خانه رو تا حدودی مرتب کردیم. هنر امروزم، مرتب کردن لباسها بود، چند روزه مثل انسانهای اولیه، هر چی دم دست بود، می پوشیدیم. این روزها، به چاله ی عجیبی از زندگی سقوط کرده ام. تنها تفریحم شده خوردن و خوابیدن، بقیه اوقات روز رو هم در حال مرتب کردن و چیدن وسایل هستم. این چند روزه، یه افسردگی عجیبی هم گرفته بودم، مغز من با نظم و ترتیب، وابستگی زیادی داره و تحمل چنین وضعیتی، واقعا برام عذاب آوره. خبری از ورزش، پیاده روی و کتاب خوندن نیست. حس میکنم هرچی جمع میکنیم، فایده نداره. دیروز آقای امیری اومد برای کابینت، تخت، دراور و کتابخانه، لعنتی مثل مار، خونسرد و آرومه و مطمئنم تحویل همه اینها، چند ماه طول میکشه و فعلا همینه که هست. میخواستیم گاز شهری هم داشته باشیم، بعد کابینت کنیم، منصرف شدیم. لوله کشی هم مصیبت بزرگیه که از توان ما خارجه. بندرعباس برخلاف تهران، گاز شهری نداره و بعضی ها کم کم دارن لوله کشی میکنن.