رنگ اتاق خواب ها تقریبا تمام شده اما من دیروز خیلی از پروسه خسته شده بودم. این مدت خیلی سرحال نبودم و غر هم زدم، چون خانه منفجر شده و انگار اصلا جمع نمی شیم. خواهرم برای رنگ دیوارها، طرح داد، اجرا کردیم، قشنگ شد اما من میگم اصلا به زحمتش نمی ارزید، می‌شد خیلی ساده تر و سریعتر، تک رنگ کار کنیم چون هزار تا کار دیگه مونده. توی ایم ماجرا، رنگ های پاستیلی مثل رنگ کِرِم و طوسی روشن که خودم شنبه خریدم رو واقعا دوست دارم. امروز درگیر یک سری کارهای اداری بودم که فکرشم نمیکردم انقدر خوب پیش برن. زبان خوندن رو کم کم استارت میزنم. دیروز به دیدن دوستی(سها) رفتیم که متاسفانه دختر دایی جوانش(حدودا ۳۴-۳۵ ساله)، سه هفته پیش، بخاطر ایست قلبی، در خواب فوت کرده بود. جنازه رو کالبد شکافی کردن که علت مرگ رو بفهمن چون در خانه تنها بوده. ماجرا برای سها خیلی دردناک بود چون خیلی نزدیک بودن و خاطرات مشترک زیادی داشتن. تنها نکته عجیب دیروز این بود که من با حسرت به کاغذ دیواری و کابینت ها نگاه می کردم و حسرت یک خانه مرتب و چیده شده رو کاملا حس کردم.

+ تاريخ دوشنبه ۱۹ شهریور ۱۴۰۳ساعت 11:58 نويسنده فاطمه |