برای انجام یک کار اداری، مجبور شدم یک روزه برم تهران. پرواز رفت رو یکشنبه گرفتم ،پرواز برگشت رو هم دوشنبه و هم سه شنبه، چون خواهرم مرخصی نداشت. خوشبختانه همون دیروز کار جمع شد اما به حدی خسته شدم که وقتی نشستم توی هواپیما، ۴۰ دقیقه، عمیق خوابیدم.توی این سفر همه چیز دقیقه نود و عجله ای بود. خانه ی همه برادرها سر زدم و شب رو خانه ی برادر کوچکم موندم. حال هممون خوب بود و خوش گذشت فقط خیلی کوتاه بود. احتمالا مجبورم برای ادامه پرونده، برگردم تهران اما شاید کارمند اداره باهام همکاری کنه و برنگردم. برادرها از سفرهای تابستانی شون گفتن و تجربه هاشون شنیدنی بود. قضیه تدریس برای Kids و TTC هم کلا کنسل شد چون نمیتونم بچهها رو تنها بذارم، فعلا خودم زبان میخونم که در آینده به صورت آنلاین،تدریس کنم. تهران پاییز اومده بود، هوا خنک شده بود و همه گفتن بارون شدیدی باریده. فرقی نداره کجا زندگی کنیم، مهم اینه حال دلمون خوب باشه.