دیروز برای اولین بار در عمرم رفتم باشگاه بدنسازی. توی باشگاه، یه سری دخترها انقدر نازک بودن که می‌ترسیدم بشکنن. امروز هم رفتم پارک و دويدم. هوای بندرعباس خیلی خنک شده، خیلیا کاپشن میپوشن، ما بخاری روشن نکردیم. خونه مون سرد نیست فقط عین گربه، گاهی میخزیم زیر پتو و از زمستان خوشرنگ بندرعباس لذت می‌بریم. کارتن های زبان اصلی جدید برای بچه‌ها گرفتیم، همش میخکوب تلوزیونن. توی این خونه، همیشه صدای کارتن زبان انگلیسی میاد چون خواهرم از بچگی شون، کارتن های زبان اصلی براشون پخش میکنه. ما تقریبا هیچوقت تلویزیون نگاه نمی‌کنیم چون برنامه هاشو دوست نداریم مگر فوتبال ها که اونم من طرفدارشم. دوباره تصمیم گرفتم بازی های قشنگ اروپا رو هم ببینم، امشب ساعت هشت، لیورپول با منچستریونایتد بازی داره، حتما عالیه. ساعتش هم خوبه، ما شبها زود می‌خوابیم. از دیروز رژیممو دوباره شروع کردم و یه پیج هم زدم. صبح ساعت ۵:۳۰ خواهرم بیدارم کرده، میگه پاشو زباناتو گوش بده. به پیاده روی نرسیدیم، اما یه نیمرو با هم زدیم. این روزها، کتاب "تولستوی و مبل بنفش " رو دارم میخونم که بدجوری معتادم کرد، توصیه ش میکنم شدیدا مدیدا...

+ تاريخ یکشنبه ۱۶ دی ۱۴۰۳ساعت 8:2 نويسنده فاطمه |