دیروز صبح راه افتادیم به سمت قشم. اول رفتیم اسکله حقانی بندرعباس و بعدش با تندرو رفتیم اسکله ذاکری قشم. با یک راننده پدرسوخته قیمت رو طی کردیم و رفتیم شنای دلفین ها رو ديديم، کنار یک جزیره کوچک کلی ماهی خوشگل و خوشرنگ آکواریومی ديديم و از اون همه آب تعجب کردیم. راننده ما رو برگردوند و فهميديم که راننده ما سفارش کرده زودتر برگرديم، ما هم به راننده گفتیم که باید بریم بازار هنگام رو ببینیم چون به غیر از ما، دو تا خانواده ديگه هم توی قایق بودن. برگشتیم و راننده قیمت رو دو برابر کرده بود، جر و بحث بالا گرفت، حریف ۴ نفر ما نشد، از اونجا رفتیم درگهان و باز هم خرید کردیم. آمار عمده فروشی رو برای آنلاین شاپ نتونستم بگیرم (از چند تا مغازه پرسیدم، نمی ارزید)چون نه وقت داشتیم نه انرژی. خسته و کوفته ساعت ده و نیم رسیدیم خونه و شام خوردیم و مهمان ها هم هی طولش دادن تا ساعت ۱ شب. کیارش امروز اردو داشت، خواهرمم باید میرفت سرکار. دیشب همسر برادرم رو نگاه میکردم که به چه آرامشی ساعت ۱۲:۳۰-۱ شب موهای خودشو دخترشو سشوار میکشید، با اون صدای وحشتناک سشوار، اونم اون وقت شب. یک خانم چهل ساله! واقعا بعضی ها به درد مسافرت و همراهی نمیخورن، سن و سال هم نداره. برای بچه ها توی اتاق خودشون داستان خوندم و خوابیدن. خانواده برادرم اصلا به ساعت نگاه نمیکنن، دیشب برادرم ساعت ۱۲ شب با صدای بلند، ویدئوهای مزخرف اینستاگرام رو با دخترش نگاه می کرد، کاری که ما اصلا نمیکنیم و برای بچهها ممنوعه. هرکس فرهنگ خودشو داره و خوشبختانه آدم ها در طول زمان ثابت میشن. نکته قابل توجه دیروز، هزینه رستوران بود، ۵ پرس غذا در درگهان شد سه میلیون تومان، بدون دورچین زیادی. قیمت های درگهان هم رفتن بالا اما هنوزم میشه خوب لباس خرید، من ديدم که لباس و شلوار لی خوش قیمت هستند.