این روزها، دارم یه پروژه ای رو پیش می برم که متاسفانه اصلا خوب پیش نمیره. دارم تلاشمو میکنم، درس می خونم و طبق برنامه پیش می رم اما ماجرا، اصلاً اونطوری که من دلم میخواد پیش نمیره. نتایج بسیار ناامیدکننده و روند پیشرفت خیلی کنده، حتی نمیدونم آخرش به هدف می رسم یا نه. گاهی حتی پر از حس خشمم که چرا مجبورم چنین کاری رو ادامه بدم و با وجود تلاش، نتیجه اینقدر ناامید کننده ست. برخلاف حرفهای کلیشه ای، خودم مطمئنم اگر چند ماه دیگه، به این روزها فکر کنم، نه دلم براشون تنگ نمیشه نه احتمالا میگم چه راحت و آسون گذشت. احتمالا فقط خوشحالم که ماجرا تموم شده. خیلی دلم میخواد همه چیز رو رها کنم و برم سراغ چیزی که بیشتر دوست دارم اما با بر دلایلی فعلا تصمیم گرفتم تسلیمش نشم و میخوام ادامه ش بدم. مطمئنم قرار نیست همه تجربه های زندگی، شیرین و دوست داشتنی باشه. اما این وسط یه اتفاق عجیبی هم داره درون من میفته: با همهی این خشم و ناامیدی، دارم کمکم به خودِ این مسیر علاقهمند میشوم. شاید نتیجه هنوز آن چیزی نباشد که میخواهم، شاید سرعت پیشرفتم ناامیدکننده باشد، و شاید هنوز از اینکه مجبورم ادامه بدهم عصبانی باشم؛ اما به شدت میخوام انجامش بدم و یه بخشی از مغزم داد میزنه: نتیجه ش هرچی باشه، مهم نیست. دمت گرم، انجامش دادی.