و حدود دو ساعت اونجا بودم،به آسمان ابری نگاه میکردم و به مردمی که ورزش می‌کردن. مطمئنم هرکس توی زندگیش یه مشکلی داره و همین باعث میشه فکر نکنم فقط من غم دارم. حتی به نظرم، بهترین مزیت وبلاگ خوندن هم همینه، با آدم هایی از نقاط مختلف دنیا، با مشکلات و خوشی های خاص خودشون آشنا میشم و میفهمم من تنها نیستم و همه دارن برای زندگی شون میجنگن. دیشب خواب مامان و بابا رو دیدم و به برادرم گفتم خونه رو نفروشیم، بمونه به یادگار چون پر از خاطره ست. خواب همسایه قدیمی دایی رو هم دیدم، همشون بزرگ شده بودن. چقدر این خواب حالمو خوب کرد، چند روز بود غمگین بودم. تصمیم گرفتم برم آموزشگاه اما منتظرم بریم خونه جدید. هیچوقت شجاعت دنبال کردن آرزومو نداشتم چون میترسیدم نشه و از پسش برنیام، الان دلم میخواد انجامش بدم چون مطمئنم موفق میشم.

+ تاريخ چهارشنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۳ساعت 9:26 نويسنده فاطمه |