دیروز چهار تا کلاس داشتم. نمیدونم چرا تازگیا انقدر همکارام، غیبت میکنن. انقدر دیشب گرسنه م بود و غذا خوردم که خودم تعجب کردم. امروز صبح هم طی یک معجزه، تونستم تا دیروقت بخوابم و خیلی حالم بهتره. این روزها کارم شده خوردن زیاد و آرزوم شده خوابیدن تا دیر وقت چون خیلی خسته م. سه هفته ست سرما خوردم و صبح ها با سرفه و چشم های قرمز از خواب بیدار میشم. از مشکلات تدریس به کودکان هم هست چون برخورد نزدیک داریم. یکی از شاگردهای دخترم، نه زبان میخونه نه زود و با علاقه مياد. از دیگران تقلب میکنه و فکر می کنه من نمیفهمم، کلا بعضی ها توی خيالات خودشون خوشن. استرس جنگ احتمالی رو توی همکارام میبینم، برای خیلی ها شدیده. سال عجیبی بود، امیدوارم نور به زندگی مون بباره....