دو شب پیش رفتیم کبابی بابا حاجی؛ یکی از کبابی‌های معروف بندرعباس. قبلاً با کباب، نان داغ و خوشمزه‌ای هم می‌دادند که واقعاً کیفیت خوبی داشت، اما مفهمیدیم نان را کنار گذاشته‌اند و برنج جایش را گرفته. حیف آن نان‌های داغ و خوشمزه! شش سیخ کباب کوبیده سفارش دادیم، همراه با نوشابه؛ که در نهایت شد دو میلیون و صد هزار تومان. ظاهراً حتی یک شام ساده‌ی کباب هم دیگر چندان ساده و ارزان نیست! اما چیزی که بیشتر از قیمت کباب توجهمان را جلب کرد، ماجرای چند توریست خارجی بود. سه آقای توریست اومده بودند و می‌خواستند کباب سفارش بدهند، اما فارسی بلد نبودند. خانم منشی کبابی، با رویی خندان و برخوردی بسیار خوب، شروع کرد به انگلیسی صحبت کردن با آنها. خیلی راحت و بدون اینکه دستپاچه شود، سفارششان را گرفت و کارشان را راه انداخت. شاید در نگاه اول اتفاق خیلی بزرگی نباشد، اما برای ما جالب بود. همه‌مان از اینکه یک نفر در یک کبابی محلی در بندرعباس می‌تواند با چند توریست خارجی به انگلیسی ارتباط بگیرد و با آن خوش‌رویی سفارششان را بگیرد، لذت بردیم. بعد از کبابی، رفتیم فروشگاه. دختر کوچک خانواده برای صبحانه، سیریال می‌خواست. یک چرخ کوچک برداشت و خودش مشغول انتخاب کردن شد و چیزی را که می‌خواست، برداشت. همان‌جا خواهرم یکی از آقای همکارش را دید. اما قسمت جالب ماجرا، پسر کوچولوی او بود. تصور کنید دو چشم درشت و زیبا، دو لپ تپل و یک دنیا نمک، وسط فروشگاه راه می‌رود! 😄همین که چشمش به خواهرزاده‌ام افتاد، انگار یک دوست قدیمی پیدا کرده باشد، شروع کرد به ابراز توجه. دست پسر خواهرم را گرفت، بغلش کرد و مدام سعی می‌کرد با او ارتباط برقرار کند. جالب‌تر اینکه هنوز حتی درست حرف نمی‌زد، اما برای ارتباط گرفتن با او اصلاً مشکلی نداشت. نه زبان مشترکی لازم بود، نه معرفی و آشنایی قبلی. تماشایشان واقعاً شیرین بود. بچه‌ها گاهی برای برقراری ارتباط به چیزهایی احتیاج ندارند که ما بزرگ‌ترها فکر می‌کنیم لازم است. یک نگاه، یک لبخند، گرفتن دست همدیگر و کمی کنجکاوی کافی است. گاهی همین لحظه‌های ساده، یک شب معمولی را تبدیل به خاطره می‌کنند. دیشب انیمیشن Elemental رو دیدم. به شدت توصیه ش میکنم، حرف نداشت.

+ تاريخ دوشنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۵ساعت 7:53 نويسنده فاطمه |