تهران توی یک آپارتمان ۳۷ متری زندگی می کردم. خیلی خوش ساخت بود و بزرگتر میزد. اونجا آرامش نداشتم، همسایه ها فاجعه بودند و آخری تیر خلاص بود. هنوز از یادآوری اتفاقات، قلبم تیر میکشه. این آقا، معتاد بود و ساقی، مالک واحد طبقه سوم بود،سه طبقه تک واحدی بودیم. پارکینگ مال اون بود، توی پارکینگ، انباری داشتیم که تبدیلش کرد به تعمیرگاه و محل رفت و آمد معتادها. هرچی اعتراض کردم، هار تر میشد. از بازی با اعصاب من لذت میبرد. دی ماه پارسال که ديدمکاری از دستم برنمیاد و از کارمم ناراضی بودم ، استعفا دادم و اومدم بندرعباس. عید برگشتیم که آیلتس بدیم، یکی از شبهای ماه رمضان، به خانه ما حمله کرد. همسایه طبقه وسط که یک زن و دختر بودن، کلی به من تهمت زده بودن که پشت اون آقا حرف زدم درحالی که خودشان گفته بودن و از اولش، اونا شاکی های اصلی بودن. ساعت ۲ شب دعوا شده بود، در خانه ما رو شکستن، زن ها هم کمکشون میکردن و در رو هل میدادند. مواد زده بود، انقدر اون شب به ما فحش دادن که حد نداره. پلیس بعد از ۵ بار زنگ زدن اومد، آقا با ماشینش در رفت چون احتمالا پر از مواد بود. زنگ زدیم برادرم اومد. خیلی بی گناه و ترسیده بودیم. معجزه اون شب، پلیسی بود که اومد اون آقا رو برد کلانتری. به غلط کردن افتاده بود، خانمش اومد عذرخواهی، چند بار عذرخواهی کردن. در رو درست کردن، آروم شدن، حالشون خوب شد و ما هم نرفتیم دادگاه.(خواهر و برادرممخالف بودند اما من گفتم بریم که طرف ادب بشه، البته ما مسافر هم بودیم). حالا چند ماه گذشته، دردش واقعا کم شده، خانم طبقه وسط مجبور شد از اونجا بره چون افتاد توی چاهی که برای من کنده بود. آقای ساقی موند و قبض برق های ۹۰۰ هزار تومانی چون توی آب پارکینگ رو استفاده میکرد،تا تونست بقیه رو شریک کرد تا اینکه حالا همه رفتن و تنها موند. با خانمش هم شدیدا مشکل داشت. دیگه ازشون خبری ندارم، حالم داره بهتر میشه و خوشحالم دیگه نمیتونه اذیتم کنه. خواستم بگم که مهاجرت برای من آرامش آورده و این واقعا خوشبختیه.