هفته ی بدی رو گذروندم. پر از تلخی و روزهای سخت. زندگی هیچوقت آسون نیست، تا فکر میکنیم آروم گرفتیم، یک مشکل دیگه پیش میاد. فعلا هم جوری رقم خورده که من باید تغییر مسیر بدم و از صفر شروع کنم. این شروع دوباره واقعا برام دردناک تموم میشه، مشکلات بعدی و قضاوت های دیگران و حرفها بماند، مجبورم به سختی تلاش کنم که به دستش بیارم. این هفته به شدت حال اونایی که خودکشی میکنن رو فهمیدم. آدم ها وقتی همه ی راه ها رو بسته می دونن، خودکشی میکنن. منم بهش فکر کردم اما یک راه فرار دارم که برام یک آرزوی قدیمی هم هست. میخوام زنده بمونم و خودمو بهش برسونم. حرف زدن راجع به مشکلات با دیگران واقعا هیچ سودی نداره، چون هم قضاوت میکنن هم متهم. منم تصمیم گرفتم برای کسی حرف نزنم. تصمیم گرفتم یک نفر خاص رو هم توی زندگیم نبخشم. اتفاقا بعضیا رو نباید بخشید چون لیاقت ندارن.
حال عمومی حامد بهتره. یکی از پاهاش ورم کرده که گفتن بعد از کاهش ورم، مرخص میشه. انگیزه ای به راه رفتن نداره. انگیزه موجود قدرتمندیه که نمیدونم چجوری باید به دیگران هدیه ش بدیم...