از وقتی اومدم توی این خونه، خوشحال نیستم. صبح ها وقتی بیدار میشم، خوشحال نیستم و این نشانه خوبی نیست. پیج "آزاده اسدی" رو توی اینستاگرام دنبال می کنم و دلم میخواد منم کوله م رو بردارم و برم مسافرت. الان رفته هند، کشوری که خیلی شلوغه و پر از مذاهب و آدم های مختلف، سفر ساده و پر زحمتی کرده اما به نظرم کارش انقدر شجاعانه ست که به تجربه ش می ارزه. یک دختری هم از فرانسه، (به قول خودش) مهاجرت معکوس داشته به جزیره هرمز و اولین توی دخترانه نپالش رو برگزار کرده. مساله مهم گذران این مدل زندگی ها، درآمد هست، آزاده کلاس های آنلاین ورزشی برگزار میکنه و خیلی هم کم خرج زندگی می کنه. به در و دیوار این خونه نگاه می کنم، میدونم مساله، کابینت و رنگ نیست،من حس میکنم زندانی ام. انگار چیزی در درونم مرده،شور و اشتیاق قبل رو ندارم و این حجم تنبلی منو می ترسونه. میدونم مدرسه ها باز بشه اوضاع خیلی بهتر میشه اما پس من کی سفر کنم؟ کی به آرزوهام برسم؟ اصلا نمیدونم آرزوم سفر کردنه یا نه اما مطمئنم دلم یه حرکتی میخواد. یه نشانه که بهم ثابت کنه هنوز زنده ام. دلم اشتیاق میخواد.

+ تاريخ سه شنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۳ساعت 10:0 نويسنده فاطمه |