دو شب پیش ساعت 12:45 حملات به بندرعباس شروع شد. من خواب بودم و با تپش قلب از خواب پریدم، حس کردم در واحدمون داره کنده میشه. موج انفجار شدید بود و ترسناک. دقیقا برگشتم به 9 اسفند پارسال وقتی جنگ شروع شد. دو شبه با استرس میخوابم و تمام setting م ریخته بهم. دیگه نه درس میخونم نه حوصله دارم. حتی نمیدونم اگه برم کنکور بدم، زنده و سلامت برمیگردم خونه یا نه. اون همه امید و آرزو و برنامه ی مرور هفته ی آخر، دود شد رفت هوا. کاش انقدر کلافه و بی حوصله نبودم. حتی دلم نمیخواد زبان بخونم. کاش این وضعیت تموم میشد.
دیروز تست های کنکور یکی از درس های سال 1404 رو زدم. از 15 سوال فقط 5 تاشو زدم. همشون عجیب بودن و من بلد نبودم. 2 تاشون اشتباه بود و درصدم شد 15 درصد. راستش به خودم گفتم اگه قرار بود برم دانشگاه آزاد یا غیرانتفاعی، اصلا چرا این همه درس خوندم. به جای خوشحالی برای 15 درصد در عرض یک ماه مطالعه، پر از حس ناامیدی ام. از طرفی هم میگم اگه قرار بود برم داشنگاه آزاد، خب چرا همون حسابداری نخوندم. برنامه تغییر رشته الان برام بی دلیل و مسخره شده و من متاسفم. همیشه از حسابدرای فرار کردم درحالی که میبینم در سراسر دنیا کار داره. میخواستم مسیر تحصیلیمو عوض کنم که خوشحال تر باشم اما تصمیم اشتباهی بود.
حداقل بهم ثابت شد که با اطمینان برای رشته ی Finance اپلای کنم و قدرشو بدونم.