سه شنبه 13 مرداد ما با ماشین رفتیم شیراز و چند روز اونجا بودیم. توی مسیر هوا گرم بود و خشکسالی هم زیاد به چشم میومد. حدود نصف راه، جاده دو طرفه بود که رانندگی رو سخت کرده بود. شیراز با بندرعباس چند تا تفاوت عمده داره؛ اول از همه اینکه هوای شیراز خیلی خنک تره و روشن نکردن کولر توی غروب هاش خیلی برای ما جالب بود. خانه ای که ما اجاره کرده بودیم، نزدیک ترمینال کاراندیش بود و برخلاف تصور، اتفاقا منطقه ی خیلی خوبی بود. قواره ی خانه ها بزرگ و از 120 تا 300 متر بود جوری که مثلا خانه ها توی دو کوچه ی کنار هم، در داشت و عجیب تر اینکه من کولر آبی رو یادم رفته بود، وقتی روی سقف خانه ها کولر آبی دیدم، خیلی تعجب کردم. یعنی هوای شیراز انقدر خنک بود که سرمای کولر آبی، فقط چند ساعت در روز کاملا کافی بود. از ویژگی های خوب شیراز هوای تمیز و پاک بود برخلاف بندرعباس که 6 ماه در سال گرم و بسیار آلوده و خاک آلود هست. اکثر خانه ها درخت داشتن و همینم باعث زیبایی و هوای بهتر بود. بزرگترین تفاوت برمیگرده به موضوع جنگ، که هیچ خبری از جنگ در شیراز نبود. خیلی تعجب می کردم که مردم چه آزادانه و بدون استرس دارن زندگی میکنن و اون چند شب من واقعا عمیق خوابیدم. از بدی های شیراز، شلوغی و استرس بالای رانندگی و نبودن پارکینگ بود. خیابان های نزدیک و باریک که متاسفانه اسم هاشون در "نشان" عوض شده بود و ما خیلی دردسر داشتیم برای پیدا کردن آدرس و جای پارک. کیفیت غذاها پایین و قیمت ها بالا بود. به رسم یادگار از شاطر محمد 4 میلیون و 200 هزارتومان کباب خریدیم که فقط کوبیده ش خوب بود اما چنجه و کتف و بال بی مزه و کهنه بود. موضوع حجاب خانم ها در شیراز، برخلاف بندرعباس خیلی متفاوت بود. اولین جایی که رفتیم، باغ ارم بود که واقعا حرف نداره، انواع گل ها و گیاهان با اسم و مشخصات در این باغ پیدا میشه. حافظیه هم خیلی زیبا بود، با اینکه شب بود، آرام و مهربان بود. پنجشنبه رفتیم تخت جمشید و من از شکوه و عظمت اون همه ویرانه خیلی تعجب کردم و بعدش رفتیم نقش رستم که اونم فوق العاده زیبا اما بسیار محروم بود. اینکه سنگ تراش ها، چطور هزاران سال پیش،بدون امکانات، این چنین زیبا و ماهرانه، کوه ها رو تراشیدن و کارگرها اون سنگ های خیلی بزرگ رو حمل کردن و ستون های تخت جمشید که 19 متر بوده اما الان متاسفانه خراب شده بود رو ساختن، برام پر از شکوه و شگفتی بود. بخاطر تخت جمشید من مطالعه تاریخ و جغرافی رو شروع کردم چون حس کردم در زمینه تاریخ و جغرافی و ادبیات خیلی بی سوادم . دروازه قرآن هم رفتیم و قبر خواجوی کرمانی رو بازدید کردیم و من بازم متعجب که چطور در دل کوه، چنین معابدی ساختن. در کل خوش گذشت و ما امیدوار و خوشحال برگشتیم خونه ی خودمون و منم چند روزه تاریخ و جغرافی میخونم و برنامه دارم ادبیات رو هم در آینده اضافه کنم. جای دوستان سبز...