سال ۹۶،یک کلاس زبان آلمانی رفتم. از کلاس راضی نبودم و نصفه و نیمه رهاش کردم. چند نفر از همکلاسی ها، میخواستن به آلمان مهاجرت کنن. با یکیشون به اسم "افروز" دوست شدم و به طرز عجیبی تا الان با همیم. افروز پارسال مهاجرت تحصیلی کرد آلمان و به خانواده ش نگفته بود که قراره بره با پارتنرش زندگی کنه. امروز چت کردیم و بهم گفت که از زندگی با پارتنرش، به شدت پشیمون شده. مشکل اینه که الکس( آقای پارتنر)، توی بحث ها و جدل ها، به جای حرف زدن، قهر میکنه و مدتها بعد میخواد در مورد مشکل حرف بزنه، زمانی که از نظر افروز، دیگه خیلی دیره و فایده ای نداره. حل و فصل نکردن بحث ها و جدل های روزمره، تبدیل به زخم شدن و به دنبال کار میگرده که خانه ش رو جدا کنه اما مصیبت بزرگ اینه که کسی رو نداره که باهاش حرف بزنه. نزدیکترین رفیق زندگیش حالا تبدیل به بزرگترین مشکل زندگیش شده و زیر یک سقف، انگار کیلومترها ازش دوره.