دیشب خواهرزاده هام ما رو خیلی بدخواب کردن، از این همه بی برنامگی و لوس بازی و زرزر بچه‌ها، واقعا خسته م. حس میکنم اگه غم هفت طبقه باشه، امروز من طبقه هفتمم و عجیبه که خیلی هم نمیدونم چمه. بچه‌های الان واقعا با نسل ما متفاوت هستند، من از سن کم می‌رفتم نانوایی و صف کوپن و کلی کار به عهده م بود،تازه با اینکه بچه آخر و عزیز کرده بودم، بچه‌های الان خیلی امکانات دارند اما مسئولیت پذیری و عقلشون خیلی کمه انگار. از طرفی خیلی باهوشند از طرفی بسیار تنبلن. انگار قراره همیشه ساپورت بشن، ساده ترین کارها رو انجام نمیدن. یه ویدئوی کوتاه دیدم از یک خانم هموطن که ژاپن زندگی میکرد، پسر ۸ ساله ش از مدرسه اومد، دستهاشو شست، لباساشو مرتب گذاشت توی کمد، ناهارشو خودش خورد و شروع کرد به مشق نوشتن. خانمه میگفت این روال هر روز توی همه خونه هاست. اینها توی مدرسه یاد میگیرن کارهاشونو خودشون انجام بدن، حالا ما چی؟ یه مشت علف هرز بزرگ میکنیم که هنوز بلد نیستن لباساشونو مرتب کنن. دیشب رفتیم باشگاه بدنسازی اما چون هفته بعد مهمان داریم، استارتشو گذاشتیم برای ۱۰ روز بعد. مهمان ما هنوز نرسیده، دستورات غذاییش شروع شده، راستش دعا میکردم سال بعد بیان چون این ماه خیلی قسط هامون سنگینه. امروز آزرده و غمگینم اما میگذره.

+ تاريخ چهارشنبه ۵ دی ۱۴۰۳ساعت 11:52 نويسنده فاطمه |