دیروز قرار بود که دکتر برادرزاده م( حامد) رو ببینیم و اگر اوضاع مناسب بود، برگردیم بندرعباس. خوشبختانه گفتن که وضعیتش بحرانی نیست و stable شده. دیروز ظهر رفتم دیدمش، در مورد رانندگی که موضوع مورد علاقشه، باهاش حرف زدم. بهش گفتم بیا نیم کلاج رو یادم بده، ماشین رو از پارکینگ ببرم بالا، بیهوش بود اما به شدت reaction داشت. انقدر قفسه ی سینه ش محکم بالا پایین میشد که حس کردم الان بیدار میشه. اون وسطا حس کردم یه نیمچه لبخندی هم زد. جای خوشحالی داره که حالش خوب میشه اما نمیدونیم کدوم ارگان بدنش، بعدش درگیره و چه آسيبی ديده. اصلا باورم نمیشه باهامون حرف نمیزنه، پسر به این دوست داشتنی. ما خودمون دیروز عصر برگشتیم بندرعباس اما دلم اونجاست. به شدت فکرمون مشغوله که بعدش چه کمکی بهش بکنيم. امروز به خواهرم گفتم آرزومه دوباره بیاد اینجا و همین وسط سالن بخوابه، گفت حتما میاد. نکته ی دردناک این ماجرا اینه که حامد، شب قبلش، به یک دوست مجازیش پیام داده و گفته که به بابام بگو میخوام قرص بخورم، اینم شماره شه. اون پسر هم بعدازظهر چهارشنبه به برادرم زنگ زده، برادرم بهش گفته چرا الان زنگ زدی پس؟ اونم گفته من سربازم، گوشی نداشتم. یعنی یک نفر توی دنیا می دونسته و آیا حامد منتظر پدرش بوده که بیاد؟ همش میگم اگه زنگ زده بود، اگه به خواهرش میگفت و هزار ای کاش و حسرت.... امروز صبح که از خواب بیدار شدم، انگار با پتک کوبیدن توی سرم. دیگه حرف زدنامون پر از گریه شده. دیروز تا میتونستیم، توی حیاط بیمارستان، گریه کردیم. خواهرش ( هانیه) به شدت غمگین بود و خیلی گریه کرد، رفتیم آرومش کنیم، اشک هامون بند نميومد. هفت نفر آدم بزرگ، به جای خوشحالی برای اوضاع بهتر حامد، عین ابر بهار گریه میکردیم. بعدش با هم حرف زدیم، شوخی کردیم و خنديديم اما حالمون خوب نیست، قلبمون سوراخ شده و با نگرانی و غصه، روزگار می گذرونیم. اگر توی زندگی کسی بهتون گفت که داره به خودکشی فکر میکنه، کمکش کنید، قطعا خیلی تنهاست و در درجه ی اول، منتظر شنیده شدنه. منتظرم حامد بیاد با هم فوتبال ببینیم، حامد بیاد رانندگی کنه، دست فرمونش عالیه، حامد بیاد با هم بریم قشم و براش دو پیازه ی میگو درست کنم. برادرم بهش گفته بود: بابا پاشو دیگه، من خسته شدم انقدر رانندگی کردم. منتظریم بیدار بشه، بگذره این روزهای سخت...