امروز صبح، معجزه شد. حامد چشماشو باز کرده، کاملا هوشیاره، همه ی دستگاه ها رو قطع کردن، دستگاه دیالیز چند روزه قطعه، همه چیز رو یادشه که خوشبختانه گفتن بخاطر همین یادآوری، مغزش کاملا سالمه، فقط فکر میکنه که از صبح بردنش بیمارستان و این یک هفته رو یادش نیست وگرنه به وضوح یادشه قرص خورده. حتی گفته گشنمه، اینا به من غذا ندادن بخورم. همسر برادرم الان بهم زنگ زد، هردو گریه می‌کردیم. من هنوزم اشک هام می‌ریزن. گفتن بدنش قوی بوده و همه ی ارگان هاش رو بررسی میکنن و دو سه روز بعد، میفرستنش بخش. این انتظار خیلی برامون سخت بود، چقدر اذیت شدیم مخصوصا برادرم و هانیه. کاش تهران بودم...

پی نوشت:خیلی ازتون ممنونم که براش دعا کردین و کنارم بودین. قطعا بدون شما، نمیتونستم این غم رو تحمل کنم.

+ تاريخ چهارشنبه ۷ خرداد ۱۴۰۴ساعت 13:51 نويسنده فاطمه |